#part29| یه شب معمولی که اصلاً معمولی 🤷♀نبود
صدای شروین هنوز میومد
شروین: حامیممم! کجایی داداش؟!
حامیم: اومدم اومدممم
من خندیدم
نیکا: این چرا انقدر داد میزنه؟ 😂
حامیم: چون اگه آروم صدام کنه حس میکنه کسی نمیشنوه
نیکا: 😂
با هم برگشتیم داخل
ولی هنوز دستمون توی دست هم بود
همین که وارد شدیم کیوان چشمش افتاد به دستهامون
کیوان: اووووووه
من سریع دستمو کشیدم عقب
نیکا: چیه؟ 😐
کیوان: هیچییی 😂
شروین: آشتی کردین؟
حامیم: آره
شروین: بالاخره!
مهراد از اون طرف گفت:
مهراد: چند درصد؟
نیکا: صد درصد
مهراد: عجب
حامیم: شماها خیلی فضولین
سعید: خب وقتی خودت چیزی نمیگی خودمون باید بفهمیم دیگه 😂
حامیم: هیچچیزی نیست
مهراد: آره جون خودت
همه خندیدن
---
موزیک عوض شد
سنا دستمو گرفت
سنا: بیا بریم برقصیم
نیکا: بریمم
رفتیم وسط جمعیت
چند دقیقه گذشته بود و کل تایم حامیم از دور نگامون میکرد
شروین کنار دستش وایساده بود
شروین: داداش؟
حامیم: هوم؟
شروین: چرا انقدر نگاهش میکنی؟
حامیم: کیو؟
شروین: خودتو به اون راه نزن 😂
حامیم: فقط حواسم بهشه
شروین: هه آره معلومه
حامیم: شروین...
شروین: باشه بابا 😂
---
بعد از یه مدت خسته برگشتم کنار میز
حامیم هم چند دقیقه بعد اومد
حامیم: خسته شدی؟
نیکا: اوم
حامیم: آب میخوای؟
نیکا: آره
بطری آب رو برداشت بازش کرد و داد دستم
نیکا: مرسی
حامیم: خواهش میکنم
یه لحظه نگام کرد
حامیم: موهات بههم ریخته
نیکا: میدونم 😂
حامیم: قشنگه
نیکا: چی؟
حامیم: هیچی
نیکا: نه چی گفتی؟
حامیم: گفتم قشنگه
نیکا: چی قشنگه؟
حامیم: موهات
نیکا: آها...
یه لبخند زدم
حامیم: چرا سرخ شدی؟
نیکا: نشدم
حامیم: شدی
نیکا: حامیم!
حامیم: باشه باشه 😂
---
چند دقیقه بعد یه دختر دیگه اومد سمت حامیم
دختر:اقا حامیم میشه یه عکس بگیریم؟
حامیم: آره
من ناخودآگاه نگاه کردم
حامیم متوجه شد
دختره کنار حامیم وایساد
حامیم برای عکس این بار دستش رو اصلاً دور کمر دختر ننداخت
فقط کمی فاصله رو حفظ کرد
عکس گرفته شد
دختره تشکر کرد و رفت
حامیم برگشت سمت من
حامیم: دیدی؟
نیکا: چی؟
حامیم: 😂😂😂
نیکا: تو چرا اینجوری میخندی؟ 😂
حامیم: گفتم حواسم هست
نیکا: 😭😂
حامیم: نمیخوام دوباره قهر کنی
نیکا: من که دیگه قهر نمیکنم
حامیم: خوبه
نیکا: البته اگه دوباره کاری نکنی
حامیم: چشم
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: راستش...
نیکا: هوم؟
حامیم: از اینکه اون شب ناراحت شدی یه چیزی فهمیدم
نیکا: چی؟
حامیم: اینکه باید بیشتر حواسم به احساست باشه
نیکا: ...
حامیم: حتی اگه هنوز اسم خاصی روی رابطه ای که بینمونه نذاشته باشیم
نگاهش کردم
نیکا: شاید لازم نیست فعلا اسمی بذاریم
حامیم: منم همینو میگم
نیکا: فقط بذاریم خودش جلو بره
حامیم: آروم آروم
نیکا: آروم آروم
حامیم لبخند زد
حامیم: ولی یه چیزو میدونم
نیکا: چی؟
حامیم: امشب خیلی خوب بود
نیکا: اره
حامیم:...
چند ثانیه سکوت کرد
حامیم: چون دلیلش تو بودی
من فقط خندیدم...
•|don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part30 | اون چند دقیقه لعنتی
مهمونی هنوز ادامه داشت
من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و میخندیدیم
حامیم هم چند متر اونطرفتر با شروین و کیوان کنار بار وایساده بودن
موزیک بلند بود و همه مشغول خودشون بودن
سنا: نیکا بیا بریم یه چیزی بگیریم
نیکا: چی؟
سنا: نوشیدنی
نیکا: باشه
از جمعیت جدا شدیم
مهرسا هم باهامون اومد
چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یه نفر از پشت بهم خورد
نیکا: آخ!
