💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت نهم | یه دعوت غیرمنتظره! 💌
روز پنجشنبه ـ دانشگاه
آوا مشغول جمع کردن وسایلش بود که آرش کنارش ایستاد.
ـ خانم مرادی، برای آخر هفته برنامه داری؟
آوا با شک به او نگاه کرد.
ـ چرا میپرسی؟ باز چه نقشهای کشیدی؟
آرش دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ یعنی من دیگه نمیتونم یه سؤال ساده بپرسم؟!
ـ نه!
ـ چه زندگی سختی دارم من!
آوا خندید.
ـ حالا بگو چی میخوای؟
آرش کمی مکث کرد.
ـ راستش، میخواستم دعوتت کنم بریم کافه. هم دربارهی پروژه حرف بزنیم، هم یه کم از فضای دانشگاه دور بشیم.
آوا انتظار شنیدن چنین پیشنهادی را نداشت.
ـ کافه؟! ما دوتایی؟!
آرش لبخند زد.
ـ نه، با گوسفندهای همسایه! معلومه که دوتایی!
آوا خندید، اما بعد کمی جدی شد.
ـ بذار فکر کنم، بعد بهت میگم.
آرش سرش را تکان داد.
ـ باشه. فقط لطفاً تا سال آینده فکر کردنت تموم بشه!
آوا کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.
اما تمام مسیر تا خانه، یک سؤال توی ذهنش میچرخید:
چرا از دعوت شدن به کافه با آرش، اینقدر خوشحال شده بود؟
---
شب ـ خانهی آوا
آوا بالاخره گوشیاش را برداشت و پیام داد:
«باشه، میام. فقط برای پروژههاستها!»
آرش جواب داد:
«چشم! منم فقط برای پروژه دعوتت کردم، خانم دانشمند! 😂»
آوا لبخند زد.
«فردا ساعت پنج؟»
«قبوله. پس فردا میبینمت!»
آوا گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد.
ـ فقط یه کافه رفتنه... چرا انقدر ذوق دارم؟!
و خودش هم نمیدانست چرا، اما برای اولین بار دلش میخواست زودتر فردا برسد.
پایان پارت نهم 💌📖
قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت دهم | این قرار، فقط یه قرار معمولی بود... نه؟! ☕💗
روز جمعه ـ ساعت پنج عصر
آوا جلوی آینه ایستاد و برای چندمین بار موهایش را مرتب کرد.
ـ وای آوا! داری میری کافه، نه مراسم اسکار!
بالاخره کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
وقتی به کافه رسید، آرش از قبل آنجا بود.
با دیدن آوا دست تکان داد.
ـ سلام، خانم رکورددار! باورم نمیشه این بار من زودتر رسیدم!
آوا روی صندلی نشست.
ـ خب، یه بار هم شانس آوردی!
آرش خندید.
آنها سفارش دادند و مشغول صحبت شدند. اول دربارهی پروژه حرف زدند، اما خیلی زود بحثشان به موضوعات دیگری کشیده شد.
آوا با تعجب پرسید:
ـ راستی، تو همیشه اینقدر شوخی میکنی؟ حتی وقتی ناراحتی؟
آرش برای لحظهای ساکت شد.
ـ تقریباً. دوست ندارم بقیه بفهمن چی توی ذهنمه.
آوا آرام گفت:
ـ ولی لازم نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه.
آرش به او نگاه کرد.
این بار خبری از شوخی و جوابهای حاضر و آماده نبود.
ـ تو همیشه اینقدر خوب آدمها رو میفهمی؟
آوا شانه بالا انداخت.
ـ نه. فقط گاهی!
آرش لبخند زد.
ـ پس امیدوارم گاهی منم جزو همون آدمها باشم.
آوا برای لحظهای نگاهش کرد و بعد سریع چشمهایش را به فنجانش دوخت.
قلبش کمی تندتر میزد.
---
یک ساعت بعد
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا خنک شده بود.
آرش پرسید:
ـ بهت خوش گذشت؟
آوا لبخند زد.
ـ آره. بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
آرش با شیطنت گفت:
ـ یعنی اعتراف میکنی بودن با من اونقدرها هم عذابآور نیست؟
ـ زیادی خوشحال نشو!
هر دو خندیدند.
کمی بعد، جلوی مسیر برگشتشان ایستادند.
آرش گفت:
ـ خب، پس دوشنبه میبینمت، همگروهی عزیز!
آوا سرش را تکان داد و راه افتاد.
اما چند قدم که دور شد، برگشت و گفت:
ـ آرش؟
ـ جانم؟
آوا لبخند کوچکی زد.
