#part10 | فقط یه آشنایی ساده؟
سه روز بود که تقریباً هر روز با حامیم حرف میزدم
نه خیلی زیاد
نه اینکه صبح تا شب چسبیده باشیم به گوشی
مثل یه «صبح بخیر» یه «خوبی؟»، یه شوخی کوچیک
همین چیزای ساده
اون روز با سنا و مهرسا توی ماشین بودیم
سنا: نیکا؟
نیکا: هوم؟
سنا: یه سوال
نیکا: بپرس
سنا: تو و حامیم دقیقاً چیکاریین؟
نیکا: هیچ کاره
مهرسا: هیچکاره یعنی چی؟
نیکا: یعنی هیچکاره دیگه 😂
سنا: خب با هم بیرون میرین
نیکا: بله
سنا: هر روز حرف میزنین
نیکا: درسته
سنا: پس هیچی نیستین؟
نیکا: آره خب
سنا: تو خودتم نمیفهمی داری چیکار میکنی😂
مهرسا ساکت نشسته بود
نیکا: مهرسا؟
مهرسا: چیه؟
نیکا: تو چرا هیچی نمیگی؟
مهرسا: چی بگم؟
نیکا: نمیدونم
مهرسا: به نظرم هنوز زوده بخوای چیزی بگی
نیکا: دقیقا
سنا: بالاخره یکی حرف حساب زد
مهرسا: شاید فقط دارن همدیگه رو میشناسن
نیکا: آره دقیقا همینه
مهرسا: پس فعلا همین
نیکا: آره
مهرسا یه لبخند کوچیک زد ولی معلوم بود یه چیزی تو دلشه
---
عصر همون روز حامیم با شروین و کیوان توی استودیو بود
شروین: داداش؟
حامیم: هوم؟
شروین: یه سوال مهم
حامیم: باز چی؟
شروین: تو با نیکا چیکار میکنی؟
حامیم: هیچی
کیوان: 😂
حامیم: چیه؟
شروین: یعنی خوشت نیومده ازش؟
حامیم چند لحظه ساکت شد
حامیم: نگفتم خوشم نیومده
کیوان: پس؟
حامیم: نمیدونم
شروین: وای خدا
حامیم: ...
کیوان: داداش تو اگه از یکی خوشت بیاد میفهمیها 😂
حامیم: شاید دارم تازه میفهمم
شروین یه لبخند زد
شروین: اووووه
حامیم: شروین یه بار دیگه اووووه کنی میزنمت
کیوان: 😂😂
---
شب گوشیم زنگ خورد
حامیم بود
نیکا: الو؟
حامیم: سلام
نیکا: سلاممم
حامیم: چیکار میکنی؟
نیکا: هیچی افتادم رو تخت😂
حامیم: خستهای؟
نیکا: اوم
حامیم: هعی خدا امروز ساکتی
نیکا: من؟
حامیم: آره
نیکا: نه بابا
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
حامیم: خب پس خوبه
چند ثانیه ساکت موندیم
نیکا: حامیم؟
حامیم: جان؟
نیکا: یه سوال
حامیم: بپرس
نیکا: چرا من؟
حامیم: یعنی چی؟
نیکا: چرا با من دوست شدی؟ خب تو آدمای زیادی دور و برت هستن
حامیم: نمیدونم
نیکا: یه چیزی بگو خببب
حامیم: واقعاً نمیدونم چجوری توضیحش بدم
نیکا: خب سعی کن
چند ثانیه چیزی نگفت
حامیم: چون پیش تو لازم نیست حامیم باشم
نیکا: یعنی چی؟
حامیم: همهجا منو به عنوان خواننده میشناسن و باهام جور دیگه ای رفتار میکنن
نیکا: خب؟
حامیم: ولی تو از اول اصلاً نمیدونستی من کیام و باهام مثل بقیه یکرنگ بودی
نیکا: خب ببخشید دیگه😂
حامیم: نه اتفاقاً خوبه
نیکا: ...
حامیم: چون وقتی با تو حرف میزنم حس نمیکنم باید یه آدم دیگه باشم
من چیزی نگفتم
نیکا: این حرفت خیلی قشنگ بود
حامیم: جدی؟
نیکا: آره
حامیم: خب پس خوشحالم
باز چند ثانیه سکوت شد
نیکا: راستی فردا چی کار میکنی؟
حامیم: احتمالاً استودیو
نیکا: پس سرت شلوغه
حامیم: آره
نیکا: پس مزاحمت نمیشم
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: شما مزاحم نیستی
یه لبخند کوچیک نشست روی صورتم
نیکا: مرسیی،خب دیگه شب بخیر
حامیم: شب بخیر
تماس قطع شد
گوشی رو گذاشتم کنارم
سنا توی گروه نوشته بود:
سنا: زندهای؟
نیکا: آره 😂
سنا: پس چرا انقدر آنلاین بودی؟
نیکا: با حامیم حرف میزدم قبلش آنلاین بودم
سنا: اووووووه
نیکا: باز شروع نکن
گوشی رو گذاشتم کنار
هیچ چیزی بین ما نبود
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت نهم و دهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part10 | فقط یه آشنایی ساده؟ سه روز بود که تقریباً هر روز با حامیم حرف میزدم نه خیلی زیاد نه ای
بابا باریکلااااا✨
عالییی بودد💕