eitaa logo
𓆩ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ࡐ‌ܨ ࡐ‌ߊ‌ܝ݅‌ܘܣߊ𓆪
459 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
240 فایل
- حقیقی ترین تَوَهم‌ـآت رو فقط میتونَم داخلِ ورقه‌ های ِ کـ‌تاب پیدا کنم ; 🍪☕️ ' 👩🏻‍🚀🪐 - هر موقع حس کردی ؛ ⊹₊ نیاز به شنیده شدن داری :) میتونی رو من حساب کنی ₊⊹ ◜ @gold_1900 ◞ کُپیِ کُنَم؟! نَه زیبآ فورِ کِه قَشنگتَرِه 🍒.
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از فن ارتا😭🫶
در روزگاری که کهکشان‌ها پر از شگفتی شده و دروازه‌های ورود به قلمروی بیگانگان به روی زمین باز شده است، مایا هوشیموتو نامی است که روزی لرزه بر اندام مجموعه‌داران و قاچاقچی‌ها می‌انداخت. او بزرگ‌ترین سارق آثار هنری جهان‌های ناشناخته بود؛ کسی که آثار دزدیده‌شده را به صاحبان اصلی آن‌ها یعنی تمدن‌های بیگانه بازمی‌گرداند. اما یک مأموریت نافرجام همه‌چیز را از او گرفت و مایا را غرق احساس گناه به قلمرویی خاموش زنجیر کرد. او حالا دانشجوی دکتری رشتۀ مردم‌شناسی دانشگاه پرینستون است که می‌کوشد گذشتۀ تلخش را فراموش کند. ولی گذشته هرگز او را رها نمی‌کند. یادگاری‌های یک بیماری قدیمی، رؤیاهایی هولناک و پر از نشانه‌هایی از آینده، مثل زخمی باز، مایا را شبانه‌روز تعقیب می‌کنند. تا این‌که یک روز دوستی قدیمی دوباره در برابرش ظاهر می‌شود و به او پیشنهادی می‌دهد که نمی‌تواند آن‌ را رد کند: جست‌وجوی یک شیء افسانه‌ای که می‌تواند نسل رو به انقراض موجوداتی بیگانه را نجات دهد. اما «جام اخترغبار» در اعماق تاریخ و افسانه‌ها ناپدید شده و قرن‌هاست که هیچ‌کس آن را ندیده است. و بدتر از همه این‌که، آن‌ها تنها جویندگان این افسانه نیستند. از بایگانی‌های خاک‌گرفتۀ دانشگاه پرینستون تا ویرانه‌های باستانی سیارات دوردست، سفر مایا و دوستانش بدل به مسابقه‌ای نفس‌گیر می‌شود؛ مسابقه‌ای که هر گامش سرشار از خیانت، دوستی‌های متزلزل و پرسش‌های سخت اخلاقی است. آیا نجات یک گونه، به بهای نابودی زمین و انسانیت، انتخاب درستی است؟ و اگر بهایی چنین سنگین باشد، چه کسی حق دارد آن را بپردازد؟
جدید ترین کتابی که از نشر کتابسرای تندیس ترجمه شده🥹 جلد شومیز و تک جلدی💫
ولی من هنوز اماده ی مدرسه نیستم ولی ما زبانن خداحافظی کردیم😭
یه کتاب زیبا و بامزه از نشر مسلمان و کتاب چار🥹 جلد شومیز هست🥲و مناسب کودک و نوجوان هست!💫
