2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رُمآن: سرنوشت/Destiny
«شاید همه چیز از یک دیدار ساده و کاملاً اتفاقی شروع شد؛
دو آدم که هیچ تصوری از آینده نداشتند و نمیدانستند قرار است حضورشان، مسیر زندگی یکدیگر را عوض کند.
اما بعضی آدمها بیدلیل وارد زندگیمان نمیشوند...
گاهی یک نگاه، یک آشنایی و یک اتفاق کوچک، همان چیزیست که سرنوشت برایمان کنار گذاشته.
آنها همدیگر را اتفاقی پیدا کردند، اما کمکم تبدیل شدند به مهمترین آدمهای زندگی یکدیگر؛
جایی که دیگر نمیشد فهمید این عشق بود که آنها را به هم رساند، یا سرنوشت از همان ابتدا برایشان نوشته شده بود...»
تکه هایی از رمان:
نیکا: ح حامی من بچمو میخوام بگو بچمو بده 😭
حامیم: باشه باشه آروم باش
---
دکتر: متاسفم بهتون تسلیت میگم
حامی: چ چی؟
---
پرستار: ....
حامی: میشه یه بار بغلش کنم؟
---
کیوان: داداش دوسش داری؟
حامی: نمیدونم...
برای خواندن ادامه همراه ما باشید:
https://eitaa.com/Destiny_na
#part1 | «هنوز نمیدونستیم» 🌙
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم
دستم رو روی تخت کشیدم بردم سمت گوشی و با چشمهای نصفهباز صفحهشو نگاه کردم
۷:۴۳.
نیکا: وای نهههههه 😭
از جام پریدم
نیکا: سنااااااااااااااااااا 😭😭
گوشی رو برداشتم و سریع به سنا زنگ زدم.
سنا: چی شده دیوونه؟!
نیکا: خواب موندممممم!
سنا: خب به من چه؟ 😂
نیکا: قرار بود هشت اونجا باشم!
سنا: خب الان هشت نشده
نیکا: هفت و چهل و سهست!
سنا: خب پس هفده دقیقه وقت داری
نیکا: سنا من تا حاضر شم بیست دقیقه طول میکشه 😭
سنا: پس بدو دیگه، چرا داری با من حرف میزنی؟ 😂
نیکا: خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و با سرعت هرچی تمامتر رفتم سمت کمد
نیکا: چرااااا هیچ لباسی ندارمم؟!
بعد از پنج دقیقه بالاخره یه لباس برداشتم و دویدم سمت حموم
...
تقریباً نیم ساعت بعد با موهای نصفهنیمه مرتب و کیف روی دوشم از خونه زدم بیرون
گوشیم دوباره زنگ خورد
سنا بود
نیکا: جانم؟
سنا: کجاییییی؟
نیکا: تو راهم
سنا: کدوم راه؟ 😂
نیکا: همون راه همیشگی دیگه
سنا: نیکا...
نیکا: جان؟
سنا: تو باز دیر کردی؟
نیکا: نه باباااا
سنا: پس چرا صدای نفسنفس زدنت میاد؟ 😂
نیکا: چون دارم میدوم خب!
سنا: بدو بدو، من قطع میکنم
نیکا: باشه
تماس قطع شد.
یه نفس عمیق کشیدم و آرومتر راه رفتم
اصلاً نمیدونستم امروز قراره چی بشه
---
اون طرف شهر...
حامیم روی صندلی ماشین لم داده بود و به بیرون نگاه میکرد
شروین: داداش؟
حامیم: هوم؟
شروین: خوابی؟
حامیم: نه
کیوان: پس چرا از وقتی سوار شدیم یه کلمه حرف نزدی؟
حامیم: حوصله ندارم
شروین: باز شروع شد 😂
کیوان: ولش کن، صبحه هنوز مغزش روشن نشده
حامیم: شما دوتا اگه پنج دقیقه ساکت باشین، مغز منم روشن میشه
شروین: اوووووه آقا بداخلاق شد 😂
کیوان: امروز یه چیزیت شده
حامیم: چی؟
کیوان: نمیدونم نکنه دیشب اتفاق بدی واست افتاده
حامیم: داداش تو زیادی فیلم میبینی فک میکنی هرروز یه چیزی شده
شروین: هعی
حامیم: شما دوتا واقعاً بیکارین
هر سه خندیدن
هیچکدومشون از چند ساعت بعدشون خبر نداشتن...
•| Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#part2 | یه برخورد ساده 🌙
از زبون نیکا:
وای بلاخره رسیدم
از دور سنا و مهرسا رو دیدم که کنار هم وایساده بودن
نیکا: بچههاااا 😭
سنا: بالاخره تشریف آوردین خانوم!
مهرسا: ما داشتیم فکر میکردیم گم شدی 😂
نیکا: بابا خواب موندم خب چرا انقدر عجله ایم میکنید؟ 😭
سنا: چون هر دفعه همینو میگی
نیکا: خب واقعاً خواب موندم دیگه
مهرسا: بیا بریم داخل، دیر شد
نیکا: باشه
سهتایی راه افتادیم سمت داخل
همون موقع یه ماشین چند متر اونطرفتر نگه داشت
شروین پیاده شد
شروین: بچهها، وسایلو بردارین
کیوان: خودت بردار ما مگه نوکریم؟
شروین: داداش من رانندگی کردم
حامیم: خب؟
شروین: خب یعنی من خستهام
کیوان: ما هم خستهایم از شنیدن غر زدنت
حامیم خندید و پیاده شد
در رو بست و همون لحظه نگاهش افتاد سمت ورودی
چند نفر اونجا بودن
یکیشون یه دختر بود که داشت با سنا حرف میزد و همزمان دنبال چیزی توی کیفش میگشت
نیکا: مهرسا، کارت من پیش توئه؟
مهرسا: نه، مگه دست من بود؟
نیکا: پس کجاست آخه؟ 😭
سنا: تو همیشه یه چیزی گم میکنی
نیکا: الان وقت فلسفهبافی نیست کمک کن 😂
همون لحظه کارت از دست نیکا افتاد روی زمین
هیچکدوم اصلاً متوجه نشدن
حامیم که چند قدم اونطرفتر بود کارت رو دید
نزدیک شد،خم شد و برداشتش
حامیم: ببخشید
با صدای یه نفر برگشتم
نیکا: بله؟
حامیم کارت رو گرفت سمتش
حامیم: این از دستتون افتاد
چند ثانیه به کارت نگاه کردم
نیکا: وای...
کارت رو ازش گرفتم
نیکا: مرسییی، اصلاً ندیدمش
حامیم: خواهش میکنم
نیکا: اگه اینو گم میکردم دیگه باید میرفتم خونه 😂
حامیم یه لبخند کوچیک زد
حامیم: پس خوب شد دیدمش
نیکا: آره واقعاً 😂
صدای سنا بلند شد🤦♀️
سنا: نیکااااا بیا دیگه
نیکا: اومدممم
برگشت سمت سنا اما قبلش گفتم
نیکا: بازم ممنون
حامیم: خواهش
رفتم سمت بچه ها
شروین که از چند قدم اونطرفتر همهچی رو دیده بود، آروم اومد کنار حامیم
شروین: اوهههه
حامیم: چیه؟
شروین: هیچی
کیوان: چرا اونجوری نگاه میکنی؟ 😂
شروین: هیچی بابا
حامیم: شما دوتا چتونه؟
شروین: هیچ چی آقا
کیوان: فقط یه کارت بود دیگه
حامیم: دقیقاً
شروین: آره (مرموز)
حامیم یه نگاه بهش کرد
حامیم: شروین، خفه شو
شروین: چشم 😂
اون طرف نیکا داشت با سنا و مهرسا میرفت
سنا: اون کی بود؟
نیکا: کدوم؟
سنا: همونی که کارتتو داد
نیکا: نمیدونم
سنا:اسمشو هم نپرسیدی؟
نیکا:چرا باید بپرسم؟
سنا: هیچی همینجوری پرسیدم
نیکا: بیخیال بابا
و رفتیم داخل...
•| Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت اول و دوم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️