𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"برای روزی که باران میبارد"
اولین بارانی که آمد و من نبودم، به یادم بیفت.
آنوقت که بوی خاک نمخورده در کوچهها پیچید و هوای سرد، آرامآرام جای تابستان را گرفت. آنوقت که صدای رعد و برق پشت پنجرهها پیچید و آسمان خاکستری برای چند لحظه روشن شد؛ همان آسمانی که انگار تمام پاییز را در خودش نگه داشته بود.
با اولین قطرهای که گونههایت را لمس کرد، با خیسی خیابانها و برگهایی که زیر قدمهایت آرام خرد میشدند. با صدای باران که روی سقفها و شیشهها مینشست و سکوت عصر را پر میکرد. با بخاری که پشت شیشه جمع میشد و دنیایی که از آن سوی پنجره محو و دور به نظر میرسید.
همانجا، میان صدای باران، اگر لحظهای سکوت کردی، اگر برای چند ثانیه چشمهایت روی خیابان ماند، به یادم بیفت. شاید درست همان لحظه، چیزی در هوای سرد پاییز تو را به گذشته برگرداند؛ به روزهایی که هنوز بعضی خاطرهها اینقدر دور به نظر نمیرسیدند.
به یاد روزهایی که هنوز فکر میکردیم بعضی آدمها شبیه پاییزند؛ میآیند، همهچیز را رنگ دیگری میکنند و پیش از آنکه بفهمی، رفتهاند. بعد میماند یک خیابان خیس، چند برگ زرد خیسیده، پنجرهای بخارگرفته و خاطرهای که نمیدانی چرا با هر باران، دوباره زنده میشود.
شاید عجیب باشد، اما بعضی آدمها درست شبیه فصلها میمانند؛ نبودنشان را بیشتر از هر وقت دیگری میشود در هوای خاصی حس کرد. یکی در بوی خاک، یکی در صدای رعد، یکی در عصرهای زودتاریک پاییز.
پس اولین بارانی که آمد و من نبودم، به یادم بیفت. بگذار باران ببارد، خیابانها خیس شوند و بخار نفسهایت شیشه را برای لحظهای از دنیا پنهان کند. بگذار میان آن همه صدای باران، اگر چیزی از من هنوز جایی در خاطرت مانده، آرام از کنارت بگذرد.
و اگر یک روز، سالها بعد، باران دوباره همانطور روی شیشهها نشست و بوی خاک تمام کوچه را برداشت، لحظهای مکث کن.
شاید آن روز دیگر یادت نیاید من چه شکلی بودم، صدایم چهطور بود، یا آخرین بار کی اسمم را به زبان آوردی؛ اما اگر برای یک لحظه، میان آن هوای سرد و پنجرهی بخارگرفته، دلت بیدلیل گرفت، همان برای من کافیست.
چون بعضی آدمها از زندگی میروند، اما از بعضی بارانها هیچوقت.
_سینکاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
آخر ببین آدم چهطور میتواند از هیچ کوهی از غموغصه بتراشد! _قلب ضعیف و بوبوک|فئودور داستایفسکی
سرنوشت کدام است؟ همهاش چرت و پرت است، مزخرف است!
_قلب ضعیف و بوبوک|فئودور داستایفسکی