*مهتاب
آسمان ابر پوشیده بود و لباسش را سراسر پر از اکلیل های ستاره ای کرده بود
پاییز با درماندگی نفس های آخرش را میکشید و چمدانش را میبست تا سوار قطار دنیا شود که سر راهش به نور درخشانی برخورد
چشمانش را محکم بهم زد نور آن آزارش میداد
نگاهی به آسمان انداخت
مهتاب نبود فقط شب ، سکوت و تاریکی
استوار ایستاد وقت رفتن بود
خورشید منتظر رسیدن مهتاب بود تا شیفت هایشان را عوض کند
پاییز باید کاری میکرد باید تغییری ایجاد میکرد مهتاب را در آغوش گرفت
پیاده تا آسمان رفتن، زمان زیادی میبرد ولی خودمانیم پاییز هم علاقه نداشت به این زودی چشمانش را روی دنیا ببند
آن شب طولانی شد و اینگونه بود که یلدا رقم خورد
_برای او ؛از چشمان او
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
۱۵ دسامبر ؟ قشنگ ترین سوپرایز زندگیم :) _ ثبت در تاریخ
۲۱ دسامبر ؟ یه پاییز دیگه از داشتنت گذشت :)
_ ثبت در تاریخ