𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part16 | بستنی یا دردسر؟ 🍦 فردای اون روز تقریباً از صبح منتظر بودم ببینم حامیم کی پیام میده ولی خ
عالی بود
قلمت حرف نداره
نوشته هات یدونه اس همینطور خودت❤️
#part17| یه حس عجیب 🤷♀
بعد از اون روز یه چیزی بین من و حامیم عوض شده بود
نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه
فقط پیامهامون بیشتر شده بود
صبحها اولین چیزی که چک میکردم پیام اون بود
شبها هم آخرین نفر بود که باهاش حرف میزدم
حتی بعضی وقتا وسط روز بیدلیل پیام میدادیم
حامیم: چیکار میکنی؟
نیکا: هیچی
حامیم: حوصلهت سر رفته؟
نیکا: یه کم
حامیم: منم
نیکا: خب؟
حامیم: هیچی گفتم با هم حوصلهمون سر رفته 😂
نیکا: خیلی بیکاری
حامیم: آره، ولی با تو بهتره
هر بار همچین چیزایی میگفت یه لبخند احمقانه مینشست روی صورتم
---
*چند روز بعد*
چند روز بعد حامیم برای یه کار کوچیک توی استودیو بود و خواست که ماهم بریم
سنا و مهرسا هم باهام بودن
وقتی وارد شدیم مجید و مهراد و سعید و خانی و علی و هستی هم اونجا بودن
مجید: بهبه نیکا خانوم خوش اومدی!
نیکا: سلام مرسی😂
مهراد: بالاخره اومدی
نیکا: چرا بالاخره؟ 😂
مهراد: چون حامیم از صبح پدر مارو دراورده
حامیم از اون طرف سالن:
حامیم: مهراددددد!
همه خندیدن
نیکا: جدی؟ 😂
حامیم: گوش نده به اینا
مهراد: راست گفتم!
حامیم: تو دقیقاچیزی گفتی که نباید میگفتی
نیکا: 😂
حامیم اومد کنارم
حامیم: سلام
نیکا: سلامم
حامیم: خوبی؟
نیکا: آره
حامیم: دلم برات تنگ شده بود
من یه لحظه خشکم زد
نیکا: چی؟
حامیم یه لبخند کوچیک زد
حامیم: گفتم دلم برات تنگ شده بود
نیکا: آها(خجالت)
حامیم: چرا سرخ شدی؟ 😂
نیکا: ن نه نشدم
حامیم: شدی😂
نیکا: حامیمم
حامیم: باشه بابا 😂
---
بعدا بقیه مشغول کار خودشون شدن
من کنار پنجره وایساده بودم و بیرون رو نگاه میکردم
حامیم اومد کنارم
حامیم: چته؟
نیکا: هیچی
حامیم: مطمئنی؟
نیکا: آره
حامیم: چند دقیقهست ساکتی
نیکا: داشتم فکر میکردم
حامیم: به چی؟
نیکا: به اینکه...
یه لحظه مکث کردم
حامیم: خب؟
نیکا: چرا اینقدر زود بهت عادت کردم
حامیم چیزی نگفت
فقط نگام کرد
حامیم: منم همینم
نیکا: جدی؟
حامیم: آره
نیکا: حتی با اینکه خیلی وقت نیست همدیگه رو میشناسیم؟
حامیم: شاید بعضی آدما لازم نیست سالها توی زندگیت باشن تا برات مهم بشن
قلبم یه جوری زد که خودمم فهمیدم.
نیکا: تو همیشه اینقدر قشنگ حرف میزنی؟
حامیم: نچ
نیکا: پس چرا الان...؟
حامیم: چون الان فرق داره
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم
نه من چیزی گفتم
نه اون
ولی اون سکوت از هر حرفی بلندتر بود
حامیم آروم گفت:
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: اگه یه روز...
مکث کرد
نیکا: اگه یه روز چی؟
حامیم: هیچی
نیکا: نه بگوو
حامیم: اگه یه روز دیدی بیشتر از یه دوست معمولی برام مهم شدی تعجب نکن
من مات نگاهش کردم
نیکا: یعنی چی؟
حامیم لبخند خیلی آرومی زد
حامیم: خودت میفهمی
بعد قبل از اینکه چیزی بگم برگشت سمت بقیه
من همونجا موندم
دستم رو گذاشتم روی قلبم
نیکا: یا خدا...
سنا از اون طرف صدام زد:
سنا: نیکاااا!
