𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part1 | «هنوز نمیدونستیم» 🌙 صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم دستم رو روی تخت کشیدم بردم سمت گو
شُروع رمآنمون برای اعضای جدید:)✨
#part32 | «کی جرأت کرده بترسونت؟»
تونستم با حرفاش یه لبخند بزنم اما هنوز اشک از صورتم پایین میریخت
حامیم هنوز روبهروم نشسته بود و فقط نگام میکرد
حامیم: نیکا...
نیکا: هوم؟
حامیم: قربونت برم چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
نیکا: نمیتونم جلوشونو بگیرم
حامیم: میدونم میدونم
با انگشتاش اشکامو پاک کرد
حامیم: حیف چشمای خوشکلت نیست خانوم کوچولو؟
نیکا: کوچولو خودتی 😭
حامیم: آره هرچی تو بگی
یه لبخند خیلی کوچیک زدم
ولی دوباره اشکم افتاد
حامیم: آخ...
چهرهش جدی شد
حامیم: اون م**ردیک*ه چطور جرأت کرده اینطوری بترسونت؟
نیکا: حامیم
حامیم:جدی میگم
صداش پر از حرص شده بود
حامیم:مگه الکیه؟
نیکا: تموم شد دیگه :)
حامیم: میدونم تموم شده ولی نگاه کن اخه ،چرا تو باید تاوان رفتار یه آدم بیتربیت رو بدی؟
چشمام دوباره پر شد
حامیم: ای وای قربون اون چشمات برم من جون من گریه نکن دیگه
نیکا: دست خودم نیست خب😭
حامیم: باشه، باشه ارومم
کنارم نشست و یه لحظه دستاشو باز کرد
حامیم: بیا اینجا
من بدون اینکه چیزی بگم سریع خودمو انداختم توی بغلش
حامیم هم محکم بغلم کرد
حامیم: همینجا بمون
سرمو روی شونهش گذاشتم
حامیم: من اینجام هیشش
نیکا: میترسم دوباره اتفاقی بیفته(هق هق)
حامیم: نمیذارم تنها بمونی
نیکا: نمیذاری؟
حامیم: اوم
آروم موهامو نوازش کرد.
حامیم: هیچوقت نمیزارم کسی اذیتت کنه هیچ موقع ، قول بده هروقت هرچی شو زود بهم خبر بدی باشه؟
نیکا: حتی اگه نصف شب باشه؟
حامیم: حتی نصف شب
نیکا: حتی اگه بیدلیل گریه کنم؟
حامیم:(با انگشتم زدم روی بینیش)مخصوصاً اون موقع
یه خندهی کوچیک بین گریهم کردم
حامیم: آهااا اره همینو میخواستم
نیکا: چی؟
حامیم: یه ذره خندیدی
نیکا:با مشک زدم روی بازوش که خندید
_ خیلی پررویی
حامیم: ولی تونستم بخندونمت
نیکا: 😭😂
حامیم: پس باید دوباره تلاش کنم؟
چند ثانیه سکوت شد
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: خب خانوم...
نیکا: هوم؟
حامیم: میخوای بریم یه جای دیگه ؟
نیکا: اوهوم
حامیم: پس بریم
ولی قبل از اینکه بلند بشم یه لحظه دستش رو گرفتم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا:ممنون که سعی کردی آرومم کنی
حامیم لبخند زد
حامیم: همیشه هستم ،همیشه هم میکنم
و همین یه جملش....
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