جوانه ای از امید در دل هایمان هست، اما چشمانمان دیگر سو بر خیره شدن به در خوشبختی را ندارد...
زندگی در ضعف میگذرد، اما ضعفی را که نمیدانی چگونه باید درستش کنی حتی اگر کوچک باشد یک روز به بزرگی نهنگ میشود...
آدمی مرگ را دوست دارد، نه بخاطر مردن بخاطر حال دلش، او میخواهد که حال دلش بمیرد ورگرنه خودت را درون آبی عمیق بینداز، خود خواهی دید چگونه برایه جانت دست و پا میزنی...
جان مان به جانت وصل بود ولی جانت بر جان دیگری میرفت جان ما حرام شد و اولین و آخرین بار بود...
وقتی میفهمی که حتی خودت هم نمیتونی کمک خودت کنی که میبینی دست و پاهات سرد شده برایه نفس زدن داری تقلا میکنی فقط زنده بمونی...