💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت پانزدهم | چیزی که بالاخره فهمیدم! 💗
جمعه ـ کتابخانهی دانشگاه
آوا برای تکمیل پروژه به کتابخانه آمده بود.
وقتی وارد شد، ترانه را دید که تنها پشت یکی از میزها نشسته بود.
ترانه با دیدنش لبخند زد.
ـ آوا! میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
آوا با تردید نشست.
ـ آره، بگو.
ترانه کمی مکث کرد.
ـ تو و آرش با هم مشکلی پیدا کردین؟
آوا جا خورد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ چون قبلاً همیشه با هم بودین، ولی این چند روز آرش همش ساکته. حتی دیروز که ازش دربارهی کارگاه پرسیدم، حواسش جای دیگه بود.
آوا به دستهایش نگاه کرد.
ـ چیزی نیست. فقط سرم شلوغه.
ترانه لبخند کمرنگی زد.
ـ میدونی، من و آرش فقط دوستهای قدیمیایم. چند ساله همدیگه رو میشناسیم.
آوا سرش را بالا آورد.
ترانه ادامه داد:
ـ یه مدت هم فکر میکردم شاید بهش علاقه داشته باشم، ولی الان دیگه نه. فکر کنم اونم این روزها به یکی دیگه فکر میکنه.
قلب آوا تند زد.
ـ به... یکی دیگه؟
ترانه خندید.
ـ آره! ولی اسم نمیبرم. خودتون باید با هم حرف بزنین.
بعد از خداحافظی ترانه، آوا مدت زیادی به حرفهایش فکر کرد.
شاید تمام این مدت اشتباه برداشت کرده بود.
شاید آرش واقعاً به کسی علاقه داشت.
و شاید...
آن شخص خودش بود.
آوا گوشیاش را برداشت و صفحهی چت آرش را باز کرد.
انگشتش روی صفحه مکث کرد.
بالاخره نوشت:
«آرش، میتونیم فردا با هم حرف بزنیم؟ یه موضوع مهمه.»
چند ثانیه بعد، پاسخ آمد.
«حتماً. ساعت پنج، همون کافه؟»
آوا لبخند زد.
«باشه.»
این بار تصمیم گرفته بود فرار نکند.
حتی اگر جواب چیزی نبود که دلش میخواست بشنود.
پایان پارت پانزدهم 💌📖
هدایت شده از عمل به قول / محافظ
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@planet_Cat
پارت ۱۶ | حرفی که باید زده میشد ☕
ساعت پنج، آوا جلوی کافه ایستاده بود و برای بار چندم گوشیاش را چک میکرد.
آرش هنوز نیامده بود.
با خودش گفت: «اصلاً چرا استرس دارم؟ فقط میخوام حرف بزنم!»
ـ با کی حرف میزنی؟
آوا از جا پرید. آرش پشت سرش ایستاده بود و میخندید.
ـ با اعصاب خودم! که به خاطر تو نابود شده!
ـ چه افتخاری نصیبم شده!
وارد کافه شدند و نشستند. آوا چند لحظه به فنجانش خیره ماند و بالاخره گفت:
ـ آرش، اون کسی که ازش خوشت میاد... ترانهست؟
لبخند آرش کمرنگ شد.
ـ چرا اینو میپرسی؟
ـ چون حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنی.
آرش نفس عمیقی کشید.
ـ ترانه دوست قدیمیمه. ولی اون کسی که دربارهش حرف میزدم، ترانه نیست.
قلب آوا بیدلیل تندتر زد.
ـ پس کیه؟
آرش مستقیم نگاهش کرد.
ـ هنوز نمیتونم بهت بگم.
آوا نگاهش را دزدید.
ـ خیلی خب. پس منم دیگه نمیپرسم.
اما هر دو میدانستند که این گفتوگو هنوز تمام نشده بود.
پایان پارت ۱۶ 💌
پارت ۱۷ | یه قدم نزدیکتر
ـ هنوز ازم ناراحتی؟
آوا سرش را از روی جزوه بلند کرد.
