eitaa logo
عمل به قول / محافظ
12 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𓆩 🛡️ 𝐏𝐫𝐨𝐦𝐢𝐬𝐞 & 𝐏𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 ♡ 𝐓𝐫𝐮𝐬𝐭 & 𝐋𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲. 🤍 🐈‍⬛ 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @DerpZone ♡ 𝐌𝐲 𝐈𝐃: @Helma1392e 🎧 𝐒𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @Haamim_Salehi
مشاهده در ایتا
دانلود
عضویت داخل این چنل الزامی نیست چنل اصلی جوین باشید چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم @DerpZone
پارت ۳۰ | آرش: ـ خب، یه کافه بریم؟ آوا: با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ کافه؟! 😐 ما رو می‌خوای برسونی خونه یا ببری کافه؟! آرش: با خنده گفت: ـ خب، مگه چیه؟ یه قهوه می‌خوریم، بعدشم می‌رسونمتون خونه! آوا: ـ آقای نادری، شما از اول قصدت رسوندن ما به خونه نبود، نه؟! 😂 آرش: ـ حالا خودت بیا، می‌فهمی! آوا: قبول کردم که ما رو به کافه ببره. یکم استرس داشتم، اما با این حال، خیلی دوست داشتم باهاش برم. آرش: با لبخند نگاهم کرد و گفت: ـ بالاخره خانم مرادی با یکی از پیشنهادهای من موافقت کرد! آوا: ـ فکر نکن خیلی خوش‌شانسی آوردی‌ها! فقط چون نیکا هم هست قبول کردم! نیکا: ـ آره جون خودت! 😂 با تعجب بهش نگاه کردم. ـ منظورت چیه؟ ـ هیچی بابا، هیچی! من اصلاً چیزی نگفتم! آرش خندید و ماشین رو روشن کرد. چند دقیقه بعد به کافه رسیدیم. کافه فضای قشنگی داشت و موسیقی آرومی پخش می‌شد. وقتی وارد شدیم، آرش یه میز کنار پنجره انتخاب کرد. من و نیکا نشستیم و آرش هم صندلی روبه‌روی من رو انتخاب کرد. آرش: ـ خب، خانم مرادی! چی سفارش می‌دی؟ آوا: ـ هنوز منو رو ندیدم که! آرش: ـ باشه، ببخشید! نمی‌دونستم برای انتخاب یه نوشیدنی هم باید این‌همه فکر کنی! آوا: ـ آرش! آرش: ـ جانم؟! با شنیدن جوابش سریع نگاهم رو ازش گرفتم. وای، چرا هر بار این‌جوری جوابم رو می‌داد، قلبم تندتر می‌زد؟! نیکا: ـ من فقط یه سؤال دارم! هر دو بهش نگاه کردیم. ـ شما دوتا دقیقاً از کی این‌قدر با هم صمیمی شدین؟! 👀 با شنیدن سؤالش نزدیک بود نوشیدنیم رو اشتباهی سفارش بدم! پایان پارت ۳۰ ❤️