پآرت نهم و دهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part10 | فقط یه آشنایی ساده؟ سه روز بود که تقریباً هر روز با حامیم حرف میزدم نه خیلی زیاد نه ای
بابا باریکلااااا✨
عالییی بودد💕
#part11| یه روز معمولی 🦋
صبح هنوز درست و حسابی چشمام باز نشده بود که گوشی شروع کرد به زنگ خوردن
دستم رو دراز کردم و بدون اینکه صفحه رو نگاه کنم جواب دادم
نیکا: الووو؟
سنا: خانوم خوابالو؟
نیکا: سنااااا ساعت چنده؟ 😭
سنا: یازده و نیم
نیکا: یا خداااااا
سنا: خب خودت گفتی امروز کاری نداری
نیکا: آره ولی نه اینکه تا ظهر بخوابم 😂
سنا: حالا بیدار شو یه چیزی میخوام بهت بگم
نیکا: بگو
سنا: نه وقتی مهرسا هم اومد میگم
نیکا: خب الان بگو دیگه
سنا: نههههه
نیکا: اه باشه
گوشی رو قطع کردم و دوباره افتادم روی تخت
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که یه پیام اومد
حامیم: صبح بخیر خانوم خوابالو 😂
چشمام گرد شد
نیکا: شما از کجا فهمیدی من خواب بودم؟ 😂
حامیم: حدس زدم چون از دیشب آنلاین نشدی 😂
نیکا: چه حدس دقیقی
حامیم: جواب ندادنت به پیام قبلیم هم کمک کرد
نیکا: من اصلاً پیام قبلیتو ندیده بودم
حامیم: پس حدسم درست بوده
نیکا: حالا چی میخواستی؟
حامیم: هیچی فقط خواستم ببینم امروز چیکار میکنی
نیکا: فعلاً هیچی
حامیم: پس بعداً بهت خبر میدم
نیکا: در چه باره؟
حامیم: نمیگم
نیکا: اِ چرا؟
حامیم: سورپرایزه
نیکا: اوووو
حامیم:پس نمیگممم
نیکا: حامیممممم.
حامیم: خودت خواستیی😂
نیکا:😠😠😂
---
ظهر با سنا و مهرسا قرار گذاشتیم یه دور بریم بیرون
همین که مهرسا رسید سنا با یه قیافهی جدی گفت:
سنا: خب بچهها یه خبر دارم
مهرسا: چی شده؟
سنا: امشب یه برنامه هست
نیکا: چه برنامهای؟
سنا: نمیدونم دقیقاً ولی فکر کنم حامیمم اونجاست
مهرسا: چیییی؟
سنا: آره
مهرسا: کجا؟
سنا: هنوز دقیق نمیدونم
مهرسا: خب بفهم دیگه
نیکا: تو چرا انقدر ذوق کردی؟ 😂
مهرسا: خب طرف رو دوست دارم دیگه طبیعیه
سنا:خودش اعتراف میکنه 😂
مهرسا: آره
نیکا: من فقط امیدوارم این دفعه مجبور نشم باهاش بدوم
مهرسا: چرا؟
نیکا: دفعه قبل به خاطرش نزدیک بود نفسم قط شه😂(نویسنده:دلتم بخواددد🔪)
مهرسا: من اگه جای تو بودم همونجا غش میکردم
نیکا: تو کلا با دیدنش حالت عادی نداری 😂
مهرسا: خب دارم میگم دوسشششش دارممم وای خدا
سنا: حداقل تکلیفمون روشنه
همون موقع گوشیم ویبره رفت
حامیم بود
حامیم:امشب آزادی دیگه؟
نیکا: یعنی چی؟ 😂
حامیم: همون سورپرایزی که گفتم
نیکا: اگه قراره دوباره بدویم من نمیام
حامیم: قول میدم این دفعه نمیدویم 😂
نیکا: پس باشه
مهرسا متوجه شد دارم لبخند میزنم
مهرسا: باز خودشه؟
نیکا: آره
مهرسا: چی میگه؟
نیکا: میگه امشب یه سورپرایز داره
مهرسا یه لحظه ساکت شد
مهرسا: برای تو؟
نیکا: آره
مهرسا: عجب...
سنا سریع گفت:
سنا: مهرسا اون قیافه رو نگیر 😂
مهرسا: کدوم قیافه؟
سنا: همون قیافهای که داری کشتیات یهو غرق میشن
مهرسا: من هیچ قیافهای ندارم!
نیکا: 😂😂
مهرسا: جدی میگم!