ـ ممنون بابت امروز.
آرش هم لبخند زد.
ـ منم ممنونم که اومدی.
آوا به راهش ادامه داد.
آن شب، وقتی به تختش رسید، پیام آرش روی گوشیاش ظاهر شد:
«راستی، امروز خیلی خوش گذشت. باید یه بار دیگه تکرارش کنیم!»
آوا به صفحه خیره شد و لبخند زد.
بعد آرام زیر لب گفت:
ـ وای آوا... نکنه داری عاشق میشی؟!
پایان پارت دهم 💌📖
قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت یازدهم | چرا بهش فکر میکنم؟!
دوشنبه ـ دانشگاه
آوا وارد کلاس شد و کنار آرش نشست.
ـ سلام!
آرش لبخند زد.
ـ سلام به کسی که جمعه با من اومد کافه و هنوز زندهست!
آوا خندید.
ـ باورم نمیشه هنوز دربارهش حرف میزنی!
ـ خب، اتفاق مهمی بود. بالاخره تونستم دو ساعت بدون اینکه تهدیدم کنی، کنارت بشینم!
آوا خواست جواب بده که ترانه وارد کلاس شد.
مستقیم به سمت آرش رفت.
ـ سلام! دربارهی کارگاه فکر کردی؟
ـ آره، احتمالاً ثبتنام میکنم.
ترانه لبخند زد.
ـ عالیه! پس میتونیم با هم بریم.
آوا بیاختیار نگاهش را از آنها گرفت و مشغول مرتب کردن وسایلش شد.
آرش متوجه شد.
ـ آوا، جزوهت رو آوردی؟
ـ آره.
ـ پس چرا داری دفتر مشقت رو وارونه میذاری؟ 😂
آوا به دفترش نگاه کرد و سریع آن را برگرداند.
ـ خفه شو آرش!
آرش خندید، اما وقتی آوا دوباره سرش را پایین انداخت، لبخندش محو شد.
برای اولین بار، آرش احساس کرد شاید چیزی هست که آوا نمیخواهد به او بگوید.
پایان پارت یازدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت دوازدهم | یه پیام اشتباهی!
عصر ـ خانهی آوا
آوا مشغول انجام تکالیفش بود که پیامی از آرش دریافت کرد.
آرش:
«یه چیزی میخواستم بهت بگم.»
آوا صاف نشست.
آوا:
«چی شده؟»
چند دقیقه گذشت، اما جوابی نیامد.
آوا دوباره پیام داد:
«آرش؟»
بالاخره گوشی لرزید.
آرش:
«ببخشید، پیام اشتباهی بود! 😂»
آوا با حرص بالش را بغل کرد.
ـ این بشر یه روز منو سکته میده!
گوشی دوباره لرزید.
آرش:
«ولی حالا که بیداری، یه سؤال دارم.»
آوا:
«بپرس، فقط این بار اشتباهی نباشه!»
آرش:
«اگه یه نفر از یکی خوشش بیاد، ولی ندونه اونم همین حس رو داره یا نه، باید چیکار کنه؟»
آوا چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
قلبش تندتر زد.
آوا:
«از خودش بپرسه دیگه!»
آرش:
«به همین راحتی؟!»
آوا:
«آره. مگه چیه؟»
آرش جواب داد:
«هیچی. شب بخیر، خانم مشاور! 😂»
آوا گوشی را کنار گذاشت.
اما تا مدتها خوابش نبرد.
چون یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد:
نکنه آرش از یکی خوشش اومده؟!
و عجیبتر اینکه چرا فکر کردن به این موضوع، اصلاً خوشحالش نمیکرد؟
پایان پارت دوازدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت سیزدهم | چیزی که نباید میشنیدم!
روز بعد ـ دانشگاه
آوا برای برداشتن جزوهاش به سمت کلاس خالی رفت، اما قبل از ورود، صدای آرش و ترانه را شنید.
ترانه گفت:
ـ بالاخره میخوای بهش بگی؟
آرش آهی کشید.
ـ نمیدونم. میترسم همهچی خراب بشه.
آوا همانجا ایستاد.
ترانه پرسید:
ـ ولی اگه هیچوقت نگی چی؟
آرش چند لحظه سکوت کرد.
ـ شاید بهتر باشه فعلاً چیزی نگم.
آوا دیگر نتوانست ادامهی حرفهایشان را بشنود.
آرام از آنجا دور شد.
تمام مسیر کلاس، ذهنش درگیر بود.
آرش از کسی خوشش میآمد؟
و اگر اینطور بود، چرا به او نگفته بود؟
وقتی وارد کلاس شد، آرش با لبخند برایش دست تکان داد.
