eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
48 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
آمار 36 میشه پارت بدی عشقم
| یه پیشنهاد کوچیک 🤍 بعد از اینکه یه کم توی استودیو نشستیم بچه‌ها دوباره مشغول کار خودشون شدن منم یه گوشه نشسته بودم و داشتم با سنا حرف می‌زدم که حامیم اومد سمتم حامیم: حوصله‌ت سر رفته؟ نیکا: یه کوچولو 😂 حامیم: خب پاشو نیکا: کجا؟ حامیم: میخوام یه چیزی نشونت بدم نیکا: چی؟ حامیم: اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست نیکا: شما چرا انقدر به سورپرایز علاقه داری؟ 😂 حامیم: چون واکنش آدما باحاله و خوشحالم میکنه نیکا: اگه چیزی عجیب باشه برمی‌گردم میرما حامیم: باشه باشه نیکا: 😐 بلند شدم و دنبالش رفتم از کنار بچه‌ها رد شدیم مجید: کجا می‌رین؟ حامیم: می‌ریم بیرون مهراد: اووووه حامیم: مهراد... مهراد:(دستامو بردم بالا) _هیچی نگفتم 😂 سعید: زود برگردین کار داریم حامیم: چشم خانی: مواظب باشین دوباره فرار نکنین 😂 نیکا: باشه بابا 😂 علی: چی شده؟ فرار؟ مهراد: یه داستان طولانیه 😂 هستی: منم می‌خوام بدونم نیکا: نهههه نمی‌خوام تعریف کنم حامیم: بیا بریمم --- از استودیو زدیم بیرون نیکا: خب؟ حامیم: چی خب؟ نیکا: قرار نبود یه چیزی نشونم بدی؟ حامیم: داریم میریم دیگه نیکا: پیاده؟ حامیم: آره نیکا: چرا این‌قدر مرموزششش کردی؟ 😂😭 حامیم: چون همین‌طوری بیشتر حال می‌ده چند دقیقه راه رفتیم آخرش رسیدیم به یه جای نسبتاً خلوت نیکا: اینجا کجاست؟ حامیم: جایی که وقتی سرم شلوغ میشه میام اینجا نیکا: اوو یه جای دنج و آروم بود نه شلوغی داشت نه صدای بلند نیکا: قشنگه حامیم: گفتم شاید خوشت بیاد نیکا: آره خیلی کنار هم نشستیم چند دقیقه فقط حرف زدیم از چیزای معمولی از دوران مدرسه از کار از آهنگ‌هایی که دوست داشتیم از اینکه هر کدوممون از چه چیزایی بدمون میاد هیچ چیز خاصی نبود ولی عجیب بود که زمان خیلی سریع می‌گذشت نیکا: حامیم؟ حامیم: هوم؟ نیکا: یه سوال حامیم: بپرس نیکا: تو همیشه با آدمایی که تازه می‌شناسی این‌قدر راحتی؟ حامیم: نه نیکا: پس چرا با من راحتی؟ حامیم یه کم فکر کرد. حامیم: شاید چون تو از اول باهام مثل یه آدم معمولی رفتار کردی نیکا: دوباره همون حرفو زدی که حامیم: چون واقعاً همینه نیکا: خب من که کار خاصی نکردم حامیم: همون دیگه نیکا: 😂 حامیم: همینش خوبه یه لحظه نگاش کردم بعد سریع نگاهمو برداشتم نیکا: هوا داره سرد میشه حامیم: سردته؟ نیکا: یه کم دیدم سوییشرتش رو درآورد و گرفت سمتم حامیم: اینو بپوش نیکا: نه خودت سردت میشهه حامیم: من خوبم نیکا: مطمئنی؟ حامیم: آره سویشرت رو گرفتم. نیکا: مرسی حامیم: خواهش می‌کنم راستی... نیکا: جان؟ حامیم: فردا وقت داری؟ نیکا: فکر کنم آره حامیم: می‌خوام یه جای دیگه ببرمت نیکا: باز سورپرایز؟ 😂 حامیم: نه نیکا: پس چی؟ حامیم: این یکی رو خودت انتخاب کن نیکا: خب... حامیم: قهوه یا بستنی؟ نیکا: بستنی حامیم: همین‌قدر سریع؟ 😂 نیکا: معلومه حامیم: باشه پس فردا بستنی نیکا: اوکی حامیم لبخند زد حامیم: قرار شد نیکا: قرار شد:) •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| بستنی یا دردسر؟ 🍦 فردای اون روز تقریباً از صبح منتظر بودم ببینم حامیم کی پیام میده ولی خب خودم نمی‌خواستم اول پیام بدم گوشی رو برداشتم نیکا: نه من چرا باید پیام بدم؟ 