در روز تولد سیزده‌سالگی‌اش—روزی که هیچ‌کس به‌خاطر نگرانی‌های یک بیماری همه‌گیر یادش نیست—حمرا دلخور و خسته از قرنطینه، پا به جنگل انبوه لانگکاوی مالزی می‌گذارد؛ جایی که طبق افسانه‌ها دو قانون ساده دارد: «بی‌اجازه وارد نشو» و «هیچ‌چیز را با خودت بیرون نبر». حمرا هر دو قانون را می‌شکند و خیلی زود با بهای آن روبه‌رو می‌شود: ببری رازآلود از دل سایه‌ها بیرون می‌آید تا حسابِ این قانون‌شکنی را کف دستش بگذارد. ببر، او را وادار می‌کند به سفری خطرناک و پررمزوراز در دل جنگل برود؛ سفری که اگر شکست بخورد، جان مادربزرگ عزیز حمرا—که با زوالِ حافظه دست‌و‌پنجه نرم می‌کند—به خطر می‌افتد. در مسیر، جنگل چهره‌ی واقعی‌اش را نشان می‌دهد: موجودات افسانه‌ای، پیمان‌های کهن، و آزمون‌هایی که فقط با قدرت بازشناسیِ حقیقت، وفاداری و دلِ قرص می‌شود از آن‌ها گذشت. هر گام، حمرا را با بخش‌هایی از گذشته، ترس‌ها و خشم‌های فروخورده‌اش روبه‌رو می‌کند. حمرا به تدریج درمی‌یابد که شجاعت تنها نبرد با هیولاها نیست؛ بلکه ایستادن در برابر خویش، پذیرفتن اندوه و پاسداشتِ عشق در دل تاریکی است. کتاب «حمرا و جنگل خاطرات» قصه‌ی پیوند نسل‌ها و قدرتِ یادآوری است؛ روایتی که نشان می‌دهد قوی‌ترین جادو، همان شهامتی‌ست که ما را به سوی آشتی با خود و بازپس‌گیری آنچه دوستش داریم می‌برد.
پــــــــــایـــــــان فـــعـــالـــیــت 😍💢
𓆩ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ࡐ‌ܨ ࡐ‌ߊ‌ܝ݅‌ܘܣߊ𓆪
بهترین کتابــــــه😭🫶 جلد دوم رو نداشت🥲💔
اه خدای من چه شد که به پایان رسیدم؟ دارم گریه میکنم دا چیشد که تموم شد؟ بگو دروغه و کاراوال تموم نشده درسته که دوست داشتم بخونمت و تمومت کنم تا از پایانت سر در بیارم اما حالا دلم میخواد برگردم به زمانی که جلد اول رو داشتم میخوندم و گریه ام بند نمیاد دلم میخواد برای همه چی گریه کنم برای همه شخصیت ها چون میدونم که قرار نیست اون حس اولین باری رو که خوندم رو دوباره تجربه کنم ولی واقعا میتونم بگم خیلی شوکه شدم یجاهایی حاوی اسپویل جکس عزیزم من خیلی برای اتفاقی که برات افتاد ناراحتم واقعیتش تلا لیاقت تو رو نداشت در واقع هیچ کس ندارد جکس عزیزم دلم برایت خیلی تنگ میشود ولی میدونم که این دفعه ای که بهت سر میزنم داستانت پایان خوشی خواهد داشت جکس واقعا خیلی ناراحت شدم که تلا اون کار رو کرد!!! و از حرف اسکارلت که میخواست دیگه نبینتت و... بسیار ناراحت شدم جکس هیچوقت نباید فکر میکردی که شاید دوناتلا عشق حقيقيته و هر وقت تلا دلش میشکست یاد اشکهای خونین جکس می افتاد! ستاره ی فتاده و پردیس گمشده از مرگتون بسیار ناراحت شدم کاشکی اینجوری نمیشد😭 و اجل ها شما ها با تمام اشتباهاتتون باز هم مهربون ....بودید ...... به مهمونی تاج گذاری شهبانوی جدید خوش اومدید نیازی نیست نگران باشید و بترسید چون اجل ها از اینجا رفتن؟! 🌱
من را به جرم نکرده به زندان انداختند و زنجیر در گردنم آویختن چرا چونکه خواهان عدالت بودم و به نام همان عدالت ‌زندگیم را تباه کردن این چه عدالتی است که اجرای آن مشروط به مجازات کسی هست که خواهان عدالت است #𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