#part3| «اون خوانندهست؟!» 🎤
تقریباً یه ساعتی گذشته بود
من و سنا و مهرسا گوشه سالن نشسته بودیم و داشتیم یواشکی حرف میزدیم
سنا: نیکااا
نیکا: جانم؟
سنا: قیافه اون پسره رو یادته؟
نیکا: کدوم پسره؟ 😂
مهرسا: همونی که کارتتو داد دیگه
نیکا: آره خب چرا؟
سنا: هیچی قیافهش یه بنظرت آشنا نیست؟
نیکا: نه
مهرسا: شماااا واقعاً نمیشناسیش؟وایی خدا من فک کردم شناختیننن
نیکا: نه چرا باید بشناسیمش؟
سنا یه نگاه عجیب بهم کرد
سنا: نیکاااا
نیکا: ها؟
سنا: اون خواننده عه نیستتت؟
نیکا: چی؟
مهرسا: حامیمِ اون خوانندعهه
نیکا: ...
سنا: چی شد؟
نیکا: یعنی چی خوانندعه؟
مهرسا: وای تو جدی جدی نمیشناسیش؟! 😭
نیکا: نه!
سنا: بابااااااااااا
مهرسا: همون که آهنگاشو همش تو ماشین میزاریم
نیکا: من از کجا باید اسم خواننده اهنگی کخ تو ماشین گوش میدیم رو بدونم اخهه
سنا گوشیشو درآورد
سنا: صبر کن عکسشو نشونت بدم
نیکا: خب بده
گوشی رو گرفتم
عکس رو دیدم
نیکا: اوووو
مهرسا: چیه؟
نیکا: خب
سنا: خب چی؟
نیکا: قیافهش آشناست تو اینستا دیدم ولی من واقعا اون لحظه به ذهنم نرسید اونه
سنا: تو چه دنیایی زندگی میکنی؟ 😂
نیکا: دنیای خودم
مهرسا: یعنی همین الان با حامیم حرف زدی و نفهمیدی کیه؟ وایی دارم حرص میخورم
نیکا: خب آره دیگه
سنا: چقدر ریلکس 😂🤣
نیکا: خب مگه باید چی کار میکردم؟ میگفتم وای حامیممممممم؟ 😂
مهرسا: دقیقاً
نیکا: خب ضایع بود
هر سه زدیم زیر خنده
---
چند طبقه پایین تر حامیم با شروین و کیوان وایساده بود
کیوان: داداش یه چیزی بگم؟
حامیم: بگو
کیوان: اون دختری که کارتشو دادی
حامیم: خب؟
کیوان: فکر کنم اصلاً نشناختت
شروین: اره 😂
حامیم: مگه باید بشناسه؟
شروین: نه ولی تو رو دید خیلی عادی گفت مرسی
کیوان: معمولا همه وقتی میبیننت یه جوری میشن
حامیم: خب شاید آهنگامو گوش نمیده
شروین: بالاخره یکی پیدا شد 😂
حامیم خندید
حامیم: اتفاقاً خوبه
کیوان: چرا؟
حامیم: نمیدونم حس میکنم راحتتره اینکه با مردم یک رنگ باشی
شروین: اوهووو
حامیم: شروین شروع نکن
شروین: من هیچی نگفتم 😂
---
بعد از یه مدت برنامه تموم شد
من کیفمو برداشتم و با سنا و مهرسا رفتیم سمت خروجی
سنا: نیکا وایسا
نیکا: چیه؟
سنا: کارتت
نیکا: آهااا 😂
کارتمو از دست سنا گرفتم
مهرسا: این دفعه مواظب باش گمش نکنی
نیکا: باشه بابا
همون موقع از پشت سر صدایی اومد
حامیم: ببخشید
هر سه برگشتیم
حامیم چند قدم اونطرفتر ایستاده بود
حامیم: شما اینو جا گذاشتین
یه چیزی توی دستش بود
نیکا: وای دوباره؟
حامیم خندید
حامیم: آره دوباره
نیکا رفتم جلو و کیسه رو گرفتم
نیکا: من امروز کلاً رو فرم نیستم 😂
