𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part1 | «هنوز نمیدونستیم» 🌙 صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم دستم رو روی تخت کشیدم بردم سمت گو
پارت اول رمانمون برای اعضای جدید:)✨
#part46 | «بخواب... من اینجام»
حامیم گوشی رو گذاشت کنار
نیکا: چی شده بود؟
حامیم: هیچی ولش کن
نیکا: مطمئنی؟
حامیم: آره عزیزم دیگه امشب نمیخوام به هیچچیزی فکر کنم
چند لحظه سکوت شد
من روی مبل نشسته بودم و حامیم هم کنارم
ولی خستگی چند روز بیخوابی بالاخره خودشو نشون داد
حامیم یه نفس عمیق کشید
حامیم: نیکا...
نیکا: جان؟
حامیم: من فکر کنم دیگه مغزم کار نمیکنه 😂
نیکا: خب برو بخواب
حامیم: نمیخوام تنها بخوابی
نیکا: منم نمیخوام تنها بخوابم
چند ثانیه به هم نگاه کردیم
بعد حامیم آروم سرشو گذاشت روی پ*ام
من: 😭😂
نیکا: حامیم؟
حامیم: هوم؟
نیکا: چی کار میکنی؟
حامیم: خستهام...
نیکا: خب چرا روی پا*ی من؟ 😂
حامیم: چون اینطوری راحته
نیکا: خیلی پررویی
حامیم: میدونم
چشمهاشو بست
چند ثانیه بعد آروم گفت:
حامیم: فقط بذار یه دقیقه همینجا باشم
نیکا: باشه
دستم رفت سمت موهاش
موهای فرفریش رو آروم نوازش کردم
حامیم یه لبخند کوچیک زد
حامیم: این کارو ادامه بده
نیکا: خوشت میاد؟
حامیم: خیلی
انگشتام رو لابهلای موهای فرش کشیدم
چند دقیقه بعد نفسهاش آروم و منظم شد
نیکا: حامیم؟
جوابی نداد
نیکا: خوابیدی؟
باز هم جوابی نداد
لبخند زدم
نیکا: بالاخره خوابیدی...
چند لحظه فقط نگاهش کردم
بعد خیلی آروم گفتم:
نیکا: خسته نباشی...
حامیم خواب بود.
انگار حتی توی خواب هم نمیخواست فاصله بگیره
من هم فقط به دست کشیدن روی موهاش ادامه دادم...
•|Don't copy|•
به قلم؛نیکا🤍