#part6 | یه کافه و کلی حرف
رفتیم تو کافه و یه میز چهار نفره گرفتیم
مهرسا هنوز قیافهش یه جوری بود
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: هوم؟
نیکا: چرا تو فازی؟ 😂
مهرسا: من؟تو هیچ فازی نیستم
سنا: چرا هستی
مهرسا: نیستم
نیکا: خب پس چرا از وقتی حامیمو دیدیم یه کلمه حرف نزدی؟
مهرسا: چون داشتم فکر میکردم
نیکا: به چی؟
مهرسا: هیچی
سنا: به حامیم
مهرسا: سنااااااا
نیکا: خب راست میگه دیگه
مهرسا: خب آره دارم بهش فکر میکنم مشکلیه؟
نیکا: نه بابا
مهرسا: تازه یه چیز دیگه هم هست
سنا: چی؟
مهرسا: اینکه حامیم فقط به نیکا برخورد میکنه
نیکا: خب؟
مهرسا: خب یعنی چی؟
نیکا: بابا یه سلام بود دیگه عه
مهرسا: آخه به من سلام نکرد
سنا: شما رو نمیشناسه 😂
مهرسا: خب بشناسه!
منو و سنا زدیم زیر خنده
مهرسا: نخندین خب
نیکا: باشه باشه
گارسون اومد
گارسون: چی میل دارین؟
سنا: من لاته
مهرسا: منم همون
نیکا: من هاتچاکلت
گارسون: چیز دیگهای؟
نیکا: نه مرسی
رفت
چند دقیقه بعد گوشی من ویبره رفت
پیام جدید
حامیم: رسیدین کافه؟
یه لحظه به صفحه گوشی خیره موندم چرا باید اینو بپرسه؟
نیکا: 😐
سنا: چشد؟
نیکا: دوباره پیام داده
مهرسا: کی؟
نیکا: حامیم
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: چی گفته؟
نیکا:رسیدین کافه
مهرسا: چرا پرسیده؟
نیکا: نمیدونم
سنا: جواب بده دیگه
نیکا: باشه
نیکا: آره رسیدیم شما خوبین؟
چند لحظه بعد جواب اومد
حامیم: آره فقط یه کم خستهام امروز خیلی شلوغ بود
نیکا: معلوم بود😂
حامیم: عادت کردم دیگه
نیکا: من اگه جای شما بودم فرار میکردم 😂
حامیم: باور کن بعضی وقتا همین کارو میکنم
نیکا: 😂
مهرسا از کنارم صفحه رو نگاه میکرد
مهرسا: چرا انقدر باهاش راحت حرف میزنی؟
نیکا: مگه چیکار کردم؟
مهرسا: هیچی
سنا: مهرساااا
مهرسا: چیه؟
سنا: حسودیت شده؟
مهرسا: نه!
نیکا: 😂😂
مهرسا: جدی میگم نشده چرا باید شده باشه
سنا: باشه بابا
---
اون طرف حامیم توی ماشین نشسته بود
کیوان: با کی چت میدی؟
حامیم: یه آشنا
شروین: اووووه
حامیم: چی اوووه؟
شروین: 😒
کیوان: همون دخترهست؟
حامیم: آره
شروین: اونی که تو پاساژ بود؟
حامیم: آره
کیوان: چرا باهاش چت میکنی؟
حامیم: نمیدونم صحبت کردن باهاش راحته نمیدونم
شروین: همین؟
حامیم: همین
کیوان: پس چرا لبخند میزنی؟
حامیم: من لبخند نمیزنم
شروین: داداش ما کور نیستم 😂
حامیم گوشی رو گذاشت کنار
حامیم: شما دوتا خیلی بیکار و فوضولین
شروین: باشه آقای صالحی باشه
حامیم: هعی خدا
---
از زبون نیکا:
بعد از کافه از بچهها جدا شدم و راه افتادم سمت خونه
گوشیم دوباره زنگ خورد
حامیم بود
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم چرا باید زنگبزنه؟😐
بعد جواب دادم
نیکا: الو؟
حامیم: سلام
نیکا: سلام
حامیم: مزاحم نیستم؟
نیکا: نه بفرمایید
حامیم: هیچی فقط خواستم بگم امروز خوش گذشت؟
نیکا: عامم امروز؟
حامیم: آره
نیکا: خب ما که خیلی حرف نزدیم
حامیم: لازم نیست همیشه زیاد حرف زد
نیکا: راست میگی
چند ثانیه سکوت شد
حامیم: نیکا خانوم؟
نیکا: بله؟
حامیم: فردا وقت داری؟
نیکا: برای چی؟
حامیم: میخوام یه قهوه مهمونت کنم
یهو وایسادم
نیکا: قهوه؟ با شما؟
حامیم: آره اگه دوست داشته باشی
نیکا: ...
