همیشه چایِ کمرنگ مینوشید،
اگر چای پُر رنگ میشد،
از طرفِ دیگرِ لیوان
نمیتوانست مرا ببیند.☕🤎`
- جمال ثریا
بعضی ها عجیب خوبند . .
من باور دارم که گاهی خدا ؛
با بندگانش
ما را در آغوش میگیرد : )
اگر زنده ماندم و یک روز بازهم در یک خانه چای خوردیم،
برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...
در نامهای به مادرش نوشت:
«زخمهای بسیاری دارم که هر کدام مرا از ریشه غمگین کردهاند؛ میدانی، مادر؟ گاهی اوقات احساس میکنم غمِ همهی عالم در سینهی من است.»
و خدا دوباره تو را جمع و جور خواهد کرد.
چنان که گویی هرگز از هم نپاشیده بودی!