پارت ۱۹ | چیزی که نباید میشنید
بعد از نمایشگاه، آوا برای خرید آب به سمت بوفه رفت. وقتی برگشت، صدای آرش را از پشت دیوار شنید.
ـ میدونم که باید بهش بگم.
صدای ترانه بود:
ـ پس چرا نمیگی؟ اینجوری فقط اوضاع پیچیدهتر میشه.
آرش آهی کشید.
ـ چون نمیخوام همهچی خراب بشه. نمیدونم اگه بفهمه، چه واکنشی نشون میده.
آوا خشکش زد.
ترانه دوباره گفت:
ـ ولی اگه دیر بجنبی، ممکنه دیگه فرصتی نداشته باشی.
آوا نتوانست بیشتر گوش بدهد. آرام از آنجا دور شد.
تمام راه برگشت، حرفهایشان توی سرش میچرخید.
وقتی آرش به او پیام داد: «کجایی؟ پیدات نکردم.»
فقط جواب داد: «رفتم خونه.»
چند ثانیه بعد، آرش نوشت:
«اتفاقی افتاده؟»
آوا به صفحه خیره شد.
دلش میخواست بنویسد: «آره، اتفاق افتاده. من دارم به کسی علاقهمند میشم که ظاهراً خودش دلش پیش یکی دیگهست.»
اما فقط نوشت:
«نه. خسته بودم.»
و برای اولین بار، آرش جوابش را باور نکرد.
پایان پارت ۱۹ 📖
پارت ۲۰ | نزدیک بود بگم
روز دوشنبه، آوا تصمیم گرفت دیگر به رفتارهای آرش فکر نکند.
تصمیمی که دقیقاً تا لحظه ورود آرش به کلاس دوام آورد!
آرش کنارش نشست.
ـ چرا پیامهامو کوتاه جواب میدی؟
ـ سرم شلوغه.
ـ آوا، منو نگاه کن.
ـ دارم نگاه میکنم!
ـ نه، واقعاً نگاهم کن.
آوا بالاخره سرش را بلند کرد. آرش برخلاف همیشه نمیخندید.
ـ اگه کاری کردم که ناراحتت کرده، بهم بگو. نمیخوام اینجوری باشیم.
آوا برای چند لحظه ساکت ماند.
ـ شاید بهتره یه کم از هم فاصله بگیریم.
آرش انگار انتظار شنیدن هر چیزی را داشت، جز این جمله.
ـ چرا؟
آوا لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون دارم به چیزی فکر میکنم که شاید اصلاً نباید بهش فکر کنم.
آرش آرام پرسید:
ـ مثلاً چی؟
آوا از جایش بلند شد.
ـ بیخیال، آرش.
از کلاس بیرون رفت و آرش همانجا ماند.
چند دقیقه بعد، گوشی آوا لرزید.
پیام آرش بود:
«باشه. بهت فرصت میدم. ولی یه روز باید بذاری حرفم رو کامل بزنم.»
آوا پیام را خواند و گوشی را روی قلبش گذاشت.
زیر لب گفت:
ـ فقط زودتر بگو... قبل از اینکه دیگه نتونم وانمود کنم برام مهم نیستی.
پایان پارت ۲۰ 📖
پارت ۲۱ | یه پیشنهاد عجیب
آوا از وقتی پیام آرش رو خونده بود، ده بار تصمیم گرفته بود جوابش رو بده و یازده بار منصرف شده بود!
بالاخره گوشی رو برداشت و نوشت:
«منظورت از اینکه یه روز باید حرفت رو کامل بزنی چیه؟»
پیام رو فرستاد و سریع گوشی رو کنار گذاشت.
سه ثانیه بعد، دوباره برداشت.
آرش جواب داده بود:
«اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نمیشی.»
آوا با حرص تایپ کرد:
«تو واقعاً مشکل داری.»
«میدونم. ولی ظاهراً هنوز تحملم میکنی.»
آوا ناخودآگاه خندید.
«زیاد به خودت امیدوار نباش.»
«چشم، خانم Moradi! راستی فردا برای پروژه وقت داری؟ باید بخش آخر رو تموم کنیم.»
آوا با خودش فکر کرد حداقل یکی از آنها هنوز یادش هست که پروژهای هم وجود دارد!
فردای آن روز، در کتابخانه، آرش لپتاپش را باز کرد و گفت:
ـ یه پیشنهاد دارم.
ـ اگه قراره باز سؤال فرضی بپرسی، نه!
ـ اینهمه استعداد داری، حیفه ازش استفاده نکنی.
ـ آرش!
ـ باشه، باشه! گوش کن. استاد گفته بهترین پروژهها میتونن توی همایش دانشکده ارائه بشن. به نظرم کار ما ارزشش رو داره که امتحان کنیم.