😐 گوشی رو گذاشتم کنار دو دقیقه بعد دوباره برداشتمش نیکا: شاید یه پیام بدم فقط ببینم برنامه هنوز سر جاشه باز گذاشتمش کنار نیکا: نههههه ضایع میشم همون موقع گوشی ویبره رفت حامیم: 《خانوم بیداری؟》 نیکا: «آره 😂» حامیم: «پس آماده باش واسه شب» نیکا: «چرا؟» حامیم: «مگه قرار نبود بستنی بخوریم؟» نیکا: «آهاااا یادم رفته بود 😂» حامیم: «دروغ نگو» نیکا: «باشه منتظر بودم خودت بگی » حامیم: «پس منتظر من بودی؟ » نیکا: «نههههه منظورم این نبود 😂» حامیم: «باشه قبول» نیکا: «خیلی پررو شدی» حامیم: «تازه اولشه» نیکا: «😐» --- عصر سنا و مهرسا هم باهام بودن سنا: پس امشب بازم میری با حامیم؟ نیکا: آره بستنی مهرسا: دوتایی؟ نیکا: آره مهرسا یکم فک کرد مهرسا: خوش بگذره نیکا: مرسی قربونت سنا: نیکا؟ نیکا: جان؟ سنا: تو خودت نمی‌فهمی داری بهش علاقه‌مند میشی؟ نیکا: چی؟ مهرسا هم سریع گوش داد نیکا: نه بابا ما فقط دوستیم سنا: من چیزی نگفتم که تو رابطه‌این نیکا: خب... سنا: گفتم بهش علاقه‌مند شدی نیکا: نمی‌دونم سنا: خب پس برو ببین چی میشه نیکا: باشه 😂 --- شب: اومدم پایین دیدم حامیم کنار ماشینش منتظرم وایساده حامیم: سلام نیکا: سلامم حامیم: دیر نکردی نیکا: تو زود اومدی حامیم: آره نیکا: چرا؟ حامیم: حوصله‌م سر رفته بود نیکا: یعنی منتظر من بودی؟ 😂 حامیم: شاید نیکا: 😂😆 حامیم: بیا بریم در ماشین رو برام باز کرد نشستم که اونم سوار شد و راه افتادیم چند دقیقه بعد رسیدیم به یه بستنی‌فروشی نیکا: وای اینجا رو دوست دارم حامیم: خوشحالم میشنوم رفتیم داخل حامیم: چی می‌خوری؟ نیکا: بستنی شکلاتی حامیم: فقط شکلاتی؟ نیکا: آره حامیم: خیلی سادست😂 نیکا: مگه بستنی هم باید عجیب باشه؟ 😂 حامیم: آره خوب هزار تا ایتمه😂 نیکا: نچ من همون خودت چی؟ حامیم: همونی که تو می‌خوری نیکا: چرا؟ حامیم: چون نمی‌دونم کدومش خوبه نیکا: یعنی هرچی من بخورم تو هم می‌خوری؟ حامیم: فعلاً آره نیکا: 😂 بستنی‌ها رو گرفتیم و نشستیم چند دقیقه بعد یه ذره شکلات کنار لب حامیم مونده بود نیکا: حامیم... حامیم: هوم؟ نیکا: اینجا با دستم به کنار لبم اشاره کردم حامیم: کجا؟ نیکا: اینجا دیگه 😂 حامیم با دستش پاکش کرد حامیم: اینجا بود؟ نیکا: آره حامیم: خوب شد گفتی😂 نیکا: 😂😂 چند ثانیه سکوت شد... بعد هر دومون همزمان خندیدیم حامیم: چرا این‌قدر راحتی با من؟ نیکا: نمی‌دونم حامیم: جواب همیشگی منو دادی 😂 نیکا: خب واقعا نمی‌دونم حامیم: قبوله نیکا: ولی... حامیم: ولی چی؟ نیکا: فکر کنم چون تو هم با من راحتی حامیم یه لبخند زد حامیم: اوم --- ۲ساعت بعد: برگشتیم جلوی ساختمون و جلوی ماشین وایسادیم حامیم: امشب خیلی خوش گذشت نیکا: به لطف شما بودد حامیم: قربونت نیکا: منم خیلی خوش گذشت حامیم: پس باز تکرارش کنیم؟ نیکا: آره حامیم: این بار بازم انتخاب با تو نیکا: باشه حامیم: هرجا خواستی نیکا: جدی؟ حامیم: آره نیکا: پس فکر می‌کنم بهش حامیم: منتظرم رفتم سمت ساختمون چند قدم که دور شدم برگشتم حامیم هنوز کنار ماشین وایساده بود برای هم دست تکون دادیم ،لبخند زدم بعد راه افتادم ولی یه سوال توی ذهنم گیر کرده بود: چرا وقتی ازش خداحافظی می‌کنم دلم می‌خواد دوباره زود ببینمش؟ .... •|Dont copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت پآنزدهم و شآنزدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
ناشناس الان ۹ تا پیامه✨ برسه به ۱۲ تا پارت بعدی ...
