درود
دلیل اینکه این چند روز کمتر پارت میذارم؟
خب راستش من اولاش خودم نمینوشتم ولی این چند روزه تصمیم گرفتم خودم بنویسم
و خب میدونین دیگه حجم درس ها و...
برای همین دیگه نمیتونم هرروز پنج پارت بدم ممکنه یک روز مثل همین امروز دوتا بدم
ممکنه هم یک روز نتونم پارت بدم
مرسی که درک میکنید چون واقعا حجم درس ها زیاده🥲💔🫶🏻
پارت ۲۸ | صحنهی رمانتیک
آرش:
ـ نشم چی؟؟
آوا:
ـ وای، بس کن! 😂
این رو با خنده گفتم.
آرش:
ـ باشه، آوا خانم! نمیخوام این صحنهی رمانتیک خراب بشه.
آوا:
ـ بیا بریم سر کلاس، دیر میشه!
آرش سرش رو تکون داد و هر دو با هم به طرف کلاس رفتیم.
آوا:
داشتم به سمت کلاس میرفتم که نیکا رو جلوم دیدم. یهو پرید بغلم!
نیکا:
ـ آواااااا! دلم برات یه ذره شده بودددد! 😭❤️
آوا:
ـ وای، نیکا! خودتی؟؟
نیکا:
ـ نه، پس روحمه! 😂
نیکا مسافرت بود و امروز برگشته بود. خیلی خوشحال بودم که بالاخره بعد از یه ماه دوباره میدیدمش.
نیکا:
ـ اون پسره کی بود داشتی باهاش حرف میزدی؟ نکنه خبراییه؟ 👀
آوا:
ـ آره. چیز... نه، نه، نه! وای، کاش من لال شم!
نیکا:
ـ اووووه! پس خبراییه!
آوا:
ـ نه، اصلاً! چه خبری؟ من از اون پسر...
آرش:
وسط حرفم پرید و گفت:
ـ از اون پسر؟؟ 😏
آوا:
ـ وایــــییی! میشه دو دقیقه دهنت رو ببندی؟!
آرش:
ـ نخیر! من اولین باره که...
نیکا:
ـ اسمم نیکاست، شما؟
آرش:
ـ آها، بله! من اولین باره نیکاخانوم رو میبینم. اسمم آرشه، خوشبختم!
دستش رو جلو آورد تا با نیکا دست بده، اما من سریع دستش رو عقب کشیدم!
از رفتار خودم تعجب کردم. به نظرم اونا هم تعجب کرده بودن، چون هر دوشون الان به من زل زده بودن!
پایان پارت ۲۸📝
پارت ۲۹ | یه پیشنهاد غیرمنتظره
آوا:
با دستپاچگی گفتم:
ـ چـ... چیزه، دست آرش خیلی کثیف بود!
آرش:
ـ جانــــم؟؟؟؟
نیکا:
ـ میشه بگین چی شده؟
آوا:
ـ هیچی، هیچی! بهت گفتم که دستش کثیف بود!
نیکا:
ـ باشه، منم باور کردم!
آوا:
ـ کافیه! برین سر کلاس، قبل از اینکه استاد برسه. چون بهم گفته دفعهٔ بعد دیر بیام...
آرش:
حرفم رو قطع کرد و گفت:
ـ نمیذاره بیای داخل کلاس!
نیکا:
ـ اوهوم، باشه. بریم!
°-° بعد از کلاس، بیرون از محوطهٔ دانشگاه
آوا:
با نیکا منتظر بودیم تاکسی برسه تا با هم بریم خونهٔ ما که یهو یه ماشین شاسیبلند جلومون وایساد.
با دقت که نگاه کردم، دیدمش.
آرش!
آرش:
ـ چرا وایسادین؟
آوا:
ـ با اجازهٔ شما، منتظریم تاکسی بیاد!
آرش:
ـ لازم نکرده! بیاین سوار شین، خودم میرسونمتون.
آوا:
ـ نه، آقای محترم! خودمون میرسیم، راضی به زحمت نیستیم.
آرش:
ـ گفتم بیاین بشینین!
نیکا:
ـ اَه، آوا! انقدر مسخره نباش، بیا بریم دیگه!
آرش:
ـ یکم از دوستت یاد بگیر!
نیکا دستم رو کشید و به طرف ماشین برد!
آرش:
ـ خب، یه کافه بریم؟
پایان پارت ۲۹ ❤️
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@DerpZone
پارت ۳۰ |
آرش:
ـ خب، یه کافه بریم؟
آوا:
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ کافه؟! 😐 ما رو میخوای برسونی خونه یا ببری کافه؟!
آرش:
با خنده گفت:
ـ خب، مگه چیه؟ یه قهوه میخوریم، بعدشم میرسونمتون خونه!
آوا:
ـ آقای نادری، شما از اول قصدت رسوندن ما به خونه نبود، نه؟! 😂
آرش:
ـ حالا خودت بیا، میفهمی!
آوا:
قبول کردم که ما رو به کافه ببره. یکم استرس داشتم، اما با این حال، خیلی دوست داشتم باهاش برم.
آرش:
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
ـ بالاخره خانم مرادی با یکی از پیشنهادهای من موافقت کرد!
آوا:
ـ فکر نکن خیلی خوششانسی آوردیها! فقط چون نیکا هم هست قبول کردم!
نیکا:
ـ آره جون خودت! 😂
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچی بابا، هیچی! من اصلاً چیزی نگفتم!
آرش خندید و ماشین رو روشن کرد.
چند دقیقه بعد به کافه رسیدیم. کافه فضای قشنگی داشت و موسیقی آرومی پخش میشد.
وقتی وارد شدیم، آرش یه میز کنار پنجره انتخاب کرد. من و نیکا نشستیم و آرش هم صندلی روبهروی من رو انتخاب کرد.
آرش:
ـ خب، خانم مرادی! چی سفارش میدی؟
آوا:
ـ هنوز منو رو ندیدم که!
آرش:
ـ باشه، ببخشید! نمیدونستم برای انتخاب یه نوشیدنی هم باید اینهمه فکر کنی!
آوا:
ـ آرش!
آرش:
ـ جانم؟!
با شنیدن جوابش سریع نگاهم رو ازش گرفتم. وای، چرا هر بار اینجوری جوابم رو میداد، قلبم تندتر میزد؟!
نیکا:
ـ من فقط یه سؤال دارم!
هر دو بهش نگاه کردیم.
ـ شما دوتا دقیقاً از کی اینقدر با هم صمیمی شدین؟! 👀
با شنیدن سؤالش نزدیک بود نوشیدنیم رو اشتباهی سفارش بدم!
پایان پارت ۳۰ ❤️