ـ من؟ نه!
آرش به صندلی کنارش اشاره کرد.
ـ پس اجازه هست؟
ـ مگه دانشگاه رو خریدی که اجازه میگیری؟
آرش نشست و لبخند زد.
ـ آخیش! بالاخره آوای همیشگی برگشت!
آوا سعی کرد نخندد، اما موفق نشد.
چند دقیقه بعد، آرش جدیتر شد.
ـ آوا، اگه یه روز بفهمی یکی از دوستات یه چیزی رو ازت پنهون کرده، ناراحت میشی؟
ـ بستگی داره چی باشه.
ـ مثلاً اینکه از اول آشناییتون یه دلیل خاص برای نزدیک شدن بهت داشته.
آوا دست از نوشتن کشید.
ـ یعنی چی؟
آرش سریع گفت:
ـ منظورم یه سؤال فرضی بود!
ـ تو و سؤال فرضیهات! یه روز سکتهم میدی.
آرش خندید، اما توی دلش میدانست که دیگر نمیتواند برای همیشه پشت شوخیهایش پنهان شود.
پایان پارت ۱۷💌
پارت ۱۸ | دعوت غیرمنتظره
صبح روز بعد، آوا پیامی از آرش دریافت کرد.
«جمعه وقت داری؟»
«چرا؟»
«یه پیشنهاد دارم.»
«اگه قراره دوباره پروژه کار کنیم، من نیستم.»
«نه بابا! یه نمایشگاه عکاسیه. فکر کردم شاید خوشت بیاد.»
آوا لبخند زد. نمیدانست آرش از کجا فهمیده عاشق عکاسی است.
«از کجا فهمیدی دوست دارم؟»
«اون روز توی کافه، ده دقیقه درباره دوربینت حرف زدی. منم گوش داشتم دیگه!»
آوا خندید و جواب داد:
«باشه. میام.»
جمعه، وقتی آوا به نمایشگاه رسید، آرش کنار ورودی منتظرش بود.
ـ سلام، خانم دیررس!
ـ هنوز که دیر نکردم!
ـ خواستم از الان آمادگیت رو حفظ کنم.
آوا چشمغرهای رفت و وارد نمایشگاه شد.
جلوی یکی از عکسها ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
آرش پرسید:
ـ خوشت اومد؟
ـ آره. خیلی قشنگه.
آرش چند لحظه به عکس نگاه کرد و بعد به آوا.
ـ آره... واقعاً قشنگه.
این بار آوا متوجه شد که آرش اصلاً به عکس نگاه نمیکند.
پایان پارت ۱۸ 📖
پارت ۱۹ | چیزی که نباید میشنید
بعد از نمایشگاه، آوا برای خرید آب به سمت بوفه رفت. وقتی برگشت، صدای آرش را از پشت دیوار شنید.
ـ میدونم که باید بهش بگم.
صدای ترانه بود:
ـ پس چرا نمیگی؟ اینجوری فقط اوضاع پیچیدهتر میشه.
آرش آهی کشید.
ـ چون نمیخوام همهچی خراب بشه. نمیدونم اگه بفهمه، چه واکنشی نشون میده.
آوا خشکش زد.
ترانه دوباره گفت:
ـ ولی اگه دیر بجنبی، ممکنه دیگه فرصتی نداشته باشی.
آوا نتوانست بیشتر گوش بدهد. آرام از آنجا دور شد.
تمام راه برگشت، حرفهایشان توی سرش میچرخید.
وقتی آرش به او پیام داد: «کجایی؟ پیدات نکردم.»
فقط جواب داد: «رفتم خونه.»
چند ثانیه بعد، آرش نوشت:
«اتفاقی افتاده؟»
آوا به صفحه خیره شد.
دلش میخواست بنویسد: «آره، اتفاق افتاده. من دارم به کسی علاقهمند میشم که ظاهراً خودش دلش پیش یکی دیگهست.»
