#part64 | «کمکم یه چیزایی داشت عوض میشد» 😂
عصر شده بود همه هنوز دور هم جمع بودیم
سعاد روی زمین نشسته بود و داشت با مهرسا حرف میزد سنا هم کنار هستی نشسته بود اون طرفتر شروین و کیوان سر یه موضوع مسخره داشتن کلکل میکردن
حامیم هم کنارم نشسته بود
منم داشتم با گوشیم ور میرفتم که حامیم گوشیمو از دستم گرفت
نیکا: اِ چرا برداشتی؟
حامیم: چون پنج دقیقهست داری به صفحه نگاه میکنی و هیچی نمیبینی
نیکا: فضولی نکن😂
حامیم:بیا نزدیک ترم
نیکا:آروم بهش نزدیک شدم که صدای کیوان دراومد
کیوان: خب هیچی، ادامه بدین ما هم چشمامونو میبندیم😂
نیکا: خف*ه شو🤣😭
حامیم: بذار هرچی میخوان بگن😝
نیکا: خیلی پررویی
حامیم: فقط جلوی تو
---
چند دقیقه بعد مهرسا داشت از آشپزخونه برمیگشت که نزدیک بود لیوان از دستش بیفته
شروین سریع دستشو گرفت
شروین: اِ وایسا!
مهرسا: اوه... مرسی
شروین: چیزی نشد؟
مهرسا: نه بابا
شروین: دستت زخم شد؟؟
مهرسا: نه
شروین: مطمئنی؟
مهرسا خندید
مهرسا: آره شروین، زندهام 😂
شروین هم خندید
شروین: خب خوبه
رفت سر جاش نشست
کیوان که صحنه رو دیده بود، یه نگاه ریزی به شروین انداخت
کیوان: هوممم...
شروین: چیه؟
کیوان: هیچی
شروین: پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟
کیوان: گفتم هیچی😂
شروین: مشکوکی
کیوان: من؟ نه بابا
---
چند دقیقه بعد مهرسا کنار شروین نشست
مهرسا: راستی اون آهنگی که گفتی رو برام فرستادی؟
شروین: آره
مهرسا: کِی؟
شروین: همین الان
گوشیش رو برداشت و آهنگ رو براش فرستاد
مهرسا: مرسی
شروین: خواهش
مهرسا لبخند زد
شروین هم ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر از معمول نگاهش کرد
بعد سریع نگاهشو برداشت
کیوان از اون طرف دوباره دید
این بار چیزی نگفت
فقط یه لبخند شیطنتآمیز زد
---
حامیم هم متوجه شده بود
حامیم: شروین؟
شروین: جان؟
حامیم: چیزی شده؟
شروین: نه
حامیم: پس چرا اینطوری میکنی؟ 😂
شروین: چی؟!
همه برگشتن سمتش
مهرسا: چی شده؟
شروین: هیچی بابا!
حامیم زد زیر خنده
حامیم: باشه، هیچی😂
شروین: تو زیادی دقت میکنی
نیکا: اووووه...
مهرسا: چیه؟
نیکا: هیچییی😂
شروین سریع بحث رو عوض کرد
ولی گونه هاش یه کم قرمز شده بود
کیوان آروم زیر لب گفت:
کیوان: گرفتمت داداش
شروین: چی رو گرفتی؟
کیوان: هیچی😏
و شروین فقط یه نگاه حرصی بهش انداخت
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