ـ سلام! چرا قیافهت اینجوریه؟ انگار نمرهی ریاضیت رو دیدی!
آوا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ آرش، میتونم یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
آوا مکث کرد.
ـ تو از کسی خوشت میاد؟
لبخند آرش آرامآرام محو شد.
چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد پرسید:
ـ چرا اینو میپرسی؟
آوا نگاهش را دزدید.
ـ همینطوری.
آرش آرام گفت:
ـ شاید.
آوا احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.
ـ آها... خب، امیدوارم به چیزی که میخوای برسی.
بلند شد و به سمت صندلی دیگری رفت.
آرش ماتش برده بود.
او چرا اینقدر ناگهانی ناراحت شده بود؟
پایان پارت سیزدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت چهاردهم | چرا ازم فاصله میگیری؟!
دو روز گذشت.
آوا دیگر مثل قبل با آرش شوخی نمیکرد. پیامهایش کوتاه شده بود و بعد از کلاس هم سریع میرفت.
بالاخره آرش نتوانست تحمل کند.
بعد از کلاس، جلوی در دانشگاه صدایش زد:
ـ آوا! وایسا!
آوا برگشت.
ـ چیه؟
آرش روبهرویش ایستاد.
ـ من چیکار کردم؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا دو روزه مثل غریبهها باهام رفتار میکنی؟
آوا نگاهش کرد.
ـ شاید بهتره یکم کمتر با هم وقت بگذرونیم.
آرش با تعجب پرسید:
ـ چرا؟!
آوا نمیخواست جواب واقعی را بگوید.
ـ چون باید روی درسهام تمرکز کنم.
آرش خندید، اما خندهاش مصنوعی بود.
ـ آها. پس مشکل درسهاست!
آوا چیزی نگفت.
آرش سرش را تکان داد.
ـ باشه. اگه این چیزیه که میخوای، اصرار نمیکنم.
بعد از کنارش گذشت.
آوا چند لحظه همانجا ماند.
دلش میخواست صدایش کند و همهچیز را توضیح بدهد.
اما نتوانست.
وقتی به خانه رسید، پیام آرش را دید:
«برای پروژه، بخش خودمو تا فردا میفرستم. نگران نباش.»
نه شوخیای بود، نه لقب «خانم رکورددار».
آوا گوشی را روی تخت گذاشت.
چشمهایش را بست و زیر لب گفت:
ـ من خودم خواستم ازم فاصله بگیره... پس چرا الان اینقدر ناراحتم؟
پایان پارت چهاردهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت پانزدهم | چیزی که بالاخره فهمیدم! 💗
جمعه ـ کتابخانهی دانشگاه
آوا برای تکمیل پروژه به کتابخانه آمده بود.
وقتی وارد شد، ترانه را دید که تنها پشت یکی از میزها نشسته بود.
ترانه با دیدنش لبخند زد.
ـ آوا! میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
آوا با تردید نشست.
ـ آره، بگو.
ترانه کمی مکث کرد.
ـ تو و آرش با هم مشکلی پیدا کردین؟
آوا جا خورد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ چون قبلاً همیشه با هم بودین، ولی این چند روز آرش همش ساکته. حتی دیروز که ازش دربارهی کارگاه پرسیدم، حواسش جای دیگه بود.
آوا به دستهایش نگاه کرد.
ـ چیزی نیست. فقط سرم شلوغه.
ترانه لبخند کمرنگی زد.
ـ میدونی، من و آرش فقط دوستهای قدیمیایم. چند ساله همدیگه رو میشناسیم.
آوا سرش را بالا آورد.
ترانه ادامه داد:
ـ یه مدت هم فکر میکردم شاید بهش علاقه داشته باشم، ولی الان دیگه نه. فکر کنم اونم این روزها به یکی دیگه فکر میکنه.
قلب آوا تند زد.
ـ به... یکی دیگه؟
ترانه خندید.
ـ آره! ولی اسم نمیبرم. خودتون باید با هم حرف بزنین.
بعد از خداحافظی ترانه، آوا مدت زیادی به حرفهایش فکر کرد.
شاید تمام این مدت اشتباه برداشت کرده بود.
شاید آرش واقعاً به کسی علاقه داشت.
و شاید...
آن شخص خودش بود.
آوا گوشیاش را برداشت و صفحهی چت آرش را باز کرد.
انگشتش روی صفحه مکث کرد.
بالاخره نوشت:
«آرش، میتونیم فردا با هم حرف بزنیم؟ یه موضوع مهمه.»