حامیم: اگه راحت نیستی اشکالی نداره
نیکا: نه هستم اوکیه میام
حامیم: پس فردا میبینمت؟
نیکا: آره میبینمت
تماس قطع شد
چند ثانیه همونجوری وایسادم
بعد سریع تو گروه سه تاییمون پیام دادم:
نیکا: بچههااااااااا 😭
سنا:...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت پنچم و ششم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
#part7 | قهوه؟ با خودش؟☕️
سنا: چی شده؟
نیکا: حامیممممم 😭
مهرسا: حامیمممم چیشدهههه
نیکا: بهم زنگ زد گفت فردا بریم کافه
سه نقطههای واتساپ هر سهتاشون همزمان ظاهر شد
سنا: چیییییی؟
مهرسا: با تو؟
نیکا: آره دیگه 😭
مهرسا: چرااااا؟
نیکا: خب از کجا بدونم؟ خودش
مهرسا: خب شاید فقط میخواد دوست بشین یا میخواد باهات کار کنه
سنا: آره خب مگه هرکی قهوه دعوت کرد قراره ؟ 😂
نیکا: دقیقاً
مهرسا: ...
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: بله
نیکا: تو چرا هیچی نمیگی
مهرسا: چیبگم
سنا: دوباره حسودی کردی؟ 😂
مهرسا: نههههه
نیکا: 😂😂
مهرسا: فقط خب منم دوست داشتم یه بار از نزدیک باهاش حرف بزنم
نیکا: خب بعداً حرف میزنی
مهرسا: کی میدونه
نیکا: بابا حالا یه قهوهست دیگه
مهرسا: آره یه قهوه
---
فرداش تقریباً یک ساعت جلوی کمدم وایساده بودم
نیکا: این نه
یه لباس دیگه برداشتم
نیکا: اینم زیادیه
یکی دیگه
نیکا: این دیگه چرا این شکلیه؟ 😭
آخرش همون لباس اول رو پوشیدم
گوشی زنگ خورد
حامیم بود
نیکا: الو؟
حامیم: سلام میخواستم بدونم قرار امروز یادته دیگه😂
نیکا: آره
حامیم: آدرس رو برات فرستادم
نیکا: دیدم
حامیم: پس من راه میافتم
نیکا: باشه
حامیم: راستی
نیکا: بله؟
حامیم: خیلی رسمی نپوش
نیکا: 😐
حامیم: چرا ساکت شدی؟ 😂
نیکا: چون بین دوتا مونده بودم
حامیم: پس خوب شد گفتم
نیکا: آره 😂
حامیم: خب پس میبینمت
نیکا: باشه
تماس قطع شد
زیر لب گفتم:
نیکا: چه پسر مهربونیه
---
وقتی رسیدم کافه اولش یه کم استرس داشتم
یه گوشه نشستم و دوتا قهوه سفارش دادم
چند دقیقه بعد یه نفر با کلاه و ماسک و هودی مشکی از در اومد تو
اول نشناختمش
بعد که اومد نزدیکان صداش فهمیدم حامیمه
حامیم: سلام
نیکا: سلام
حامیم: ببخشید دیر شد
نیکا: نه منم تازه رسیدم
حامیم نشست روبهروم
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم گارسون اومد و قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت
بعد یهو هر دومون خندیدیم
نیکا: چرا میخندیم؟ 😂
حامیم: نمیدونم
نیکا: من یکم معذبم
حامیم: منم
نیکا: شما که عادت دارین با آدمای مختلف حرف بزنین
حامیم: آره ولی نه با هرکسی
نیکا: یعنی چی؟
حامیم: کلاه و ماسکمو برداشتم
_هیچی بیخیال
من یه جرعه از قهوهمو خوردم
نیکا: خب آقای خواننده زندگی با این همه معروفیت چطوره؟
حامیم: چرا آقای خواننده؟ 😂
نیکا: خب چیبگم؟😂
حامیم: میتونید حامیم صدام کنید
نیکا: خب حامیم
حامیم: خیلی بهتر شد
نیکا: 😂
همون لحظه صدای چند نفر از بیرون اومد
یکی: حامیم؟
حامیم سریع برگشت سمت پنجره
حامیم: اوه نه
نیکا: چی شد؟
حامیم: فکر کنم شناختمون
سه نفر از بیرون داشتن میومدن سمت کافه
نیکا: خب حالا چی کار کنیم؟
حامیم: بدو!