نیکا: باشه بابا
---
اون طرف حامیم توی استودیو بود
مجید: حامیم این قسمت رو دوباره بریم؟
حامیم: آره یه بار دیگه
مهراد: داداش تو امروز حواست اصلاً اینجا نیست
حامیم: هست
سعید: نیست 😂
خانی: از وقتی اومدی هی گوشی دستته
حامیم: خب کار دارم
مجید: با کییی؟😂
حامیم: شما چرا انقدر فضول شدین؟
مهراد: چون امروز خیلی مشکوکی
حامیم: خیلی خب بسه دیگه 😂
سعید: حالا کیه؟
حامیم: کسی نیست
خانی: پس چرا لبخند زدی؟
حامیم: من لبخند نزدم
مجید: داداش خودمون دیدیم 😂
همه خندیدن
حامیم گوشی رو گذاشت روی میز
حامیم: خب بریم سر کارمون
مهراد: چشم آقای صالحی
حامیم: مهرادد
مهراد: باشه باشه هیچی نگفتم
حامیم خندید و برگشت سمت میکروفن
...
حامیم: آره ولی اگه دردش بیشتر شد بگو
نیکا: باشه
چند ثانیه همه ساکت بودن
بعد سنا آروم گفت:
سنا: میخواین برگردیم خونه؟
نیکا: آره منم دیگه حوصله ندارم
حامیم: میرسونمتون
نیکا: لازم نیست
حامیم: عه رودرواسی نکن دیگه
نیکا: باشه مرسی
مهرسا یه نگاه کوتاه به حامیم کرد
مهرسا: منم میتونم بیام؟
سنا نگاهش کرد
حامیم: آره معلومه همه با هم میریم
مهرسا: مرسی
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part12| مهمونی شلوغ 🎉
شب شده بود ، حامیم اومد دنبالم
جلوی یه ساختمون بزرگ وایسادیم
نیکا: اینجاست؟ 😐
حامیم: آره
نیکا: این که خیلی شلوغه!
حامیم: مهمونیه دیگه 😂
نیکا: من فکر کردم سورپرایزت یه کافهست!
حامیم: گفتم سورپرایزه
نیکا: خب من اصلاً برای اینجا آماده نبودم 😭
حامیم: اتفاقا خیلی هم خوب شد اومدی
نیکا: چرا؟
حامیم: بعداً میگم بیا بریم
رفتیم داخل
موزیک بلند بود و همهجا پر آدم
همین که وارد شدیم چند نفر حامیم رو شناختن
یکی: حامیم؟
یکی دیگه: وای حامیمه
یکی: حامیممم یه عکس
حامیم زیر لب خندید
حامیم: شروع شد 😂
نیکا: من که گفتم شلوغه
حامیم: میدونم
نیکا: حالا چی کار کنیم؟
حامیم: هیچی کنار من باش
نیکا: باشه
چند دقیقه بعد دیدم دوتا دختر از درب ورودی وارد شدن
بهتر که نگاه کردم دیدم سنا و مهرسان
سنا: نیکاااا!
نیکا: شما هم اومدین
مهرسا: وای حامیمم اینجاست؟
نیکا: آره ، سنا پس این برنامه ای که میگفتی حامیمم توشه این بود
مهرسا یه لحظه موهاشو مرتب کرد
سنا: اره خب 😂😂
نیکا:تو از کجا میدونستی
سنا:پسترشو تو اینستا دیدم
هردو به مهرسا نگاه کردیم و زدیم زیر خنده
مهرسا: چیه؟
سنا: هیچی خانوم چرا یهو موهات خراب شد؟ 😂
مهرسا: خب نامرتب بود
نیکا: آره جون خودت
مهرسا: خفه شین بابا
حامیم که متوجه حرفاشون شده بود خندید
حامیم: سلام بچهها
سنا: سلام
مهرسا: سـ... سلام
نیکا: 😂
مهرسا آروم زد به بازوم
مهرسا: نخند
نیکا: باشه بابا😂
---
یه کم بعد حامیم رفت سمت شروین و کیوان که اونطرف بودن
شروین: داداش بالاخره اومدی
حامیم: آره
کیوان: خیلی شلوغه امشب
حامیم: اوم
شروین: نیکا هم اومده؟
حامیم: آره با دوستاش
کیوان: خوبه
شروین: همونا هستن که دفعه قبل با نیکا بودن؟
حامیم: آره
شروین: پس جمع کامل شد 😂
حامیم: به شماها چه
کیوان: 😂😂
---
از زبون نیکا:
من و سنا و مهرسا یه گوشه وایساده بودیم
مهرسا هنوز داشت یواشکی حامیم رو نگاه میکرد
نیکا: مهرسا
مهرسا: هوم؟
نیکا: یه کم کمتر زل بزن گردنت میگیره 😂
مهرسا: من زل نزدم
سنا: ده دقیقهست داری نگاش میکنی
مهرسا: خب...