چند ثانیه بعد، پاسخ آمد.
«حتماً. ساعت پنج، همون کافه؟»
آوا لبخند زد.
«باشه.»
این بار تصمیم گرفته بود فرار نکند.
حتی اگر جواب چیزی نبود که دلش میخواست بشنود.
پایان پارت پانزدهم 💌📖
هدایت شده از عمل به قول / محافظ
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@planet_Cat
پارت ۱۶ | حرفی که باید زده میشد ☕
ساعت پنج، آوا جلوی کافه ایستاده بود و برای بار چندم گوشیاش را چک میکرد.
آرش هنوز نیامده بود.
با خودش گفت: «اصلاً چرا استرس دارم؟ فقط میخوام حرف بزنم!»
ـ با کی حرف میزنی؟
آوا از جا پرید. آرش پشت سرش ایستاده بود و میخندید.
ـ با اعصاب خودم! که به خاطر تو نابود شده!
ـ چه افتخاری نصیبم شده!
وارد کافه شدند و نشستند. آوا چند لحظه به فنجانش خیره ماند و بالاخره گفت:
ـ آرش، اون کسی که ازش خوشت میاد... ترانهست؟
لبخند آرش کمرنگ شد.
ـ چرا اینو میپرسی؟
ـ چون حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنی.
آرش نفس عمیقی کشید.
ـ ترانه دوست قدیمیمه. ولی اون کسی که دربارهش حرف میزدم، ترانه نیست.
قلب آوا بیدلیل تندتر زد.
ـ پس کیه؟
آرش مستقیم نگاهش کرد.
ـ هنوز نمیتونم بهت بگم.
آوا نگاهش را دزدید.
ـ خیلی خب. پس منم دیگه نمیپرسم.
اما هر دو میدانستند که این گفتوگو هنوز تمام نشده بود.
پایان پارت ۱۶ 💌
پارت ۱۷ | یه قدم نزدیکتر
ـ هنوز ازم ناراحتی؟
آوا سرش را از روی جزوه بلند کرد.
ـ من؟ نه!
آرش به صندلی کنارش اشاره کرد.
ـ پس اجازه هست؟
ـ مگه دانشگاه رو خریدی که اجازه میگیری؟
آرش نشست و لبخند زد.
ـ آخیش! بالاخره آوای همیشگی برگشت!
آوا سعی کرد نخندد، اما موفق نشد.
چند دقیقه بعد، آرش جدیتر شد.
ـ آوا، اگه یه روز بفهمی یکی از دوستات یه چیزی رو ازت پنهون کرده، ناراحت میشی؟
ـ بستگی داره چی باشه.
ـ مثلاً اینکه از اول آشناییتون یه دلیل خاص برای نزدیک شدن بهت داشته.
آوا دست از نوشتن کشید.
ـ یعنی چی؟
آرش سریع گفت:
ـ منظورم یه سؤال فرضی بود!
ـ تو و سؤال فرضیهات! یه روز سکتهم میدی.
آرش خندید، اما توی دلش میدانست که دیگر نمیتواند برای همیشه پشت شوخیهایش پنهان شود.
پایان پارت ۱۷💌
پارت ۱۸ | دعوت غیرمنتظره
صبح روز بعد، آوا پیامی از آرش دریافت کرد.
«جمعه وقت داری؟»
«چرا؟»
«یه پیشنهاد دارم.»
«اگه قراره دوباره پروژه کار کنیم، من نیستم.»
«نه بابا! یه نمایشگاه عکاسیه. فکر کردم شاید خوشت بیاد.»
آوا لبخند زد. نمیدانست آرش از کجا فهمیده عاشق عکاسی است.
«از کجا فهمیدی دوست دارم؟»
«اون روز توی کافه، ده دقیقه درباره دوربینت حرف زدی. منم گوش داشتم دیگه!»
آوا خندید و جواب داد:
«باشه. میام.»
جمعه، وقتی آوا به نمایشگاه رسید، آرش کنار ورودی منتظرش بود.
ـ سلام، خانم دیررس!
ـ هنوز که دیر نکردم!
ـ خواستم از الان آمادگیت رو حفظ کنم.
آوا چشمغرهای رفت و وارد نمایشگاه شد.
جلوی یکی از عکسها ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
آرش پرسید:
ـ خوشت اومد؟
ـ آره. خیلی قشنگه.
آرش چند لحظه به عکس نگاه کرد و بعد به آوا.
ـ آره... واقعاً قشنگه.
این بار آوا متوجه شد که آرش اصلاً به عکس نگاه نمیکند.
پایان پارت ۱۸ 📖