احساس میکنم با مشت یکی زده توی دیافراگمم. حتی پیامش رو کامل سین نکردم، اما احساس خفگی میکنم. از چی انقدر میترسم؟ از اینکه دوستداشته بشم؟ آیا این به این معناست که دیگه نمیتونم ازش لذت ببرم؟ یا میتونم لذت رو در بعد دیگهای از اون رابطه پیدا کنم؟
یه تئوری یا فکت بود میگفت آدما وقتی بعد از یه مدت طولانی به محیط قبلی برمیگردن، حتی اگر حسابی تغییر کرده باشن، رفتارشون برمیگرده به چیزی که قبلا توی اون محیط داشتن. این خیلی عجیب و ترسناک و در عین حال دوستداشتنیه.
قدرت تصمیمگیری فقط من که کلی روی نتایج مختلف فکر میکنم و بعد بلافاصله از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم.
انگار همهچیز توی ذهن قشنگه یا make sense میکنه، وقتی واقعا باهاش رو به رو بشی، مثل یه سیلی میمونه.