حامیم: ظاهراً همینطوره
نیکا: دیگه خجالت میکشم هر دفعه شما وسایلمو پیدا کنین 😂
حامیم: پس دفعه بعد بیشتر حواستون باشه😂
نیکا: چشم آقا حامیم 😂✨
حامیم یه لحظه مکث کرد
حامیم: شناختین؟
نیکا: آره دوستام به زور شناسوندنتون 😂
حامیم: اووو خوبه🤣
نیکا: آره،راستی من نیکا هستم
چند ثانیه سکوت شد
حامیم:خوشبختم خبب دیگه بریم
خداحافظی کردم و برگشتم سمت بچه ها
نیکا: خب بریم؟
سنا: آره
اما مهرسا...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا 🤍
#part4 |مهرسا یه چیزایی میگفت
همین که از در اومدیم بیرون مهرسا یهو بازومو گرفت
مهرسا: نیکااااااااا 😭
نیکا: چته؟
مهرسا: تو فهمیدی با کی حرف زدی؟
نیکا: آره دیگه حامیمه
مهرسا: حامیمه؟! 😭
سنا: وای مهرسا آروم بگیر 😂
مهرسا: بابا من الان نمیتونم ریلکس باشم
نیکا: چرا؟ 😂
مهرسا: چون من آهنگاشو گوش میدمم فنشممم اصلا کراشمه 😭
نیکا: اووووو پس قضیه اینه 😂
مهرسا: آره دیگه چرا قیافه میگیری
سنا: من که از اول فهمیده بودم
مهرسا: خب معلومه بعد نیکا خانوم خیلی خونسرد رفته جلو میگه مرسی
نیکا: خب چی میگفتم؟
مهرسا: مثلاً یه ذره ذوق میکردی من اگر بودم غش میکردم
سنا: 😂😂😂😂
مهرسا: چیهه
نیکا: به خودش اعتراف میکردی نه به ما🤣
مهرسا: زهرمار😒
ولی جدی خیلی خوشگله خیلی کراشهه حاجی
سنا: اوههههه
مهرسا: چیه؟ واقعا خوشگله دیگه
نیکا: خب آره بد نیست
مهرسا: بد نیست؟
نیکا: بابا خوب نظرمهه
مهرسا: تو اصلا احساس نداری
نیکا: به جون خودم ندارم 😂
هر سه زدیم زیر خنده
---
اون طرف..
حامیم شروین و کیوان داشتن سمت ماشین میرفتن
شروین: خب آقا حامیم
حامیم: باز چی شده؟
شروین: انگار نمیشه شناخته نشید
حامیم: 😂😂
کیوان: خیلی بامزه بودن
شروین: مخصوصا اون یکیه
حامیم: کدوم؟
شروین: همونی که هی نگاهت میکرد
کیوان: آره
حامیم: خب طبیعیـه 😂
شروین: نه داداش این یکی یه جوری نگاه میکرد 😂
حامیم خندید
حامیم: بیخیال بابا چیکار مردم داریددد😂
کیوان: راستی دختره چی میگفت؟
حامیم یکم فکر کرد
حامیم: عامم اسمشو گفت و اینکه منو شناخته و اینارو
کیوان:اوووو اسمشم گفتت؟
شروین: حامی اسم گفت؟🤣
حامیم: خب خودش گفت(زد پشت سر شروین)
شروین: آره آره حتماً 😂
حامیم: شروین تو امروز خیلی حرف میزنی
کیوان: من جای تو بودم ساکتش میکردم
شروین: حسودین دیگه
حامیم: چی میگی تو؟ 😂
شروین: هیچی بابا سوار شین بریم
---
از زبون نیکا:
مهرسا هنوز ولکن نبود
مهرسا: نیکا؟
نیکا: هوم؟
مهرسا: یه سوال
نیکا: بپرس
مهرسا: چه حسی داشت با حامیم حرف زدی
نیکا: چیمیگی تو بچه😂
مهرسا: خب بگو دیگههه
نیکا: نمیدونم خوب بود
مهرسا: همین؟!
