توی مسیر یک سفر لذتبخش بودیم… هیچکدوممون فکر نمیکردیم این سفر مرگ و زندگی باشه! اینو وقتی فهمیدیم که دختر کوچیکم با صدای لرزون خوابش رو تعریف کرد. گفت: «هیولا همهتون رو میکشه.»
اولش خندیدم، بهش گفتم فقط یک کابوسه. اما وقتی دیدم با جدیت دوباره همون جمله رو تکرار میکنه، یک لحظه همهی بدنم یخ زد!!
سعی کردم اهمیت ندم، ولی اون نگاه ترسیده و جدیش هنوز تو ذهنمه…
بعد از ساعتها پیادهروی به کلبه رسیدیم. بارون نمنم شروع شد، جنگل تاریکتر از چیزی بود که تصور میکردم. صداهای عجیبی میاومد، انگار چیزی بین درختها میدوید…
بقیهی دوستهامونم خسته بودن، همه سعی میکردن لبخند بزنن، وانمود کنن همهچی عادیه…
اما من یک حسی ته دلم داشتم… حسی که مدام بهم میگفت این سفر با تمام سفرهای دیگه یک فرقی داره.
و درست همونجا بود که فهمیدم…
این تازه شروع ماجراست!
ما قرار نبود از این جنگل زنده بیرون بیایم!
این بار فریدا مک فادن سراغ یکی از پرهیجانترین داستانهاش رفته؛ پر از ترس، دلهره و معمایی که هیچکس تا آخر نمیتونه درست حدس بزنه... 🕵🏻♀️🔥
فریدا مک فادن استاد غافلگیریه و تمام کتابهاش هم جزو پرفروشترینهاست... این نویسنده درست زمانی که خیال میکنید راز رو فهمیدید، یه پیچ غیرمنتظره شما رو شوکه میکنه... 😳⚡