آوا کمی جدی شد.
ـ یعنی باید جلوی کلی آدم ارائه بدیم؟
ـ آره.
ـ و تو قراره جلوی کلی آدم حرف بزنی؟
ـ مشکلی داری؟
ـ نه، فقط دارم برای اون کلی آدم آرزوی صبر میکنم!
آرش خندید و آوا هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
چند دقیقه بعد، وقتی مشغول کار شدند، آرش آرام گفت:
ـ آوا؟
ـ جانم؟
هر دو برای یک لحظه ساکت شدند.
آوا سریع سرش را پایین انداخت.
ـ خب؟ چی میخواستی بگی؟
آرش لبخند کوچکی زد.
ـ هیچی. فقط میخواستم بگم وقتی میخندی، کمتر دلم میخواد اذیتت کنم.
آوا خودکارش را به سمتش گرفت.
ـ اینم جایزهات برای این جمله مسخره!
آرش خودکار را گرفت.
ـ قبول میکنم. از تو هر جایزهای رو میپذیرم!
آوا دوباره مشغول نوشتن شد، اما این بار نتوانست لبخندش را پنهان کند.
پایان پارت ۲۱💌
پارت ۲۲ | یک تماس غیرمنتظره
تقریباً نیمی از پروژه تمام شده بود که گوشی آرش زنگ خورد.
اسم تماسگیرنده را که دید، لبخندش محو شد.
آوا متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ جواب نمیدی؟
آرش گوشی را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت.
آوا سعی کرد روی نوشتههایش تمرکز کند، اما چند دقیقه بعد آرش برگشت. این بار خبری از شوخیهای همیشگیاش نبود.
ـ مشکلی پیش اومده؟ ـ آوا پرسید.
ـ نه، فقط یه مسئله خانوادگیه.
ـ میخوای بری؟
ـ نه، میتونیم کار رو تموم کنیم.
آوا لپتاپ را بست.
ـ آرش، پروژه میتونه صبر کنه. اگه مشکلی داری، لازم نیست وانمود کنی همهچی خوبه.
آرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو از کجا فهمیدی دارم وانمود میکنم؟
ـ چون خودت همیشه همین کار رو میکنی. وقتی ناراحتی، بیشتر شوخی میکنی. امروز حتی یه شوخی درستوحسابی هم نکردی!
آرش خندید؛ خندهای کوتاه اما واقعی.
ـ اینقدر منو زیر نظر داری؟
آوا تازه متوجه حرف خودش شد.
ـ نه! تو خیلی تابلوئی!
ـ آها، پس تابلوام.
ـ دقیقاً!
آرش کمی سکوت کرد و بعد گفت:
ـ بابام قراره برای کار چند ماهی بره یه شهر دیگه. احتمالاً باید بیشتر به کارهای خونه برسم. مامانم هم یکم نگران شده.
آوا آرام گفت:
ـ امیدوارم همهچی خوب پیش بره.
ـ ممنون.
برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند.
بعد آرش گفت:
ـ میدونی چیه؟ فکر نمیکردم یه روز یکی ازم بپرسه واقعاً حالم خوبه یا نه، بدون اینکه مجبور باشم اول خودم رو به خنده بندازم.
آوا نگاهش کرد.
ـ خب، از این به بعد گاهی میپرسم.
آرش لبخند زد.
ـ پس منم از این به بعد گاهی جواب واقعی میدم.
آوا دستش را به سمت لپتاپ برد.
ـ خیلی خب، حالا جواب واقعی اینه که اگه تا امشب این پروژه رو تموم نکنیم، هر دومون بدبختیم!
آرش دوباره خندید.
و این بار، آوا خوشحال بود که خندهاش واقعی است.
پایان پارت ۲۲ 💌
پارت ۲۳ | ترانه چه میدانست؟
روز بعد، آوا برای تحویل چند برگه به دفتر دانشکده رفت. وقتی بیرون آمد، ترانه را دید که کنار راهرو ایستاده بود.
ـ آوا؟ میتونم یه دقیقه باهات حرف بزنم؟
آوا کمی مکث کرد.
ـ آره، بگو.
ترانه به اطراف نگاه کرد و گفت:
ـ میدونم شاید عجیب باشه، ولی فکر کنم تو درباره من و آرش یه برداشت اشتباه کردی.
آوا سعی کرد عادی رفتار کند.
ـ چه برداشتی؟
ـ اینکه من و آرش قراره با هم باشیم یا اینکه اون از من خوشش میاد.
آوا چیزی نگفت.
