𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part43 | «نیکا، درو باز نکن...» نیکا؛ ساعت نزدیک دوازده شب بود من هنوز روی تخت نشسته بودم و داش
یا خدا
اوم کی ینی دزدیدتش؟😭
#part44| چند روز لعنتی... 💔
نیکا؛
سه روز گذشته بود
سه روزی که برای من انگار سه سال بود
جایی که من بودم تاریک بود
میترسیدم
خیلی
آدمهایی که منو برده بودن مدام تهدیدم میکردن و میگفتن اگه چیزی بگم منو م*یکشن
من فقط یه چیز توی ذهنم داشتم:
حامیم پیدام میکنه آره، اون منو ول نمیکنه ،فراموشم نمیکنه
---
اون طرف...
حامی؛
۴ روز و سه شب بود که نخوابیدم
هر سرنخی رو دنیال میکردم
فیلم دوربینها
ماشینهای اطراف
شمارههای ناشناس
پیامها
هر چیزی که ممکن بود یه رد از نیکا داشته باشه
شروین: حامیم تروخدا یکم بخواب داری از پا درمیای
حامیم: نمیتونم
کیوان: سه روزه نخوابیدی داداش
حامیم: چطوری بخوابم وقتی نمیدونم کجاست؟
مهراد: پیداش میکنیم
حامیم: باید پیداش کنیم
دستام میلرزید
گوشیمو برداشتم
عکس نیکا رو روی بگراندم نگاه کردم
حامیم زیر لب گفت:
حامیم: قربونت برم... فقط سالم باش پیدات میکنم حتی اگه سال ها طول بکشه
---
روز چهارم...
بالاخره یه سرنخ پیدا شد
یکی از دوربینهای یه خیابون فرعی چند روز قبل ماشینی رو ثبت کرده بود
شماره پلاک بررسی شد
حامیم: همینه
محافظ: مطمئنید؟
حامیم: آره
کیوان: اینجا یه ساختمون قدیمیه
حامیم: بریم
---
نیکا؛
(چند ساعت بعد...)
صدای ماشینها بیرون ساختمان پیچید
من گوشهی اتاق نشسته بودم
صدای قدمها اومد
بعد صدای آشنایی شنیدم
حامیم: نیکا!
سرمو بلند کردم
برای چند ثانیه باورم نشد
نیکا: ح... حامیم؟
در باز شد
حامیم با صورتی خسته و چشمهای قرمزی که معلوم بود چند شب نخوابیده، وارد شد
همین که منو دید، چند ثانیه خشکش زد
حامیم: نیکا...
اشکم ریخت
نیکا: حامیم...
دویدم سمتش
حامیم محکم ب...غلم کرد
حامیم: پیدات کردم...
صداش شکست
حامیم: قربونت برم... پیدات کردم
من فقط گریه میکردم
نیکا: فکر کردم دیگه نمیای...
حامیم: من؟!
محکمتر ب...غلم کرد آروم رو موهامو نواز..ش میکرد
حامیم: مگه میشد نیام؟
نیکا: خیلی ترسیده بودم...
حامیم: میدونم
نیکا: خیلی منتظرت بودم
حامیم: منم هر لحظه دنبالت بودم
اشک خودش هم پایین اومد
حامیم: ببخشید...
نیکا: چرا تو عذرخواهی میکنی؟
حامیم: چون باید زودتر پیدات میکردم
نیکا: نه...
حامیم: دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم
نیکا: قول؟
حامیم: قول
سرمو روی شونهش گذاشتم
حامیم آروم گفت:
حامیم: تموم شد
حامیم: دیگه تموم شد...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت چهل و چهارم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️