نیکا: آره همین 😂
سنا: من فقط دلم میخواد قیافه مهرسا رو میدیدم اگه به جای تو بود
مهرسا: من همون لحظه سکته میکنم
نیکا: وای خداااا 😂
مهرسا: جدی میگم!
گوشی من همون لحظه ویبره رفت
هر سه ساکت شدیم
سنا: نیکا
نیکا: چیه
مهرسا: گوشیته؟
نیکا: آره
صفحه رو روشن کردم
یه پیام جدید اومده بود
از یه شماره ناشناس
نوشته بود:
«سلام من حامیمم امیدوارم مزاحم نشده باشم از طرف اون شرکتی که مهمون بودید باید براتون چند تا فایل میفرستادم »
بعد مهرسا جیغ زد:
مهرسا: نیکاااااااااااااااااا
نیکا: وایسااااااااااااا
سنا: من میدونستممم
نیکا: بابا آرومممم 😭
مهرسا: جواب بدههههه!
نیکا: چی بگم آخه؟!
مهرسا: هرچی! فقط جواب بده!
نیکا به صفحه گوشی خیره شد
و ....
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت سوم و چهآرم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
#part5 | یه پیام ساده 😂❤️
فلش بک:((حین مراسم شرکت))
امیری:آقای مددی فایل هایی که میخواستین برای خانم آریامنش بفرستید رو آماده کردم
آقای مددی از بین شرکت کننده ها گفت:
امیری مگه نمیبینی سرم شلوغه
چشمش خورو به حامیم
مددی:اوو آره آره پسر پسر (رو به حامیم)
حامیم :کنار بچه ها وایساده بودم و از موزیک لذت میبرم که صدای آقای مددی رو شنیدم
_جانم آقای مددی
مددی:یه لحظه بیا
حامیم:بهش نزدیک شدم
_جان
مددی:(به آخر سالن اشاره کردم)
اون دختره رو میبینی لباسش مشکیه
حامیم:آها آره
مددی:یه چند تا فایل باید براش بفرستم ولی سرم خیلی شلوغه بی زحمت میتونی شمارشو و فایل هارو از آقای امیری بگیری براش بفرستی ؟
حامیم :اوکی چشم حتما
مددی:قربونت برم
...............۳ ساعت بعد...............
حامیم:با بچه ها داشتیم میرفتیم سمت ماشین و مثل همیشه شروین مخمو خورده بود ، دختره رو دیدم ولی یادم رفت حضوری بهش بگم قراره من براش فایل هارو بفرستم
وای حامیییی ببین چی شد
"پایان فلش بگ"
نیکا: خب چی جواب بدم؟
مهرسا:سلامممم نه مزاحم نیستین😭
سنا: چرا با سه تا «م» داشته باشه؟ 😂
مهرسا: خب باید یه ذره صمیمی باشه
نیکا: من که نمیخوام مخشو بزنم
مهرسا: کی گفت مخشو بزن؟
سنا: خودت داری میگی سه تا «م» بذاره 😂
مهرسا: خب طبیعی باشه دیگه
نیکا: باشه بابا
گوشی رو برداشتم و نوشتم:
نیکا: سلام نه خواهش میکنم مرسی از لطفتون زحمت شد
چند ثانیه بعد پیام دیده شد
مهرسا: واااای دید!
