eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
32 دنبال‌کننده
7 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
حامیم: آره ولی اگه دردش بیشتر شد بگو نیکا: باشه چند ثانیه همه ساکت بودن بعد سنا آروم گفت: سنا: میخواین برگردیم خونه؟ نیکا: آره منم دیگه حوصله ندارم حامیم: می‌رسونمتون نیکا: لازم نیست حامیم: عه رودرواسی نکن دیگه نیکا: باشه مرسی مهرسا یه نگاه کوتاه به حامیم کرد مهرسا: منم می‌تونم بیام؟ سنا نگاهش کرد حامیم: آره معلومه همه با هم میریم مهرسا: مرسی ... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| مهمونی شلوغ 🎉 شب شده بود ، حامیم اومد دنبالم جلوی یه ساختمون بزرگ وایسادیم نیکا: اینجاست؟ 😐 حامیم: آره نیکا: این که خیلی شلوغه! حامیم: مهمونیه دیگه 😂 نیکا: من فکر کردم سورپرایزت یه کافه‌ست! حامیم: گفتم سورپرایزه نیکا: خب من اصلاً برای اینجا آماده نبودم 😭 حامیم: اتفاقا خیلی هم خوب شد اومدی نیکا: چرا؟ حامیم: بعداً میگم بیا بریم رفتیم داخل موزیک بلند بود و همه‌جا پر آدم همین که وارد شدیم چند نفر حامیم رو شناختن یکی: حامیم؟ یکی دیگه: وای حامیمه یکی: حامیممم یه عکس حامیم زیر لب خندید حامیم: شروع شد 😂 نیکا: من که گفتم شلوغه حامیم: می‌دونم نیکا: حالا چی کار کنیم؟ حامیم: هیچی کنار من باش نیکا: باشه چند دقیقه بعد دیدم دوتا دختر از درب ورودی وارد شدن بهتر که نگاه کردم دیدم سنا و مهرسان سنا: نیکاااا! نیکا: شما هم اومدین مهرسا: وای حامیمم اینجاست؟ نیکا: آره ، سنا پس این برنامه ای که میگفتی حامیمم توشه این بود مهرسا یه لحظه موهاشو مرتب کرد سنا: اره خب 😂😂 نیکا:تو از کجا میدونستی سنا:پسترشو تو اینستا دیدم هردو به مهرسا نگاه کردیم و زدیم زیر خنده مهرسا: چیه؟ سنا: هیچی خانوم چرا یهو موهات خراب شد؟ 😂 مهرسا: خب نامرتب بود نیکا: آره جون خودت مهرسا: خفه شین بابا حامیم که متوجه حرفاشون شده بود خندید حامیم: سلام بچه‌ها سنا: سلام مهرسا: سـ... سلام نیکا: 😂 مهرسا آروم زد به بازوم مهرسا: نخند نیکا: باشه بابا😂 --- یه کم بعد حامیم رفت سمت شروین و کیوان که اون‌طرف بودن شروین: داداش بالاخره اومدی حامیم: آره کیوان: خیلی شلوغه امشب حامیم: اوم شروین: نیکا هم اومده؟ حامیم: آره با دوستاش کیوان: خوبه شروین: همونا هستن که دفعه قبل با نیکا بودن؟ حامیم: آره شروین: پس جمع کامل شد 😂 حامیم: به شماها چه کیوان: 😂😂 --- از زبون نیکا: من و سنا و مهرسا یه گوشه وایساده بودیم مهرسا هنوز داشت یواشکی حامیم رو نگاه می‌کرد نیکا: مهرسا مهرسا: هوم؟ نیکا: یه کم کمتر زل بزن گردنت می‌گیره 😂 مهرسا: من زل نزدم سنا: ده دقیقه‌ست داری نگاش می‌کنی مهرسا: خب... نیکا: 😂😂 مهرسا: چیههه سنا: خوبه حداقل صادقی مهرسا: تازه خیلی هم خوشگل شده امشب نیکا: اوم مهرسا: «اوم»؟! 