#part61 | «خب خانوم، حالا یه چیزی تعریف کن» 😂
مهمونی هنوز ادامه داشت و بعد از اون همه سؤال درباره خانوادهی ، من بالاخره بحث عوض شد
کیوان: خب دیگه پرونده خانواده نیکا بسته شد😂
شروین: نه من هنوز هزار تا سؤال دارم
نیکا: دستمو روی چشمام گذاشتم
_جواب نمیدمم😂
سعاد: باید از من که تازه رسیدم سؤال کنیداااا
مهرسا: 😂😂
مهراد: راستی سعاد خارج بودی... اونجا چیکار میکردی؟
سعاد: درس و کار و اینا ولی دیگه دلم برای اینجا تنگ شده بود
نیکا: مخصوصاً برای من😌
سعاد: تو رو که هر روز توی تماس میدیدم 😂
نیکا: فرق داره خب
حامیم: اینو منم تأیید میکنم
سعاد: اوه اوه شما هم نظر میدین؟ 😂
حامیم: مجبورم
من خندیدم و آروم با آرنجم زدم بهش
نیکا: هیشش
حامیم: چرا؟ حقیقت گفتم
شروین: این دوتا از وقتی ما فهمیدیم باهمن دیگه هیچ ملاحظهای ندارن😂
کیوان: قبلاً حداقل یه ذره خجالت میکشیدن
نیکا: دیگه چییی؟!(با یه لحن خاص)
مهرسا: تازه هنوز خیلی هم عادی رفتار نمیکنن
حامیم: دقیقاً
همه خندیدن
---
یه کم بعد سعاد کنارم نشست
سعاد: نیکا؟
نیکا: جان؟
سعاد: جدی میخوای باهم زندگی کنیم؟
نیکا: آره بابا
سعاد: پس از فردا شروع میکنیم
نیکا: نه از امشب😂
سعاد: امشب؟!
نیکا: آره دیگه
سعاد: من هنوز بعضی از وسایلامو فرودگاه تحویل نگرفتم
نیکا: فردا میریم میاریم
حامیم از اون طرف گفت:
حامیم: منم میام کمک
سعاد:لازم نیست
حامیم: چرا؟
سعاد: چون قراره من و نیکا تنهایی وقت بگذرونیم
نیکا: 😂
حامیم یه چشم غره به سعاد رفت
حامیم: باشه ولی اگه چیزی سنگین بود خبرم کنید
سعاد: چشم آقا حامیم
شروین: ببین چقدر محترمانه همدیگه رو تهدید میکنن😂
---
آخر شب کمکم همه آماده رفتن شدن
حامیم کنار در وایساده بود
وقتی بقیه حواسشون نبود آروم دستمو گرفت
حامیم: فردا میبینمت؟
نیکا: معلومه
حامیم: سعاد هم هست؟
نیکا: آره
حامیم: پس من باید از الان برای دعوا آماده شم😂
نیکا: نترس سعاد آدم خوبیه
حامیم: میدونم😂
بعد لبخند زد
حامیم: فقط حواست باشه زیادی خوش نگذره که من حسود میشم
نیکا: تو؟ حسود؟!
حامیم: خیلی
نیکا: وای خدا😂
حامیم: شب بخیر دخترکم
نیکا: شب توهم بخیر
سمت بچه ها برگشت
منم برگشتم سمت سعاد
سعاد: خب؟
نیکا: چی؟
سعاد: هیچی
یه لبخند شیطنتآمیز زد
سعاد: فقط فکر کنم زندگی با تو قراره خیلی جالب باشه😂
نیکا: شک نکن!😂😝
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
#part62 | «اولین شبِ همخونهای» 😂🏠
صبح روز بعد سعاد با یه عالمه چمدون اومد
درو که باز کردم خشکم زد
نیکا: سعاد... اینا چیه؟ 😐😂
سعاد: وسایلم
نیکا: تو اومدی با یه کشور مهاجرت کنی اینجا؟!
سعاد: خب نمیدونستم چیا لازمه!
نیکا: داداششششش
سعاد: غر نزن بیا کمک کن
چمدونا رو کشیدیم داخل
هنوز داشتیم وسایل رو جابهجا میکردیم که زنگ در خورد
نیکا: کیه؟
صدای حامیم از پشت در اومد:
حامیم: پستچی 😂
در رو باز کردم
نیکا: تو اینجایی؟
حامیم: آره گفتم بیام کمک
سعاد از پشت سرم گفت:
سعاد: من که گفته بودم لازم نیست
حامیم: منم گفتم اگه چیزی سنگین بود خبرم کنین
سعاد: خب الان چیزی سنگین نیست
حامیم: اون چمدون چرا اینقدر سنگینه پس؟
سعاد: وسایل منه
حامیم: خب بده من
چمدون رو برداشت
نیکا: اِ حامیم نکن اینجوری سنگینهها
حامیم: چیزی نیست
سعاد: دیدی؟ خودش خواست
نیکا: 😂
حامیم چمدون رو برد سمت اتاق
منم دنبالش رفتم
نیکا: بذارش اونجا
حامیم: اینجا؟
نیکا: آره
چمدون رو گذاشت زمین
بعد برگشت سمتم
حامیم: خب خانوما دیگه رسما هم خونه اید
نیکا: آره
حامیم: خوشحالی؟
نیکا: خیلی
حامیم: خوبه
حامیم: خب ما دیگه مزاحم همخونهایها نمیشیم
سعاد: آفرین کار خوبی میکنه
نیکا:سعاددددد
---
چند ساعت بعد؛
سعاد بالاخره وسایلشو مرتب کرد
شب شده بود و دوتایی توی آشپزخونه نشسته بودیم
سعاد: خب یه قانون داریم
نیکا: چی؟
سعاد: هرکی آخر شب گشنش شد خودش غذا درست کنه
نیکا: من قبول ندارم
سعاد: چرا؟
نیکا:باهم درست کنیمم
بعد هجی کردم
_ه.م.ک.ا.ر.ی،همکاری😂
سعاد:باشهه قبوله
بعد رفتیم تو سالن و کنار هم نشستیم
چند ثانیه نگام کرد
سعاد: خب...
نیکا: خب؟
سعاد: من یه چیزی فهمیدم
نیکا: چی؟
سعاد: تو واقعاً عاشقشی
نیکا:چی؟
سعاد:تو واقعا عاشق حامیمی؟
لبخندی ناخودآگاه نشست روی صورتم
نیکا: اوهوم
سعاد: خب پس...
یه لبخند شیطنتآمیز زد
سعاد:قراره خیلی هیجان انگیز باشه
•|don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت شصت و یکم و شصت و دوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️