خون در زمین فرو نرفت . روی زمین پخش شد .
از زیر هرسنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد .
هرکس آن را ميدید میفهمید جایی بیگناهی را کشته اند .
صدایم کن ، نه به نامی که میشناسیام ، به نامی که میدانی و یک بار برایت گفته بودم .
فنجانی چای بودم بر روی میز؛
سرد و تلخ.. و در نهایت با جملهی
«بگذارید برایتان عوضش کنم»
به پایان رسیدم .