پارت ۲۹ | یه پیشنهاد غیرمنتظره
آوا:
با دستپاچگی گفتم:
ـ چـ... چیزه، دست آرش خیلی کثیف بود!
آرش:
ـ جانــــم؟؟؟؟
نیکا:
ـ میشه بگین چی شده؟
آوا:
ـ هیچی، هیچی! بهت گفتم که دستش کثیف بود!
نیکا:
ـ باشه، منم باور کردم!
آوا:
ـ کافیه! برین سر کلاس، قبل از اینکه استاد برسه. چون بهم گفته دفعهٔ بعد دیر بیام...
آرش:
حرفم رو قطع کرد و گفت:
ـ نمیذاره بیای داخل کلاس!
نیکا:
ـ اوهوم، باشه. بریم!
°-° بعد از کلاس، بیرون از محوطهٔ دانشگاه
آوا:
با نیکا منتظر بودیم تاکسی برسه تا با هم بریم خونهٔ ما که یهو یه ماشین شاسیبلند جلومون وایساد.
با دقت که نگاه کردم، دیدمش.
آرش!
آرش:
ـ چرا وایسادین؟
آوا:
ـ با اجازهٔ شما، منتظریم تاکسی بیاد!
آرش:
ـ لازم نکرده! بیاین سوار شین، خودم میرسونمتون.
آوا:
ـ نه، آقای محترم! خودمون میرسیم، راضی به زحمت نیستیم.
آرش:
ـ گفتم بیاین بشینین!
نیکا:
ـ اَه، آوا! انقدر مسخره نباش، بیا بریم دیگه!
آرش:
ـ یکم از دوستت یاد بگیر!
نیکا دستم رو کشید و به طرف ماشین برد!
آرش:
ـ خب، یه کافه بریم؟
پایان پارت ۲۹ ❤️
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@DerpZone
پارت ۳۰ |
آرش:
ـ خب، یه کافه بریم؟
آوا:
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ کافه؟! 😐 ما رو میخوای برسونی خونه یا ببری کافه؟!
آرش:
با خنده گفت:
ـ خب، مگه چیه؟ یه قهوه میخوریم، بعدشم میرسونمتون خونه!
آوا:
ـ آقای نادری، شما از اول قصدت رسوندن ما به خونه نبود، نه؟! 😂
آرش:
ـ حالا خودت بیا، میفهمی!
آوا:
قبول کردم که ما رو به کافه ببره. یکم استرس داشتم، اما با این حال، خیلی دوست داشتم باهاش برم.
آرش:
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
ـ بالاخره خانم مرادی با یکی از پیشنهادهای من موافقت کرد!
آوا:
ـ فکر نکن خیلی خوششانسی آوردیها! فقط چون نیکا هم هست قبول کردم!
نیکا:
ـ آره جون خودت! 😂
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچی بابا، هیچی! من اصلاً چیزی نگفتم!
آرش خندید و ماشین رو روشن کرد.
چند دقیقه بعد به کافه رسیدیم. کافه فضای قشنگی داشت و موسیقی آرومی پخش میشد.
وقتی وارد شدیم، آرش یه میز کنار پنجره انتخاب کرد. من و نیکا نشستیم و آرش هم صندلی روبهروی من رو انتخاب کرد.
آرش:
ـ خب، خانم مرادی! چی سفارش میدی؟
آوا:
ـ هنوز منو رو ندیدم که!
آرش:
ـ باشه، ببخشید! نمیدونستم برای انتخاب یه نوشیدنی هم باید اینهمه فکر کنی!
آوا:
ـ آرش!
آرش:
ـ جانم؟!
با شنیدن جوابش سریع نگاهم رو ازش گرفتم. وای، چرا هر بار اینجوری جوابم رو میداد، قلبم تندتر میزد؟!
نیکا:
ـ من فقط یه سؤال دارم!
هر دو بهش نگاه کردیم.
ـ شما دوتا دقیقاً از کی اینقدر با هم صمیمی شدین؟! 👀
با شنیدن سؤالش نزدیک بود نوشیدنیم رو اشتباهی سفارش بدم!
پایان پارت ۳۰ ❤️