سلام خوشگل خانوم تازه وارد چنلت شدم یه بیو میدی ~♡~ سلام قربونت برم خوش اومدی🤍 نیکا هستم ۱۵ سالمه و اهل شیرازم
واقعا رمانت خیلی خوشگل و باحاله ~♡~ فداتشم🤏🐥
پارت بدهههه
Happy 42 members🤍😭
بیو میدی ~♡~ https://eitaa.com/Destiny_na/90 اینجا دادم قشنگم✨
| یه حس عجیب 🤷‍♀ بعد از اون روز یه چیزی بین من و حامیم عوض شده بود نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه فقط پیام‌هامون بیشتر شده بود صبح‌ها اولین چیزی که چک میکردم پیام اون بود شب‌ها هم آخرین نفر بود که باهاش حرف می‌زدم حتی بعضی وقتا وسط روز بی‌دلیل پیام می‌دادیم حامیم: چیکار می‌کنی؟ نیکا: هیچی حامیم: حوصله‌ت سر رفته؟ نیکا: یه کم حامیم: منم نیکا: خب؟ حامیم: هیچی گفتم با هم حوصله‌مون سر رفته 😂 نیکا: خیلی بی‌کاری حامیم: آره، ولی با تو بهتره هر بار همچین چیزایی می‌گفت یه لبخند احمقانه می‌نشست روی صورتم --- *چند روز بعد* چند روز بعد حامیم برای یه کار کوچیک توی استودیو بود و خواست که ماهم بریم سنا و مهرسا هم باهام بودن وقتی وارد شدیم مجید و مهراد و سعید و خانی و علی و هستی هم اونجا بودن مجید: به‌به نیکا خانوم خوش اومدی! نیکا: سلام مرسی😂 مهراد: بالاخره اومدی نیکا: چرا بالاخره؟ 😂 مهراد: چون حامیم از صبح پدر مارو دراورده حامیم از اون طرف سالن: حامیم: مهراددددد! همه خندیدن نیکا: جدی؟ 😂 حامیم: گوش نده به اینا مهراد: راست گفتم! حامیم: تو دقیقاچیزی گفتی که نباید می‌گفتی نیکا: 😂 حامیم اومد کنارم حامیم: سلام نیکا: سلامم حامیم: خوبی؟ نیکا: آره حامیم: دلم برات تنگ شده بود من یه لحظه خشکم زد نیکا: چی؟ حامیم یه لبخند کوچیک زد حامیم: گفتم دلم برات تنگ شده بود نیکا: آها(خجالت) حامیم: چرا سرخ شدی؟ 😂 نیکا: ن نه نشدم حامیم: شدی😂 نیکا: حامیمم حامیم: باشه بابا 😂 --- بعدا بقیه مشغول کار خودشون شدن من کنار پنجره وایساده بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم حامیم اومد کنارم حامیم: چته؟ نیکا: هیچی حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره حامیم: چند دقیقه‌ست ساکتی نیکا: داشتم فکر می‌کردم حامیم: به چی؟ نیکا: به اینکه... یه لحظه مکث کردم حامیم: خب؟ نیکا: چرا این‌قدر زود بهت عادت کردم حامیم چیزی نگفت فقط نگام کرد حامیم: منم همینم نیکا: جدی؟ حامیم: آره نیکا: حتی با اینکه خیلی وقت نیست همدیگه رو می‌شناسیم؟ حامیم: شاید بعضی آدما لازم نیست سال‌ها توی زندگیت باشن تا برات مهم بشن قلبم یه جوری زد که خودمم فهمیدم. نیکا: تو همیشه این‌قدر قشنگ حرف می‌زنی؟ حامیم: نچ نیکا: پس چرا الان...؟ حامیم: چون الان فرق داره چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم نه من چیزی گفتم نه اون ولی اون سکوت از هر حرفی بلندتر بود حامیم آروم گفت: حامیم: نیکا؟ نیکا: هوم؟ حامیم: اگه یه روز... مکث کرد نیکا: اگه یه روز چی؟ حامیم: هیچی نیکا: نه بگوو حامیم: اگه یه روز دیدی بیشتر از یه دوست معمولی برام مهم شدی تعجب نکن من مات نگاهش کردم نیکا: یعنی چی؟ حامیم لبخند خیلی آرومی زد حامیم: خودت می‌فهمی بعد قبل از اینکه چیزی بگم برگشت سمت بقیه من همون‌جا موندم دستم رو گذاشتم روی قلبم نیکا: یا خدا... سنا از اون طرف صدام زد: سنا: نیکاااا! نیکا: جان؟ سنا: بیا اینجاا نیکا: الان میام ولی قبل از اینکه برم یه بار دیگه به حامیم نگاه کردم اونم دقیقاً همون لحظه برگشت سمتم نگاه‌هامون برای چند ثانیه گره خورد ... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