اما فقط نوشت:
«نه. خسته بودم.»
و برای اولین بار، آرش جوابش را باور نکرد.
پایان پارت ۱۹ 📖
پارت ۲۰ | نزدیک بود بگم
روز دوشنبه، آوا تصمیم گرفت دیگر به رفتارهای آرش فکر نکند.
تصمیمی که دقیقاً تا لحظه ورود آرش به کلاس دوام آورد!
آرش کنارش نشست.
ـ چرا پیامهامو کوتاه جواب میدی؟
ـ سرم شلوغه.
ـ آوا، منو نگاه کن.
ـ دارم نگاه میکنم!
ـ نه، واقعاً نگاهم کن.
آوا بالاخره سرش را بلند کرد. آرش برخلاف همیشه نمیخندید.
ـ اگه کاری کردم که ناراحتت کرده، بهم بگو. نمیخوام اینجوری باشیم.
آوا برای چند لحظه ساکت ماند.
ـ شاید بهتره یه کم از هم فاصله بگیریم.
آرش انگار انتظار شنیدن هر چیزی را داشت، جز این جمله.
ـ چرا؟
آوا لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون دارم به چیزی فکر میکنم که شاید اصلاً نباید بهش فکر کنم.
آرش آرام پرسید:
ـ مثلاً چی؟
آوا از جایش بلند شد.
ـ بیخیال، آرش.
از کلاس بیرون رفت و آرش همانجا ماند.
چند دقیقه بعد، گوشی آوا لرزید.
پیام آرش بود:
«باشه. بهت فرصت میدم. ولی یه روز باید بذاری حرفم رو کامل بزنم.»
آوا پیام را خواند و گوشی را روی قلبش گذاشت.
زیر لب گفت:
ـ فقط زودتر بگو... قبل از اینکه دیگه نتونم وانمود کنم برام مهم نیستی.
پایان پارت ۲۰ 📖
پارت ۲۱ | یه پیشنهاد عجیب
آوا از وقتی پیام آرش رو خونده بود، ده بار تصمیم گرفته بود جوابش رو بده و یازده بار منصرف شده بود!
بالاخره گوشی رو برداشت و نوشت:
«منظورت از اینکه یه روز باید حرفت رو کامل بزنی چیه؟»
پیام رو فرستاد و سریع گوشی رو کنار گذاشت.
سه ثانیه بعد، دوباره برداشت.
آرش جواب داده بود:
«اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نمیشی.»
آوا با حرص تایپ کرد:
«تو واقعاً مشکل داری.»
«میدونم. ولی ظاهراً هنوز تحملم میکنی.»
آوا ناخودآگاه خندید.
«زیاد به خودت امیدوار نباش.»
«چشم، خانم Moradi! راستی فردا برای پروژه وقت داری؟ باید بخش آخر رو تموم کنیم.»
آوا با خودش فکر کرد حداقل یکی از آنها هنوز یادش هست که پروژهای هم وجود دارد!
فردای آن روز، در کتابخانه، آرش لپتاپش را باز کرد و گفت:
ـ یه پیشنهاد دارم.
ـ اگه قراره باز سؤال فرضی بپرسی، نه!
ـ اینهمه استعداد داری، حیفه ازش استفاده نکنی.
ـ آرش!
ـ باشه، باشه! گوش کن. استاد گفته بهترین پروژهها میتونن توی همایش دانشکده ارائه بشن. به نظرم کار ما ارزشش رو داره که امتحان کنیم.
آوا کمی جدی شد.
ـ یعنی باید جلوی کلی آدم ارائه بدیم؟
ـ آره.
ـ و تو قراره جلوی کلی آدم حرف بزنی؟
ـ مشکلی داری؟
ـ نه، فقط دارم برای اون کلی آدم آرزوی صبر میکنم!
آرش خندید و آوا هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
چند دقیقه بعد، وقتی مشغول کار شدند، آرش آرام گفت:
ـ آوا؟
ـ جانم؟
هر دو برای یک لحظه ساکت شدند.
