" دِنـــجَـــش "
_
اگر زنده ماندم و یک روز بازهم در یک خانه چای خوردیم،
برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...
کاری کن که هر کس تو را میبیند
برای آن کس که تو را تربیت کرده دعای خیر کند .
در نهایت همه چیز را دست او میسپارم!
میشناسمش
چنان جهان را میگرداند
که من و آرزو هایم کنار هم راه برویم : ) .
اولین بار که دیدمت از نگاهت نور چکه میکرد و ماه در قهوه چشمانت شناور بود و من یقین یافتم که تو گونه انسانیِ ماه هستی .
قهوه و نسکافه را هم دوست می دارم ولی
چای اگر روزی نباشد من تشنج می کنم . . .