ترانه ادامه داد:
ـ ما از بچگی همدیگه رو میشناسیم. یه زمانی خودم فکر میکردم شاید بهش علاقه داشته باشم، ولی اون حس خیلی وقته تموم شده. الان فقط دوستیم.
آوا پرسید:
ـ پس چرا اون روز درباره یه نفر حرف میزدین؟
ترانه لبخند زد.
ـ چون آرش ازم مشورت میخواست.
قلب آوا تندتر زد.
ـ درباره چی؟
ترانه چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ اینو باید خودش بهت بگه. قول دادم چیزی نگم.
آوا احساس کرد صورتش گرم شده.
ـ اصلاً چرا فکر میکنی من باید بدونم؟
ترانه خندید.
ـ چون وقتی اسم تو میاد، آرش دیگه اون آدم همیشگی نیست.
آوا خواست چیزی بگوید، اما ترانه زودتر ادامه داد:
ـ یه چیز دیگه هم هست. آرش برای همایش دانشکده خیلی تلاش کرده. اگه قبول بشین، احتمالاً میخواد یه نفر رو هم با خودش ببره.
ـ چه کسی رو؟
ترانه شانه بالا انداخت.
ـ این یکی رو هم باید از خودش بپرسی!
بعد خداحافظی کرد و رفت.
آوا همانجا ایستاد.
حالا دو سؤال تازه داشت: آرش دقیقاً چه چیزی را از او پنهان میکرد؟ و چرا هر بار که به جواب نزدیک میشد، سؤالهای بیشتری پیدا میکرد؟
پایان پارت ۲۳💌
پارت ۲۴ | انتخاب
چند روز بعد، نتیجه انتخاب پروژههای همایش اعلام شد.
آوا با هیجان وارد کلاس شد و مستقیم سراغ آرش رفت.
ـ آرش! نتیجهها اومده؟
آرش با لبخند گوشیاش را نشان داد.
ـ حدس بزن.
ـ قبول شدیم؟!
ـ نه، برای تفریح اومدم اینجا نشستم!
آوا با خودکار به بازویش زد.
ـ درست جواب بده، روانی!
آرش خندید.
ـ آره، قبول شدیم!
آوا از خوشحالی لبخند زد.
ـ جدی؟! وای، باورم نمیشه!
آرش چند لحظه نگاهش کرد.
ـ من باورم میشد.
ـ چرا؟
ـ چون میدونستم وقتی یه چیزی برات مهم باشه، براش تلاش میکنی.
آوا برای جواب دادن آماده بود، اما حرفش را خورد.
گاهی آرش چیزی میگفت که هیچ جوابی برایش نداشت.
همان موقع، آرش برگهای را روی میز گذاشت.
ـ یه خبر دیگه هم هست. برای ارائه نهایی، هر گروه میتونه یک نفر رو به عنوان همراه دعوت کنه.
ـ خب؟
ـ میخوام تو انتخاب کنی.
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ من؟ چرا؟
ـ چون اگه قرار باشه این موفقیت رو با کسی جشن بگیرم، دوست دارم انتخابش با تو باشه.
آوا نمیدانست چرا این جمله ساده اینقدر خوشحالش کرده.
ـ پس خودت چی؟ تو کسی رو در نظر نداری؟
آرش لبخندش را جمع کرد و جدی گفت:
ـ دارم. ولی ترجیح میدم اول نظر تو رو بدونم.
آوا چند ثانیه سکوت کرد.
ـ من... موافقم.
آرش لبخند زد.
ـ عالیه.
ـ فقط یه شرط دارم.
ـ بفرما!
ـ روز ارائه، حق نداری با شوخیهات منو بخندونی. ممکنه جلوی همه آبروم بره!
آرش دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ من؟! من مظهر وقار و شخصیتم!
آوا زد زیر خنده.
ـ همین الان ثابت کردی که نیستی!
پایان پارت ۲۴ 💌
پارت ۲۵ | پیامی که همهچیز را تغییر داد
شب قبل از ارائه، آوا هنوز مشغول مرور متن بود که پیامی از آرش دریافت کرد.
«بیداری؟»
«نه، دارم با روح خودم چت میکنم.»
«خوبه، پس روحتم یه چیزی بخونه.»
آوا خندید.
«چی شده؟»
چند لحظه گذشت.
بعد پیام تازهای آمد:
«فردا بعد از ارائه، میخوام باهات حرف بزنم. یه حرف مهم.»
آوا به صفحه خیره شد.
«درباره پروژه؟»
«نه.»
«پس درباره چیه؟»
آرش نوشت:
«اگه الان بگم، فردا دیگه نمیتونم درست حرف بزنم.»
آوا قلبش تندتر زد.
«باشه. فردا حرف میزنیم.»