آوا سریع سرش را پایین انداخت.
ـ خب؟ چی میخواستی بگی؟
آرش لبخند کوچکی زد.
ـ هیچی. فقط میخواستم بگم وقتی میخندی، کمتر دلم میخواد اذیتت کنم.
آوا خودکارش را به سمتش گرفت.
ـ اینم جایزهات برای این جمله مسخره!
آرش خودکار را گرفت.
ـ قبول میکنم. از تو هر جایزهای رو میپذیرم!
آوا دوباره مشغول نوشتن شد، اما این بار نتوانست لبخندش را پنهان کند.
پایان پارت ۲۱💌
پارت ۲۲ | یک تماس غیرمنتظره
تقریباً نیمی از پروژه تمام شده بود که گوشی آرش زنگ خورد.
اسم تماسگیرنده را که دید، لبخندش محو شد.
آوا متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ جواب نمیدی؟
آرش گوشی را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت.
آوا سعی کرد روی نوشتههایش تمرکز کند، اما چند دقیقه بعد آرش برگشت. این بار خبری از شوخیهای همیشگیاش نبود.
ـ مشکلی پیش اومده؟ ـ آوا پرسید.
ـ نه، فقط یه مسئله خانوادگیه.
ـ میخوای بری؟
ـ نه، میتونیم کار رو تموم کنیم.
آوا لپتاپ را بست.
ـ آرش، پروژه میتونه صبر کنه. اگه مشکلی داری، لازم نیست وانمود کنی همهچی خوبه.
آرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو از کجا فهمیدی دارم وانمود میکنم؟
ـ چون خودت همیشه همین کار رو میکنی. وقتی ناراحتی، بیشتر شوخی میکنی. امروز حتی یه شوخی درستوحسابی هم نکردی!
آرش خندید؛ خندهای کوتاه اما واقعی.
ـ اینقدر منو زیر نظر داری؟
آوا تازه متوجه حرف خودش شد.
ـ نه! تو خیلی تابلوئی!
ـ آها، پس تابلوام.
ـ دقیقاً!
آرش کمی سکوت کرد و بعد گفت:
ـ بابام قراره برای کار چند ماهی بره یه شهر دیگه. احتمالاً باید بیشتر به کارهای خونه برسم. مامانم هم یکم نگران شده.
آوا آرام گفت:
ـ امیدوارم همهچی خوب پیش بره.
ـ ممنون.
برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند.
بعد آرش گفت:
ـ میدونی چیه؟ فکر نمیکردم یه روز یکی ازم بپرسه واقعاً حالم خوبه یا نه، بدون اینکه مجبور باشم اول خودم رو به خنده بندازم.
آوا نگاهش کرد.
ـ خب، از این به بعد گاهی میپرسم.
آرش لبخند زد.
ـ پس منم از این به بعد گاهی جواب واقعی میدم.
آوا دستش را به سمت لپتاپ برد.
ـ خیلی خب، حالا جواب واقعی اینه که اگه تا امشب این پروژه رو تموم نکنیم، هر دومون بدبختیم!
آرش دوباره خندید.
و این بار، آوا خوشحال بود که خندهاش واقعی است.
پایان پارت ۲۲ 💌
پارت ۲۳ | ترانه چه میدانست؟
روز بعد، آوا برای تحویل چند برگه به دفتر دانشکده رفت. وقتی بیرون آمد، ترانه را دید که کنار راهرو ایستاده بود.
ـ آوا؟ میتونم یه دقیقه باهات حرف بزنم؟
آوا کمی مکث کرد.
ـ آره، بگو.
ترانه به اطراف نگاه کرد و گفت:
ـ میدونم شاید عجیب باشه، ولی فکر کنم تو درباره من و آرش یه برداشت اشتباه کردی.
آوا سعی کرد عادی رفتار کند.
ـ چه برداشتی؟
ـ اینکه من و آرش قراره با هم باشیم یا اینکه اون از من خوشش میاد.
