eitaa logo
𓆩ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ࡐ‌ܨ ࡐ‌ߊ‌ܝ݅‌ܘܣߊ𓆪
460 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
240 فایل
- حقیقی ترین تَوَهم‌ـآت رو فقط میتونَم داخلِ ورقه‌ های ِ کـ‌تاب پیدا کنم ; 🍪☕️ ' 👩🏻‍🚀🪐 - هر موقع حس کردی ؛ ⊹₊ نیاز به شنیده شدن داری :) میتونی رو من حساب کنی ₊⊹ ◜ @gold_1900 ◞ کُپیِ کُنَم؟! نَه زیبآ فورِ کِه قَشنگتَرِه 🍒.
مشاهده در ایتا
دانلود
کی میتونه حدس بزنه اسم کتاب امروزمون چیه ؟؟؟
با سوپرایز جدید اومدم خدمتتون😄😄
طرفدارای ژانر وحشت کجان ک واسشون ی کتاب داغ از تنور دراومده اوردم
خیلی وقت بود که می‌دونستم زندگی مشترکم داره از هم می‌پاشه… هر روز بیشتر از هم دور می‌شدیم. برای همین وقتی پیشنهاد یک سفر مطرح شد، با خودم گفتم شاید این آخرین فرصتمونه…
شاید وسط طبیعت، دور از همه‌ی دغدغه‌ها، بتونیم دوباره به هم نزدیک بشیم… شاید دوباره بتونیم عشق رو پیدا کنیم…
با چند تا از دوست‌هامون راهی شدیم. قرار بود همه‌چی ساده باشه؛ یک سفر کوتاه، یک کلبه وسط جنگل، کمی خنده و آرامش… اما از همون لحظه‌ای که راه جاده خاکی رو پیش گرفتیم، همه‌چیز برعکس پیش رفت… ماشین وسط راه خراب شد! آنتن گوشی همه‌مون رفت!
هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد… و ما هیچ راه برگشتی نداشتیم… پس مجبور شدیم ماشین رو وسط راه ول کنیم، وسایلمون رو برداریم و پیاده راه بیفتیم…
توی مسیر یک سفر لذت‌بخش بودیم… هیچ‌کدوممون فکر نمی‌کردیم این سفر مرگ و زندگی باشه! اینو وقتی فهمیدیم که دختر کوچیکم با صدای لرزون خوابش رو تعریف کرد. گفت: «هیولا همه‌تون رو می‌کشه.»
اولش خندیدم، بهش گفتم فقط یک کابوسه. اما وقتی دیدم با جدیت دوباره همون جمله رو تکرار می‌کنه، یک لحظه همه‌ی بدنم یخ زد!!
سعی کردم اهمیت ندم، ولی اون نگاه ترسیده و جدیش هنوز تو ذهنمه… بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی به کلبه رسیدیم. بارون نم‌نم شروع شد، جنگل تاریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم. صداهای عجیبی می‌اومد، انگار چیزی بین درخت‌ها می‌دوید…