سنا: خوبی؟
نیکا: آره چیزی نیست
ولی وقتی برگشتم دیدم یه پسر غریبه پشت سرمون وایساده
پسر: ببخشید
نیکا: اشکالی نداره
سنا دستمو گرفت
سنا: بیا بریم
چند قدم رفتیم
ولی اون پسر دوباره جلو اومد
پسر: خانوم یه لحظه وایسا
نیکا: بله؟
پسر: میشه آیدی اینستاتو بدی؟
نیکا: نه ممنون
پسر: چرا؟
نیکا: چون نمیخوام
سنا: خب جوابتو گرفتی دیگه
پسر: من با شما حرف نزدم
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: بیا نیکا بیا بریم
برگشتیم سمت جمعیت
ولی پسره دوباره دنبالمون اومد
نیکا: اههه گفتم نمیخوام
پسر: بابا یه آیدی که چیزی نیست
نیکا: من گفتم نه
پسر دستش رو جلو آورد که بازومو بگیره
من سریع عقب کشیدم
نیکا: دست نزن بهم!
همون لحظه سنا بلند صدا زد:
سنا: حامیمممممممم(جیغ )
همه کسایی که اونجا بودن از جمله حامیم که چند متر اونطرفتر بود برگشت
سریع اومد سمتمون
نیکا:هیششش سنااا چیکار کردی
حامیم: چی شده؟
نیکا: چیزی نیست...
حامیم: چرا رنگت پریده؟
سنا: این آقا چند دقیقهست ولش نمیکنه
حامیم برگشت سمت پسره
حامیم: مشکلی داری؟
پسر: نه فقط داشتم باهاش حرف میزدم
حامیم: وقتی گفت نمیخواد دیگه ادامه نده
پسر: شما کی هستی؟
حامیم: مهم نیست من کیام
حامیم یه قدم جلو رفت
حامیم: دور شو ازش
پسره چند ثانیه نگاهش کرد و بالاخره رفت
حامیم برگشت سمت من و خم شد
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: خوبی؟
نیکا سرمو تکون دادم
نیکا: آره
صدام میلرزید
حامیم متوجه شد
حامیم: بیا بریم (دستشو گرفتم)
نیکا: باشه
منو برد یه گوشه خلوتتر
حامیم: بشین
نشستم
حامیم روبهروم نشست
حامیم: میخوای بریم خونه؟
نیکا: نه...
چشمام پر شده بود
حامیم: نیکا...
نیکا: من نمیدونم چرا اینقدر ترسیدم
حامیم: دیگه تموم شد باشه؟
نیکا: وقتی دستشو آورد سمتم...
صدام لرزید
حامیم: هیچی نشده تموم شد آروم آروم
نیکا: ولی ترسیدم
حامیم چند لحظه ساکت موند
بعد آروم دستشو جلو آورد
حامیم: میخوای دستتو بگیرم؟
نگاهش کردم
نیکا: آره
دستم رو گرفت
حامیم: من اینجام
اشکم بالاخره افتاد
نیکا: ممنون که اومدی
حامیم: لازم نیست ازم تشکر کنی
نیکا: ولی...
حامیم: نیکا اگه یه اتفاقی برات بیفته من نمیتونم بیتفاوت باشم
سرمو پایین انداختم
حامیم: خیلی برام مهم شدی
چیزی نگفتم
فقط دستشو محکمتر گرفتم
چند دقیقه همونجا نشستیم
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: میدونی الان بیشتر از هر چیزی چی میخوام؟
نیکا: چی؟
حامیم: اینکه وقتی برگشتی خونه مطمئن باشم حالت خوبه
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: من نمیخوام چیزی بینمون خراب بشه
حامیم چند ثانیه نگام کرد
حامیم: هیچ جوره خراب نمیشه
نیکا: چطوری؟
حامیم: با عجله نکردن
نیکا: هنوزم؟
حامیم: هنوزم
لبخند کوچیکی زدم
اما...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت بیست و هشتم،بیست و نهم و سیوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part30 | اون چند دقیقه لعنتی مهمونی هنوز ادامه داشت من با سنا و مهرسا وسط جمعیت وایساده بودیم و م
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓
شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره
کی میدونه😂🤣
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها کی گفته اینا حتما بهم میرسن🤓 شایدم نرسن ،شاید بینشون بهم بخوره کی میدونه😂🤣
اقا نه برسن تروخدا خیلی خوبه خواهش میکنم یزید بازی در نیار اینجارو بزار بهم برسن😂