آوا چیزی نگفت.
ترانه ادامه داد:
ـ ما از بچگی همدیگه رو میشناسیم. یه زمانی خودم فکر میکردم شاید بهش علاقه داشته باشم، ولی اون حس خیلی وقته تموم شده. الان فقط دوستیم.
آوا پرسید:
ـ پس چرا اون روز درباره یه نفر حرف میزدین؟
ترانه لبخند زد.
ـ چون آرش ازم مشورت میخواست.
قلب آوا تندتر زد.
ـ درباره چی؟
ترانه چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ اینو باید خودش بهت بگه. قول دادم چیزی نگم.
آوا احساس کرد صورتش گرم شده.
ـ اصلاً چرا فکر میکنی من باید بدونم؟
ترانه خندید.
ـ چون وقتی اسم تو میاد، آرش دیگه اون آدم همیشگی نیست.
آوا خواست چیزی بگوید، اما ترانه زودتر ادامه داد:
ـ یه چیز دیگه هم هست. آرش برای همایش دانشکده خیلی تلاش کرده. اگه قبول بشین، احتمالاً میخواد یه نفر رو هم با خودش ببره.
ـ چه کسی رو؟
ترانه شانه بالا انداخت.
ـ این یکی رو هم باید از خودش بپرسی!
بعد خداحافظی کرد و رفت.
آوا همانجا ایستاد.
حالا دو سؤال تازه داشت: آرش دقیقاً چه چیزی را از او پنهان میکرد؟ و چرا هر بار که به جواب نزدیک میشد، سؤالهای بیشتری پیدا میکرد؟
پایان پارت ۲۳💌
پارت ۲۴ | انتخاب
چند روز بعد، نتیجه انتخاب پروژههای همایش اعلام شد.
آوا با هیجان وارد کلاس شد و مستقیم سراغ آرش رفت.
ـ آرش! نتیجهها اومده؟
آرش با لبخند گوشیاش را نشان داد.
ـ حدس بزن.
ـ قبول شدیم؟!
ـ نه، برای تفریح اومدم اینجا نشستم!
آوا با خودکار به بازویش زد.
ـ درست جواب بده، روانی!
آرش خندید.
ـ آره، قبول شدیم!
آوا از خوشحالی لبخند زد.
ـ جدی؟! وای، باورم نمیشه!
آرش چند لحظه نگاهش کرد.
ـ من باورم میشد.
ـ چرا؟
ـ چون میدونستم وقتی یه چیزی برات مهم باشه، براش تلاش میکنی.
آوا برای جواب دادن آماده بود، اما حرفش را خورد.
گاهی آرش چیزی میگفت که هیچ جوابی برایش نداشت.
همان موقع، آرش برگهای را روی میز گذاشت.
ـ یه خبر دیگه هم هست. برای ارائه نهایی، هر گروه میتونه یک نفر رو به عنوان همراه دعوت کنه.
ـ خب؟
ـ میخوام تو انتخاب کنی.
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ من؟ چرا؟
ـ چون اگه قرار باشه این موفقیت رو با کسی جشن بگیرم، دوست دارم انتخابش با تو باشه.
آوا نمیدانست چرا این جمله ساده اینقدر خوشحالش کرده.
ـ پس خودت چی؟ تو کسی رو در نظر نداری؟
آرش لبخندش را جمع کرد و جدی گفت:
ـ دارم. ولی ترجیح میدم اول نظر تو رو بدونم.
آوا چند ثانیه سکوت کرد.
ـ من... موافقم.
آرش لبخند زد.
ـ عالیه.
ـ فقط یه شرط دارم.
ـ بفرما!
ـ روز ارائه، حق نداری با شوخیهات منو بخندونی. ممکنه جلوی همه آبروم بره!
آرش دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ من؟! من مظهر وقار و شخصیتم!
آوا زد زیر خنده.
ـ همین الان ثابت کردی که نیستی!
پایان پارت ۲۴ 💌