😐 نیکا: اره😂 مهرسا: هعی خدا --- چند دقیقه بعد حامیم اومد سمتم حامیم: نیکا؟ نیکا: جانم؟ حامیم: من یه کم باید برم اون‌طرف چند نفر منتظرن نیکا: باشه حامیم: تنها نمونی باشه؟ نیکا: سنا و مهرسا هستن دیگه حامیم: آره می‌دونم نیکا: بروو حامیم: باشه رفت مهرسا سریع اومد کنارم مهرسا: چی گفت؟ نیکا: گفت میره یه کم اون‌طرف مهرسا: فقط همین؟ نیکا: آره مهرسا: اوکی --- یه کم بعد سنا رفت سمت میز نوشیدنی‌ها و مهرسا هم دنبال یکی از دوستاش رفت من موندم کنار سالن گوشی‌مو درآوردم و داشتم پیام‌هامو چک می‌کردم که یه پسر غریبه اومد سمتم پسر: سلام نیکا: سلام پسر: تنهایی؟ نیکا: نه چطور؟ پسر: دوست‌پسرت کجاست؟ نیکا: ندارم ولی خب این چه ربطی به شما داره؟ پسر: چرا عصبانی میشی؟ نیکا: عصبانی نیستم فقط میشه بری؟ پسر: بابا یه دقیقه وایسا خواستم از کنارش رد بشم که جلو راهم وایساد نیکا: گفتم برو کنار پسر: بابا لجبازی نکن دیگه نیکا: ولم کن پسر دستش رو اورد سمتم و مچ دستمو محکم گرفت نیکا: ایی ولم کن گفتمم پسر: آروم باش نیکا: گفتم ولم کن سعی کردم دستمو بکشم عقب نیکا: ولــــم کن! یهولحظه صدای حامیم از پشت سرم اومد حامیم: هی دستتو بکش(داد) پسر برگشت پسر: تو دیگه کی هستی؟ حامیم: به تو هیچ ربطی نداره پسر: به تو هم هیچ ربطی نداره حامیم: وقتی خودش چند بار گفته ولش کن چرا باید بهت ربط داشته باشه؟(دستشو گذاشت رو دست پسره که رو دست نیکا بود) پسره نگاش کرد و بالاخره دستمو ول کرد و سریع بین جمعیت محو شد من سریع رفتم کنار حامیم حامیم: خوبی؟هوم ؟ ببینمت نیکا: آره خوبم حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره حامیم دستمو بالا آورد و جلوش گرفت و بهش یه نگاه انداخت حامیم: درد می‌کنه؟ نیکا: یه کم حامیم: بیا بریم یه جای خلوتر همون موقع سنا و مهرسا هم رسیدن سنا: نیکا؟ چی شده؟ نیکا: هیچی مهرسا: چرا رنگت پریده؟ حامیم: یه نفر مزاحمش شده بود سنا: چی؟! مهرسا: کی؟! حامیم: تموم شد نگران نباشین سنا اومد کنارم سنا: خوبی‌ قربونت برم؟ نیکا: آره مهرسا: مطمئنی؟ نیکا: اوم مهرسا: اگه دوباره کسی بیاد سمتت(عصبانی) سنا: آروم باشش مهرسا: خب عصبانی شدم حامیم: بیاین بریم یه جای خلوت‌تر تو راهیم رفتیم یه اتاق کوچیک‌تر کنار سالن سنا کنارم نشست سنا: هنوز می‌ترسی؟ نیکا: یه کم حامیم روبه‌روم نشست حامیم: دستت رو ببینم نیکا: چیزیش نیست حامیم دستمو گرفت حامیم: فقط می‌خوام ببینم خیلی قرمز شده نیکا: خوب میشه
•|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت یآزدهم و دوآزدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️