نیکا: چی؟ 😂
حامیم: بدو نیکا
نیکا: وایساااا 😂
یهو حامیم دستمو گرفت و با هم از در پشتی کافه زدیم بیرون
نیکا: حامیممممم! چرا باید بدوییم؟😂
حامیم: چون الان ده نفر دنبالمونن😂
نیکا: این زندگی توئه؟😂
حامیم: متأسفانه آره!
هر دومون وسط کوچه زدیم زیر خنده
....
•|Don't copy •|
به قلم:نیکا🤍
#part8 | بدو نیکا🏃♀️➡️
من و حامیم همچنان داشتیم میدوییدیم
نیکا: حامیممممم وایسااااااا 😭😂
حامیم: بدوووو
نیکا: من ورزشکار نیستمممم
حامیم: الان مجبوری باشی 😂
نیکا: نفسممممم!
حامیم: فقط یه کم دیگه
نیکا: تو گفتی یه کم دیگه ده دقیقهست داری میگی یه کم دیگه
حامیم زد زیر خنده
بالاخره پیچیدیم توی یه کوچه خلوت و وایسادیم
من دستمو گذاشتم روی زانوم
نیکا: من دیگه مُردمممم 😭
حامیم: نخیر هنوز زندهای
نیکا: خیلی بامزهای واقعا
حامیم: مرسی 😂
نیکا: خواهش میکنم😂
واقعاً همیشه اینجوریای؟
حامیم: چه جوری؟
نیکا: هرجا میری ملت میریزن سرت
حامیم: تقریباً
نیکا: من بودم دیوونه میشدم
حامیم: منم بعضی وقتا سختمه
نیکا: پس چرا ادامه میدی؟
حامیم: چون عاشق کار و طرفدارامم
نیکا: خب این قشنگه
حامیم: آره خیلی
چند ثانیه ساکت شدیم
بعد حامیم نگام کرد
حامیم: تو همیشه همینقدر راحتی؟
نیکا: چی؟
حامیم: نمیدونم خیلی عادی باهام رفتار میکنی
نیکا: خب تو هم آدمی دیگه 😂
حامیم: بقیه معمولا اینو یادشون میره
نیکا: خب من چرا باید یادم بره؟
حامیم: نمیدونم
نیکا: تازه من اصلاً قبل اینکه بچهها بگن نمیشناختمت
دوباره خندیدیم.
گوشی حامیم زنگ خورد
حامیم: الو؟
شروین: داداش کجایی؟
حامیم: بیرونم
شروین: با کی؟
حامیم: یکی از دوستام
شروین: اوووووه!
حامیم: شروین خفه شو
شروین: اون دختره پیشته؟
حامیم یه لحظه نگام کرد
حامیم: آره
شروین: ایولللل
حامیم: چیزی میخوای؟
شروین: نه فقط خواستم بدونم کجایی
حامیم: اوکی
کیوان از اونطرف گفت:
کیوان: بهش بگو ما رفتیم خودش بیاد
شروین: شنیدی؟
حامیم: آره
شروین: خب پس فعلاً
حامیم: فعلاً
تماس قطع شد
نیکا: دوستات انگار خیلی دوستت دارن
حامیم:بیشتر فضولن به مرور عادت میکنی
نیکا: مگه قراره زیاد ببینمشون؟
حامیم یه لبخند زد
حامیم: شاید
نیکا: شاید؟
حامیم: آره
نیکا: عجب
حامیم: خب شاید واقعاً ببینیشون
نیکا: حالا کی میدونه
حامیم: من میدونم
نیکا: چی رو؟
حامیم: اینکه دوست دارم دوباره ببینمت
من یه لحظه ساکت شدم و کمرم رو صاف کردم
نیکا: ...
حامیم: زیادی رک گفتم؟
نیکا: نه
حامیم: پس خوبه
نیکا: فقط یکم غیرمنتظره بود
حامیم: منم غیرمنتظرهام 😂
نیکا: خودشیفته
حامیم: یه کم
نیکا: 😂
حامیم: خب بریم؟
نیکا: آره
چند قدم رفتیم جلو
بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: دفعه بعد دیگه قهوهمونو نصفه ول نمیکنیم
نیکا: دفعه بعد؟
حامیم: آره
نیکا: یعنی قراره دوباره بریم؟
حامیم: اگه تو بخوای
یه لبخند زدم
نیکا: خب باشه
حامیم هم لبخند زد
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت هفتم و هشتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️