نیکا: مهرسا تو چرا اینجوریای؟ 😂
مهرسا: وای خدا
گوشی دوباره ویبره رفت
حامیم: شمارهتون رو مدیر هماهنگی بهم داد امیدوارم اشکالی نداشته باشه
نیکا: خواهش میکنم اتفاقا من هم باید عذرخواهی میکردم امروز کلا حواسم پرت بود وسایلم دست شما پیدا شد 😂
حامیم: عیب نداره بابا😂
نیکا: مرسی 😂
ناخداگاه لبخند زدم
مهرسا که کنارم نشسته بود صفحه گوشی رو یواشکی نگاه کرد
مهرسا: چی گفت؟
نیکا: هیچی
مهرسا: نشونم بده
نیکا: نه دیگه
مهرسا: نیکااااا
سنا: ولش کن مهرسا فضولی نکن
مهرسا: من فضول نیستم
نیکا: آره جون خودت
---
فردای اون روز به اسرار مهرسا قرار بود بریم کافه جهان کوچک من
رسیدم از ماشین پیاده شدیم که یه دفعه صدای جیغ چند نفر بلند شد
سنا: چی شد؟
مهرسا: وایسا ببینم
چند متر جلوتر یه ماشین مشکی کنار خیابون بود
یه عالمه آدم دورش جمع شده بودن
مهرسا: بچهها
نیکا: چیشده؟
مهرسا: فکر کنم حامیمه
نیکا: والا اگر به تو باشه که همرو اون میبینی
مهرسا: نهه راست میگم نگاه اون وسطه
نگاه کردم
آره خودش بود
تقریباً هیچی ازش دیده نمیشد انقدر آدم دورش جمع شده بود
یکی عکس میخواست یکی فیلم میگرفت یکی صداش میزد
سنا: یا خدااا اینا چجوری زندگی میکنن؟
نیکا: واقعا
مهرسا: من اگه اون وسط بودم نمیذاشتم کسی نزدیکش بشه
نیکا:وایی خداا چرا؟ 😂🤣
مهرسا: خب چون
سنا: چون عاشقشه😂
مهرسا: خفه شو!
نیکا خندید
همون لحظه حامیم سرشو بلند کرد
نگاهش اتفاقی افتاد سمت ما
چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد
بعد یه لبخند کوچیک زد
منم ناخودآگاه لبخند زدم
مهرسا این صحنه رو دید
مهرسا: ...
سنا: مهرسا؟
مهرسا: دیدیدددد بهم لبخند زددد😭😭
سنا: احیانا نگاهش به نیکا بودا😂😂
مهرسا: زهرمار نخیرم
نیکا:😂😂
حامیم بعد از چند دقیقه بالاخره تونست از بین جمعیت رد بشه و بره سمت ماشین
وقتی از کنارمون رد شد فقط یه لحظه شیشه ماشین پایین اومد
حامیم: عه شما که وسایلتونو همش گم میکردید😂🤣
فایل ها به دستتون رسید؟
نیکا: سلام اره مرسی 😂
حامیم:خوبه مواظب خودتون باشین
نیکا: شما هم
ماشین راه افتاد
مهرسا چند ثانیه به ماشین خیره موند
مهرسا: نیکا
نیکا: جان؟
مهرسا: چرا به تو سلام کرد؟
نیکا: خب چون همش با من حرف زده😂
مهرسا: آره
سنا: اووووو این لحنو من میشناسم 😂
مهرسا: چه لحنی؟
نیکا: بچهها بریم دیگه
مهرسا: آره بریم
ولی از قیافهش یهو فرق کرد....
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part6 | یه کافه و کلی حرف
رفتیم تو کافه و یه میز چهار نفره گرفتیم
مهرسا هنوز قیافهش یه جوری بود
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: هوم؟
نیکا: چرا تو فازی؟ 😂
مهرسا: من؟تو هیچ فازی نیستم
سنا: چرا هستی
مهرسا: نیستم
نیکا: خب پس چرا از وقتی حامیمو دیدیم یه کلمه حرف نزدی؟
مهرسا: چون داشتم فکر میکردم
نیکا: به چی؟
مهرسا: هیچی
سنا: به حامیم
مهرسا: سنااااااا
نیکا: خب راست میگه دیگه
مهرسا: خب آره دارم بهش فکر میکنم مشکلیه؟
نیکا: نه بابا
مهرسا: تازه یه چیز دیگه هم هست
سنا: چی؟
مهرسا: اینکه حامیم فقط به نیکا برخورد میکنه
نیکا: خب؟
مهرسا: خب یعنی چی؟
نیکا: بابا یه سلام بود دیگه عه
مهرسا: آخه به من سلام نکرد
سنا: شما رو نمیشناسه 😂
مهرسا: خب بشناسه!
