#part31 | «من اینجام...» 🥺
همونجا نشسته بودیم
دست حامیم هنوز توی دستم بود ولی انگار بدنم هنوز از اون اتفاق میلرزید
حامیم: نیکا؟
جواب ندادم
حامیم: نیکا نگام کن
سرمو بالا آوردم
اشکم دوباره سرازیر شد
نیکا: من... من از این چیزا خیلی میترسم
حامیم: میدونم
نیکا: نه... نمیدونی
صدام میلرزید
نیکا: من از بچگی از این میترسم که یه نفر مزاحمم بشه... اینکه یکی بدون اجازه بهم دست بزنه...
حامیم اخم کرد
حامیم: چی شده بود؟
نیکا: وقتی بچه بودم... یه نفر یه بار...
نتونستم ادامه بدم
اشکم بیشتر شد
حامیم:هوفف باشه باشه لازم نیست بگی
نیکا: از اون موقع هر وقت یه نفر بدون اجازه بهم نزدیک میشه بدنم قفل میکنه
حامیم: نیکا...
نیکا: امشب که دستشو آورد سمتم یهو همون حس برگشت...
نفسم تند شده بود
نیکا: نتونستم حتی درست فکر کنم
حامیم سریع از جاش بلند شد
حامیم: باشه باشه... آروم
ولی من دیگه نتونستم جلوی گریهمو بگیرم
نیکا: من نمیخواستم جلوی تو گریه کنم...
حامیم:عهه اشکالی نداره
نیکا: خیلی ضایعه...
حامیم: اصلنم نیست
اشکام رو پاک کردم ولی دوباره سرازیر شدن
حامیم چند لحظه مردد موند
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: میتونم بغلت کنم؟
سرمو پایین انداختم
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدم
نیکا: آره...
حامیم آروم نزدیک شد و بغلم کرد
جوری که حس کنم امنم
همین که سرمو گذاشتم روی شونهش دوباره زدم زیر گریه
نیکا: ببخشید...
حامیم: بابت چی؟
نیکا: نمیدونم...
حامیم: هیچی نگو
دستش رو آروم روی پشتم میکشید
حامیم: گریه کن اشکالی نداره
من فقط گریه کردم
حامیم: نفس بکش
نیکا: نمیتونم...
حامیم: میتونی آروم
چند ثانیه صبر کرد
حامیم: با من
یه نفس عمیق کشید
حامیم: دوباره
منم سعی کردم نفس بکشم
کمکم نفسم آرومتر شد
حامیم: افرین
نیکا: هنوز میترسم...
حامیم: نترس دیگه من پیشتم
نیکا: نمیخوام دوباره همچین حسی داشته باشم
حامیم: قرار نیست دیگه اتفاق بیوفته
نیکا: ...
حامیم: فقط همینجا باش
سرمو از روی شونهش بلند کردم
چشمام خیس بود
حامیم: بهتر شدی؟
نیکا: اوهوم
حامیم: خوبه
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا: ممنون که بغلم کردی
حامیم چند ثانیه نگام کرد
حامیم: میدونستم نیاز داری
نیکا: چطور؟
حامیم: چون میدونستم اون لحظه چقدر احساس نا امنی میکردی
دوباره اشکم دراومد
حامیم: ای بابا دوباره گریه نکن :)
نیکا: دست خودم نیست 😭
حامیم: باشه پس گریه کن هرچقدر میخوای خودتو خالی کن
یه لبخند کوچیک زدم
نیکا: تو چرا اینقدر خوبی؟
حامیم: من خوب نیستم
نیکا: چرا؟
حامیم: (بهش اشاره کردم و گفتم)چون هنوز نتونستم کاری کنم که این لبخندو برگردونم
نیکا: فکر کنم همین الان برگردوندیش
حامیم لبخند زد
حامیم: پس نه تنها امشب بلکه هیچوقت دیگه نمیذارم تنها بمونی
نیکا: (قلبم تند تر تپید)
_(لبخند زدم)
و برای اولین بار، وسط اون همه شلوغی و سر و صدا...
•|don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت سی و یکم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها باورتون میشه یه لحظه چنلی که توش رمان رو نوشته بودم کلا پرید سکته کردم😭😂
😂اخی خوب بنظرم ذخیرش کن
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part31 | «من اینجام...» 🥺 همونجا نشسته بودیم دست حامیم هنوز توی دستم بود ولی انگار بدنم هنوز از
قلبم اکلیلی شد با خوندنش🥲✨