طرفدارای ژانر وحشت کجان ک واسشون ی کتاب داغ از تنور دراومده اوردم
هوا داشت کمکم تاریک میشد… و ما هیچ راه برگشتی نداشتیم… پس مجبور شدیم ماشین رو وسط راه ول کنیم، وسایلمون رو برداریم و پیاده راه بیفتیم…
توی مسیر یک سفر لذتبخش بودیم… هیچکدوممون فکر نمیکردیم این سفر مرگ و زندگی باشه! اینو وقتی فهمیدیم که دختر کوچیکم با صدای لرزون خوابش رو تعریف کرد. گفت: «هیولا همهتون رو میکشه.»
اولش خندیدم، بهش گفتم فقط یک کابوسه. اما وقتی دیدم با جدیت دوباره همون جمله رو تکرار میکنه، یک لحظه همهی بدنم یخ زد!!
سعی کردم اهمیت ندم، ولی اون نگاه ترسیده و جدیش هنوز تو ذهنمه…
بعد از ساعتها پیادهروی به کلبه رسیدیم. بارون نمنم شروع شد، جنگل تاریکتر از چیزی بود که تصور میکردم. صداهای عجیبی میاومد، انگار چیزی بین درختها میدوید…