منو و سنا زدیم زیر خنده
مهرسا: نخندین خب
نیکا: باشه باشه
گارسون اومد
گارسون: چی میل دارین؟
سنا: من لاته
مهرسا: منم همون
نیکا: من هاتچاکلت
گارسون: چیز دیگهای؟
نیکا: نه مرسی
رفت
چند دقیقه بعد گوشی من ویبره رفت
پیام جدید
حامیم: رسیدین کافه؟
یه لحظه به صفحه گوشی خیره موندم چرا باید اینو بپرسه؟
نیکا: 😐
سنا: چشد؟
نیکا: دوباره پیام داده
مهرسا: کی؟
نیکا: حامیم
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: چی گفته؟
نیکا:رسیدین کافه
مهرسا: چرا پرسیده؟
نیکا: نمیدونم
سنا: جواب بده دیگه
نیکا: باشه
نیکا: آره رسیدیم شما خوبین؟
چند لحظه بعد جواب اومد
حامیم: آره فقط یه کم خستهام امروز خیلی شلوغ بود
نیکا: معلوم بود😂
حامیم: عادت کردم دیگه
نیکا: من اگه جای شما بودم فرار میکردم 😂
حامیم: باور کن بعضی وقتا همین کارو میکنم
نیکا: 😂
مهرسا از کنارم صفحه رو نگاه میکرد
مهرسا: چرا انقدر باهاش راحت حرف میزنی؟
نیکا: مگه چیکار کردم؟
مهرسا: هیچی
سنا: مهرساااا
مهرسا: چیه؟
سنا: حسودیت شده؟
مهرسا: نه!
نیکا: 😂😂
مهرسا: جدی میگم نشده چرا باید شده باشه
سنا: باشه بابا
---
اون طرف حامیم توی ماشین نشسته بود
کیوان: با کی چت میدی؟
حامیم: یه آشنا
شروین: اووووه
حامیم: چی اوووه؟
شروین: 😒
کیوان: همون دخترهست؟
حامیم: آره
شروین: اونی که تو پاساژ بود؟
حامیم: آره
کیوان: چرا باهاش چت میکنی؟
حامیم: نمیدونم صحبت کردن باهاش راحته نمیدونم
شروین: همین؟
حامیم: همین
کیوان: پس چرا لبخند میزنی؟
حامیم: من لبخند نمیزنم
شروین: داداش ما کور نیستم 😂
حامیم گوشی رو گذاشت کنار
حامیم: شما دوتا خیلی بیکار و فوضولین
شروین: باشه آقای صالحی باشه
حامیم: هعی خدا
---
از زبون نیکا:
بعد از کافه از بچهها جدا شدم و راه افتادم سمت خونه
گوشیم دوباره زنگ خورد
حامیم بود
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم چرا باید زنگبزنه؟😐
بعد جواب دادم
نیکا: الو؟
حامیم: سلام
نیکا: سلام
حامیم: مزاحم نیستم؟
نیکا: نه بفرمایید
حامیم: هیچی فقط خواستم بگم امروز خوش گذشت؟
نیکا: عامم امروز؟
حامیم: آره
نیکا: خب ما که خیلی حرف نزدیم
حامیم: لازم نیست همیشه زیاد حرف زد
نیکا: راست میگی
چند ثانیه سکوت شد
حامیم: نیکا خانوم؟
نیکا: بله؟
حامیم: فردا وقت داری؟
نیکا: برای چی؟
حامیم: میخوام یه قهوه مهمونت کنم
یهو وایسادم
نیکا: قهوه؟ با شما؟
حامیم: آره اگه دوست داشته باشی
نیکا: ...
حامیم: اگه راحت نیستی اشکالی نداره
نیکا: نه هستم اوکیه میام
حامیم: پس فردا میبینمت؟
نیکا: آره میبینمت
تماس قطع شد
چند ثانیه همونجوری وایسادم
بعد سریع تو گروه سه تاییمون پیام دادم:
نیکا: بچههااااااااا 😭
سنا:...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت پنچم و ششم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
#part7 | قهوه؟ با خودش؟☕️
سنا: چی شده؟
نیکا: حامیممممم 😭
مهرسا: حامیمممم چیشدهههه
نیکا: بهم زنگ زد گفت فردا بریم کافه
سه نقطههای واتساپ هر سهتاشون همزمان ظاهر شد
سنا: چیییییی؟
مهرسا: با تو؟
نیکا: آره دیگه 😭
مهرسا: چرااااا؟
نیکا: خب از کجا بدونم؟ خودش
مهرسا: خب شاید فقط میخواد دوست بشین یا میخواد باهات کار کنه
سنا: آره خب مگه هرکی قهوه دعوت کرد قراره ؟ 😂
نیکا: دقیقاً
مهرسا: ...
