eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
128 دنبال‌کننده
176 عکس
37 ویدیو
0 فایل
"زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود." دلوا | حیران،سرگشته . درگوشی؟ https://daigo.ir/secret/7638414127 https://abzarek.ir/service-p/msg/2465366
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از «یه نورِ کوچیک»
ممنون میشیم کانال ما رو به دوستان و آشنایان معرفی کنید.🙏 @ye_noore_koochik
حقیقتا امروززز >>>
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"نامه‌ای که هرگز نرسید" هر شب ساعت ده نامه را از زیر بالش بیرون می‌آوردم. کاغذ زرد شده بود و گوشه‌هایش تا خورده بود؛ اما دست‌خطش هنوز زنده بود. "اگه روزی من نبودم بدون که نرفتم، فقط دیر کردم." همین و فقط همین. سال‌ها بود که می‌خوندمش و منتظر می‌موندم. منتظر اینکه این "دیر کردن" تموم بشه. منتظر اینکه دوباره بیاد و بگه "اینم یه چای قرمز برای یه خانم خوشگل!" هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اون شب رفت و فقط این نامه رو گذاشت. بدون خداحافظی و هیچ توضیحی. فقط من موندم و من و نامه. همه می‌گفتن: اون دیگه هیچ وقت بر نمی‌گرده . اما من می‌دونستم که همه این‌ها دروغه. یه دروغ بزرگ شاخدار. اون آدمی نبود که با یه جمله بره! اون آدمی که من سال‌ها با عمق وجودم باهاش زندگی کردم. هر روز به ایستگاه قطار می‌رفتم. روی همون نیمکت سرد کنار ریل قطار می‌نشستم. قطارها می‌اومدن و می‌رفتن، مسافرها سوار و پیاده می‌شدند؛ اما اون نیومد. سال‌ها گذشت. ایستگاه عوض شد. قطارها سریع‌تر و بی رحم‌تر از ایستگاه رد می‌شدند؛ اما من هنوز منتظر بودم. یه روز پیرمردی کنارم نشست. اون رو دیدم که مدت طولانی منتظر من نشسته بود. برام آشنا بود اما نمی‌تونستم اون رو به یاد بیارم. _منتظر کسی هستی دخترم؟ لبخند زدم. _آره. قراره برگرده. نگاهم کرد. نگاهش عجیب بود. نگاهی که می‌خواست حقیقت تلخی رو بگه. _دخترم این ایستگاه بیست ساله بسته شده! قلبم لرزید. یعنی چی؟ _چی؟ _اینجا دیگه ایستگاه نیست؛ فقط خرابه‌های اونه. قطاری سال‌هاست از این مسیر رد نمی‌شه. به اطراف نگاه کردم. تمام ریل‌ها زنگ زده بودن. ساختمون نیمه‌خراب شده بود. تابلوی شکسته‌ای افتاده بود گوشه‌ی زمین. اما همه‌ی این سال‌ها، من کجا منتظر بودم؟ با صدای لرزون گفتم: _پس من هر روز چی می‌دیدم؟ پیرمرد آهی کشید. _دخترم، تو هر روز توی قبرستون قدیمی شهر می‌نشستی. دنیا دور سرم چرخید. همه چیز در نظرم عوض شد. _اینجا زمانی حادثه‌ی قطار شد. همه‌ی مسافرا مردن.اسم‌هاشون هنوز روی سنگ‌هاست. دستم می‌لرزید. — اسم‌هاشون. .اسم اون که منتظرشم؟ پیرمرد آرام گفت: اولین سنگ کنار درخت کاج. بلند شدم و رفتم سمت سنگ کنار درخت کاج. روی سنگ نوشته بود: "درگذشته: همان شبی که نامه نوشته شد." پاهایم سست شد. نه، نه این نمی‌تونست حقیقت داشته باشه. پایین‌تر، خط کوچکی حک شده بود: "جسد هرگز پیدا نشد." همه چیز روشن شد. او نرفته بود. او هرگز "دیر" نکرده بود. او همان شب . . رفته بود. و من بیست سال، هر روز کنار مرده‌ها منتظر زندگی نشسته بودم.
 
منتظر زندگی‌ای که از دست رفته بود. نامه از دستم افتاد. باد آن را برگرداند. پشتش جمله‌ای بود که هیچ‌وقت ندیده بودم. چطور هیچ وقت این طرف نامه را ندیده‌ بودم؟ "اگر این را می‌خوانی، یعنی من دیگر برنمی‌گردم؛ اما تو هنوز منتظری." _سین.کاف
پیاماتون رفت اینجا.