گوشی را کنار گذاشت، اما خواب به چشمش نمیآمد.
از طرفی خوشحال بود که شاید بالاخره جواب سؤالهایش را میگرفت؛ از طرف دیگر میترسید چیزی بشنود که همهچیز را عوض کند.
صبح روز بعد، آوا زودتر از همیشه به دانشگاه رسید.
آرش با دیدنش لبخند زد.
ـ ببین کی بالاخره زود اومده!
ـ امروز روز مهمیه. نمیخوام تقصیر دیر رسیدن من باشه اگه خراب کنیم.
ـ نگران نباش. با هم درستش میکنیم.
ارائه بهتر از چیزی پیش رفت که انتظارش را داشتند. وقتی تمام شد، استاد از کارشان تعریف کرد و چند نفر از دانشجوها برای تبریک جلو آمدند.
آوا هنوز از خوشحالی سر از پا نمیشناخت که آرش کنارش ایستاد.
ـ خب، خانم همکار. آمادهای؟
ـ برای چی؟
آرش نگاهش کرد.
ـ برای همون حرفی که دیشب قولش رو دادم.
آوا نفسش را آرام بیرون داد.
ـ آره. آمادهام.
آرش لبخند کمرنگی زد.
ـ پس بیا بریم یه جای آروم.
و آوا برای اولین بار فهمید که گاهی منتظر ماندن برای شنیدن یک جمله، از خود آن جمله سختتر است.
پایان پارت ۲۵ 💌
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@planet_Cat
پارت ۲۶ | اعتراف
آرش:
ـ خب، ببین آوا... یه حرفی هست که خیلی وقته میخوام بهت بزنم، اما میترسیدم. میترسیدم جوابت اون چیزی نباشه که امیدوارم بشنوم.
از همون اول که دیدمت، حس کردم با بقیه فرق داری. یه چیزی توی وجودت بود که منو جذب میکرد. نمیدونم دقیقاً از کی، ولی یه جایی بین همه شوخیهامون و وقتایی که با هم بودیم، فهمیدم دیگه برام فقط یه همگروهی نیستی.
آوا، من... من دوستت دارم.
آوا:
خشکم زده بود. نمیدونستم چی باید بگم. انگار مغزم از کار افتاده بود و حتی نمیتونستم درست بهش نگاه کنم. مطمئن بودم صورتم سرخ شده و کلی هم عرق کردم!
من؟ آرش؟ یعنی همون پسری که از روز اول مدام باهام شوخی میکرد و روی اعصابم میرفت، واقعاً دوستم داشت؟!
آرش:
با دیدن سکوت آوا، توی دلم گفتم:
«فکر کنم خراب کردم... اون اصلاً منو دوست نداره. مطمئنم جوابش منفیه.»
سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
ـ نیاز نیست الان جواب بدی، میتو...
آوا:
ـ یعنی اون دختری که ازش حرف میزدی، من بودم؟!
پایان پارت ۲۶📖
پارت ۲۷ | همون دختر
آرش:
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ آره خب، معلومه که تو بودی! فکر کردی درباره کی حرف میزدم؟
آوا:
ـ نمیدونم! شاید یکی از اون دخترایی که هر روز بهت پیام میدن!
آرش:
خندیدم.
ـ خانم مرادی، شما الان داری از من بازجویی میکنی یا میخوای جواب اعترافم رو بدی؟
آوا:
ـ اصلاً کی گفته من باید جوابت رو بدم؟!
این رو گفتم، اما نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
آرش:
ـ آهااا، پس هنوزم میخوای عذابم بدی؟
آوا:
نگاهش کردم و آروم گفتم:
ـ شاید...
آرش:
ـ شاید چی؟
آوا:
ـ شاید منم یه حسی بهت داشته باشم، آقای نادری!
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد لبخندی زد که تا حالا روی صورتش ندیده بودم.
ـ میدونی چیه، خانم رکورددار؟ فکر کنم بالاخره توی یه چیزی رکورد زدم.
ـ چه رکوردی؟
ـ تونستم کاری کنم که بالاخره اعتراف کنی ازم خوشت میاد!
ـ آرش نادری، خفه شو! 😂
پایان پارت ۲۷ 📖
درود
دلیل اینکه این چند روز کمتر پارت میذارم؟
خب راستش من اولاش خودم نمینوشتم ولی این چند روزه تصمیم گرفتم خودم بنویسم
و خب میدونین دیگه حجم درس ها و...
برای همین دیگه نمیتونم هرروز پنج پارت بدم ممکنه یک روز مثل همین امروز دوتا بدم
ممکنه هم یک روز نتونم پارت بدم
مرسی که درک میکنید چون واقعا حجم درس ها زیاده🥲💔🫶🏻