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: بله
نیکا: تو چرا هیچی نمیگی
مهرسا: چیبگم
سنا: دوباره حسودی کردی؟ 😂
مهرسا: نههههه
نیکا: 😂😂
مهرسا: فقط خب منم دوست داشتم یه بار از نزدیک باهاش حرف بزنم
نیکا: خب بعداً حرف میزنی
مهرسا: کی میدونه
نیکا: بابا حالا یه قهوهست دیگه
مهرسا: آره یه قهوه
---
فرداش تقریباً یک ساعت جلوی کمدم وایساده بودم
نیکا: این نه
یه لباس دیگه برداشتم
نیکا: اینم زیادیه
یکی دیگه
نیکا: این دیگه چرا این شکلیه؟ 😭
آخرش همون لباس اول رو پوشیدم
گوشی زنگ خورد
حامیم بود
نیکا: الو؟
حامیم: سلام میخواستم بدونم قرار امروز یادته دیگه😂
نیکا: آره
حامیم: آدرس رو برات فرستادم
نیکا: دیدم
حامیم: پس من راه میافتم
نیکا: باشه
حامیم: راستی
نیکا: بله؟
حامیم: خیلی رسمی نپوش
نیکا: 😐
حامیم: چرا ساکت شدی؟ 😂
نیکا: چون بین دوتا مونده بودم
حامیم: پس خوب شد گفتم
نیکا: آره 😂
حامیم: خب پس میبینمت
نیکا: باشه
تماس قطع شد
زیر لب گفتم:
نیکا: چه پسر مهربونیه
---
وقتی رسیدم کافه اولش یه کم استرس داشتم
یه گوشه نشستم و دوتا قهوه سفارش دادم
چند دقیقه بعد یه نفر با کلاه و ماسک و هودی مشکی از در اومد تو
اول نشناختمش
بعد که اومد نزدیکان صداش فهمیدم حامیمه
حامیم: سلام
نیکا: سلام
حامیم: ببخشید دیر شد
نیکا: نه منم تازه رسیدم
حامیم نشست روبهروم
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم گارسون اومد و قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت
بعد یهو هر دومون خندیدیم
نیکا: چرا میخندیم؟ 😂
حامیم: نمیدونم
نیکا: من یکم معذبم
حامیم: منم
نیکا: شما که عادت دارین با آدمای مختلف حرف بزنین
حامیم: آره ولی نه با هرکسی
نیکا: یعنی چی؟
حامیم: کلاه و ماسکمو برداشتم
_هیچی بیخیال
من یه جرعه از قهوهمو خوردم
نیکا: خب آقای خواننده زندگی با این همه معروفیت چطوره؟
حامیم: چرا آقای خواننده؟ 😂
نیکا: خب چیبگم؟😂
حامیم: میتونید حامیم صدام کنید
نیکا: خب حامیم
حامیم: خیلی بهتر شد
نیکا: 😂
همون لحظه صدای چند نفر از بیرون اومد
یکی: حامیم؟
حامیم سریع برگشت سمت پنجره
حامیم: اوه نه
نیکا: چی شد؟
حامیم: فکر کنم شناختمون
سه نفر از بیرون داشتن میومدن سمت کافه
نیکا: خب حالا چی کار کنیم؟
حامیم: بدو!
نیکا: چی؟ 😂
حامیم: بدو نیکا
نیکا: وایساااا 😂
یهو حامیم دستمو گرفت و با هم از در پشتی کافه زدیم بیرون
نیکا: حامیممممم! چرا باید بدوییم؟😂
حامیم: چون الان ده نفر دنبالمونن😂
نیکا: این زندگی توئه؟😂
حامیم: متأسفانه آره!