نیکا: جان؟
سنا: بیا اینجاا
نیکا: الان میام
ولی قبل از اینکه برم یه بار دیگه به حامیم نگاه کردم
اونم دقیقاً همون لحظه برگشت سمتم
نگاههامون برای چند ثانیه گره خورد
...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
#Part18 | این دیگه عادی نبود🤭
از وقتی حامیم اون حرفو زده بود مغزم رسماً هنگ کرده بود
«اگه یه روز دیدی بیشتر از یه دوست معمولی برام مهم شدی تعجب نکن»
خب یعنی چی؟!
یعنی داشت بهم میگفت ازم خوشش میاد؟
یا فقط یه حرف معمولی بود؟
نیکا: وای خدااا چرا نمیفهمم؟ 😭
گوشی رو برداشتم و چت حامیم رو باز کردم
نیکا: «اون حرفی که امروز زدی...»
چند ثانیه بهش خیره شدم
بعد پاکش کردم
دوباره نوشتم:
نیکا: «منظورت از اون حرف چی بود؟»
باز پاک کردم
نیکا: «شب بخیر »
این یکی رو هم پاک کردم
نیکا:هیچی اَههه
گوشی رو پرت کردم روی تخت و خودمم روی تخت ولو شدم
نیکا: ولش کن بابااا
همون لحظه گوشی زنگ خورد زود نشستم
حامیم بود
نیکا: الو؟
حامیم: چرا پیام مینویسی و پاک میکنی؟
نیکا: 😐
نیکا: از کجا فهمیدی؟!
حامیم: چون چند بار زد درحال نوشتن
نیکا: وایسا... تو داشتی چت منو نگاه میکردی؟ 😂
حامیم: نه ولی معلوم بود دیگه
نیکا:عه عجبا😂
حامیم: چی میخواستی بگی؟
نیکا: هیچی
حامیم: نیکا
نیکا: جان؟
حامیم: با من رودربایستی نداشته باش
نیکا: راستشش داشتم درباره حرف امروزت فکر میکردم
حامیم: میدونستم
نیکا: خب منظورت چی بود؟
چند ثانیه سکوت شد
حامیم: منظورت کدوم قسمته؟
نیکا: همون که گفتی اگه یه روز بیشتر از یه دوست معمولی برام مهم شدی تعجب نکن
حامیم: آها...
نیکا: خب؟
حامیم: هنوز زوده بخوام اسمشو بذارم روی چیزی
نیکا: یعنی خودتم نمیدونی؟
حامیم: نه
نیکا: پس چرا اون حرفو زدی؟
حامیم: چون یه چیزی رو مطمئنم
نیکا: چی؟
حامیم: اینکه تو فرق داری
من ساکت شدم
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: رفتی؟
نیکا: نه...
حامیم: چیزی نمیگی؟
نیکا: نمیدونم چی بگم
حامیم: لازم نیست چیزی بگی
نیکا: ولی...
حامیم: هوم؟
نیکا: تو هم برای من فرق داری
این بار سکوت افتاد اون طرف خط
نیکا: حامیم؟
حامیم: هستم
نیکا: چرا ساکت شدی؟
حامیم: چون خوشحال شدم
نیکا: 😂
حامیم: نخند بچه
نیکا: آخه قیافتو نمیبینم
حامیم: الان اگه میدیدی بیشتر میخندیدی
نیکا: چرا؟
حامیم: چون دارم مثل احمقا لبخند میزنم(نویسنده:احمقق منممم)
منم خندیدم
نیکا: منم
حامیم: تو هم چی؟
نیکا: دارم لبخند میزنم
حامیم: خوبه
چند لحظه بعد حامیم آروم گفت:
حامیم: یه چیزی بگم؟
نیکا: بگو
حامیم: دلم میخواد بیشتر ببینمت
نیکا: منم
حامیم: خیلی؟
نیکا: یه کم
حامیم: دروغگو 😂
نیکا: خب شاید یه کم بیشتر
حامیم: من خیلی
نیکا: چقدر؟
حامیم: اونقدر که امروز وقتی دیدمت دلم نمیخواست برگردم سر کار
نیکا: حامیم...
حامیم: هوم؟
نیکا: این حرفا رو نزن
حامیم: چرا؟
نیکا: چون...
حامیم: چون چی؟
نیکا: چون منم دارم کمکم باورم میشه یه چیزی بینمونه
حامیم ساکت موند
بعد خیلی آروم گفت:
حامیم: شاید هست
نیکا: ولی هنوز نمیخوام عجله کنیم
حامیم: منم نمیخوام
یه قول؟
نیکا: چه قولی؟
حامیم: صبا زودتر بیدار شیم
نیکا: حامیممممم🤣
حامیم: 😂😂
نیکا: شب بخیر حامیم
حامیم: شب توهم بخیر
تماس قطع شد
گوشی رو گذاشتم کنارم و یه نفس عمیق کشیدم
نیکا: خب
یه لبخند زدم...
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت هفدهم و هجدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️