#part59 | «سعاد داره میاد؟!» 👀
همه هنوز دور هم نشسته بودیم
من کنار حامیم بودم و بچهها هم داشتن درباره موضوعات مختلف بحث میکردن
حامیم دستشو آروم گذاشت پشت مبل پشت شونههام
منم ناخودآگاه یه کم بهش نزدیکتر شدم
مهرسا از اون طرف یه نگاه بهمون انداخت و خندید
مهرسا: شما دوتا دیگه رسماً جلوی ما هم فیلم بازی نمیکنین؟ 😂
نیکا: چی؟!
کیوان: راست میگه
حامیم: خب که چی؟
شروین: هیچی فقط قبلتر وقتی ما بودیم دو متر فاصله میگرفتین😂
نیکا: خب الان دیگه شماها میدونین
حامیم: تازه شماها خودتون گفتین طبیعی رفتار کنیم
همه زدن زیر خنده.
منم در عین معذب بودن خندیدم
سعید: خب دیگه ما اضافیایم اینجا😂
هستی: دقیقاً
حامیم در گوشم پچ زد:
حامیم: بذار حرف خودشونو بزنن
نیکا: من که چیزی نکردم😂
حامیم: ...
---
همون موقع گوشی من زنگ خورد
به صفحه نگاه کردم
My soul sisi💕(خواهر روحی من)
نیکا: وای!
حامیم: کیه؟
نیکا: سعادد
تماس رو جواب دادم
نیکا: الوووو؟
سعاد: نیکاااااا!
نیکا: سعاددد! کجایی تو دختر؟!
سعاد: ترکیم دیگه کجام باشم؟ 😂
نیکا: دلم برات تنگ شدهه
سعاد: منم واسه همین یه خبر دارم
نیکا: چی؟
سعاد: دارم میام ایران
نیکا: چییییی؟!(بلند)
همه برگشتن سمتم
نیکا: جدی میگی؟!
سعاد: آره بابا!
نیکا: کی میای؟
سعاد: بهزودی هنوز تاریخ دقیق رو قطعی نکردم ولی میام
نیکا: وای خدااااا!
سعاد: آماده باشخیلی حرف دارم باهات
نیکا: من بیشتر دارم! 😂
سعاد: فقط یه چیزی...
نیکا: چی؟
سعاد: وقتی اومدم باید همو ببینیم بدون هیچ بهونهای
نیکا: صددرصد!
سعاد:خب من برم عسلم
نیکا:برو قربونت برم بایی
تماس قطع شد
من هنوز ذوقزده بودم
حامیم: خب؟
نیکا: سعاد میاد!
حامیم: فهمیدم😂 از جیغت معلوم بود
نیکا: خیلی وقته ندیدمش
حامیم: پس باید یه جوری برنامهریزی کنیم که حسابی باهاش وقت بگذرونی
کیوان:ببخشید میپرم وسط حرفتون سعاد کیه؟
حامیم:رفیق نیکاست ، ۴ ساله برای کارش رفته ترکیه
نیکا: حامی اگه خواستم ببینمش تو هم میای؟
حامیم: اگه اجازه بدی
نیکا: معلومه که میدم
شروین: اِ اِ ما هم اجازه داریم بیایم؟ 😂
نیکا: شماها هم دعوتین
کیوان: پس دوستت که بیاد یه دورهمی دیگه میگیریم
حامیم: آره خوبه
---
اما کیلومترها دورتر...
یه دختر گوشیش رو روی میز گذاشت
نادیا
کنارش سه نفر نشسته بودن
پارسا،پوریا هلیا
هلیا: هنوز هم همون عکسها رو داری؟
نادیا: آره
پوریا: فکر میکنی کسی شک کنه؟
نادیا: نه
پارسا: مطمئنی؟
نادیا گوشی رو برداشت و لبخند خیلی ریزی زد
نادیا: فعلاً هیچکس نمیدونه
هلیا: و اگه بفهمن؟
نادیا: تا وقتی حامیم نفهمه کار ماست هیچ اتفاقی نمیفته
پارسا: ولی تو هنوز...
نادیا حرفش رو قطع کرد
نادیا: مهم نیست
چند ثانیه سکوت کرد
بعد عکس حامیم و نیکا رو روی صفحه باز کرد
نادیا: فقط نمیخوام اون دختر چیزی رو که من سالها میخواستم به همین راحتی داشته باشه
پوریا: نادیا...
نادیا: گفتم مهم نیست
ولی نگاهش به عکس چیز دیگهای میگفت
و هیچکس هنوز خبر نداشت که...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part59 | «سعاد داره میاد؟!» 👀 همه هنوز دور هم نشسته بودیم من کنار حامیم بودم و بچهها هم داشتن در
پآرت پنجاه و نهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️