هر دومون وسط کوچه زدیم زیر خنده
....
•|Don't copy •|
به قلم:نیکا🤍
#part8 | بدو نیکا🏃♀️➡️
من و حامیم همچنان داشتیم میدوییدیم
نیکا: حامیممممم وایسااااااا 😭😂
حامیم: بدوووو
نیکا: من ورزشکار نیستمممم
حامیم: الان مجبوری باشی 😂
نیکا: نفسممممم!
حامیم: فقط یه کم دیگه
نیکا: تو گفتی یه کم دیگه ده دقیقهست داری میگی یه کم دیگه
حامیم زد زیر خنده
بالاخره پیچیدیم توی یه کوچه خلوت و وایسادیم
من دستمو گذاشتم روی زانوم
نیکا: من دیگه مُردمممم 😭
حامیم: نخیر هنوز زندهای
نیکا: خیلی بامزهای واقعا
حامیم: مرسی 😂
نیکا: خواهش میکنم😂
واقعاً همیشه اینجوریای؟
حامیم: چه جوری؟
نیکا: هرجا میری ملت میریزن سرت
حامیم: تقریباً
نیکا: من بودم دیوونه میشدم
حامیم: منم بعضی وقتا سختمه
نیکا: پس چرا ادامه میدی؟
حامیم: چون عاشق کار و طرفدارامم
نیکا: خب این قشنگه
حامیم: آره خیلی
چند ثانیه ساکت شدیم
بعد حامیم نگام کرد
حامیم: تو همیشه همینقدر راحتی؟
نیکا: چی؟
حامیم: نمیدونم خیلی عادی باهام رفتار میکنی
نیکا: خب تو هم آدمی دیگه 😂
حامیم: بقیه معمولا اینو یادشون میره
نیکا: خب من چرا باید یادم بره؟
حامیم: نمیدونم
نیکا: تازه من اصلاً قبل اینکه بچهها بگن نمیشناختمت
دوباره خندیدیم.
گوشی حامیم زنگ خورد
حامیم: الو؟
شروین: داداش کجایی؟
حامیم: بیرونم
شروین: با کی؟
حامیم: یکی از دوستام
شروین: اوووووه!
حامیم: شروین خفه شو
شروین: اون دختره پیشته؟
حامیم یه لحظه نگام کرد
حامیم: آره
شروین: ایولللل
حامیم: چیزی میخوای؟
شروین: نه فقط خواستم بدونم کجایی
حامیم: اوکی
کیوان از اونطرف گفت:
کیوان: بهش بگو ما رفتیم خودش بیاد
شروین: شنیدی؟
حامیم: آره
شروین: خب پس فعلاً
حامیم: فعلاً
تماس قطع شد
نیکا: دوستات انگار خیلی دوستت دارن
حامیم:بیشتر فضولن به مرور عادت میکنی
نیکا: مگه قراره زیاد ببینمشون؟
حامیم یه لبخند زد
حامیم: شاید
نیکا: شاید؟
حامیم: آره
نیکا: عجب
حامیم: خب شاید واقعاً ببینیشون
نیکا: حالا کی میدونه
حامیم: من میدونم
نیکا: چی رو؟
حامیم: اینکه دوست دارم دوباره ببینمت
من یه لحظه ساکت شدم و کمرم رو صاف کردم
نیکا: ...
حامیم: زیادی رک گفتم؟
نیکا: نه
حامیم: پس خوبه
نیکا: فقط یکم غیرمنتظره بود
حامیم: منم غیرمنتظرهام 😂
نیکا: خودشیفته
حامیم: یه کم
نیکا: 😂
حامیم: خب بریم؟
نیکا: آره
چند قدم رفتیم جلو
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: دفعه بعد دیگه قهوهمونو نصفه ول نمیکنیم
نیکا: دفعه بعد؟
حامیم: آره
نیکا: یعنی قراره دوباره بریم؟
حامیم: اگه تو بخوای
یه لبخند زدم
نیکا: خب باشه
حامیم هم لبخند زد
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت هفتم و هشتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️