نیکا: 😂😂
مهرسا: چیههه
سنا: خوبه حداقل صادقی
مهرسا: تازه خیلی هم خوشگل شده امشب
نیکا: اوم
مهرسا: «اوم»؟! 😐
نیکا: اره😂
مهرسا: هعی خدا
---
چند دقیقه بعد حامیم اومد سمتم
حامیم: نیکا؟
نیکا: جانم؟
حامیم: من یه کم باید برم اونطرف چند نفر منتظرن
نیکا: باشه
حامیم: تنها نمونی باشه؟
نیکا: سنا و مهرسا هستن دیگه
حامیم: آره میدونم
نیکا: بروو
حامیم: باشه
رفت
مهرسا سریع اومد کنارم
مهرسا: چی گفت؟
نیکا: گفت میره یه کم اونطرف
مهرسا: فقط همین؟
نیکا: آره
مهرسا: اوکی
---
یه کم بعد سنا رفت سمت میز نوشیدنیها و مهرسا هم دنبال یکی از دوستاش رفت
من موندم کنار سالن
گوشیمو درآوردم و داشتم پیامهامو چک میکردم که یه پسر غریبه اومد سمتم
پسر: سلام
نیکا: سلام
پسر: تنهایی؟
نیکا: نه چطور؟
پسر: دوستپسرت کجاست؟
نیکا: ندارم ولی خب این چه ربطی به شما داره؟
پسر: چرا عصبانی میشی؟
نیکا: عصبانی نیستم فقط میشه بری؟
پسر: بابا یه دقیقه وایسا
خواستم از کنارش رد بشم که جلو راهم وایساد
نیکا: گفتم برو کنار
پسر: بابا لجبازی نکن دیگه
نیکا: ولم کن
پسر دستش رو اورد سمتم و مچ دستمو محکم گرفت
نیکا: ایی ولم کن گفتمم
پسر: آروم باش
نیکا: گفتم ولم کن
سعی کردم دستمو بکشم عقب
نیکا: ولــــم کن!
یهولحظه صدای حامیم از پشت سرم اومد
حامیم: هی دستتو بکش(داد)
پسر برگشت
پسر: تو دیگه کی هستی؟
حامیم: به تو هیچ ربطی نداره
پسر: به تو هم هیچ ربطی نداره
حامیم: وقتی خودش چند بار گفته ولش کن چرا باید بهت ربط داشته باشه؟(دستشو گذاشت رو دست پسره که رو دست نیکا بود)
پسره نگاش کرد و بالاخره دستمو ول کرد و سریع بین جمعیت محو شد
من سریع رفتم کنار حامیم
حامیم: خوبی؟هوم ؟ ببینمت
نیکا: آره خوبم
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
حامیم دستمو بالا آورد و جلوش گرفت و بهش یه نگاه انداخت
حامیم: درد میکنه؟
نیکا: یه کم
حامیم: بیا بریم یه جای خلوتر
همون موقع سنا و مهرسا هم رسیدن
سنا: نیکا؟ چی شده؟
نیکا: هیچی
مهرسا: چرا رنگت پریده؟
حامیم: یه نفر مزاحمش شده بود
سنا: چی؟!
مهرسا: کی؟!
حامیم: تموم شد نگران نباشین
سنا اومد کنارم
سنا: خوبی قربونت برم؟
نیکا: آره
مهرسا: مطمئنی؟
نیکا: اوم
مهرسا: اگه دوباره کسی بیاد سمتت(عصبانی)
سنا: آروم باشش
مهرسا: خب عصبانی شدم
حامیم: بیاین بریم یه جای خلوتتر تو راهیم
رفتیم یه اتاق کوچیکتر کنار سالن
سنا کنارم نشست
سنا: هنوز میترسی؟
نیکا: یه کم
حامیم روبهروم نشست
حامیم: دستت رو ببینم
نیکا: چیزیش نیست
حامیم دستمو گرفت
حامیم: فقط میخوام ببینم خیلی قرمز شده
نیکا: خوب میشه
پآرت یآزدهم و دوآزدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️