هدایت شده از 𝓨𝓾𝓻𝓲 |𝓓𝓲𝓰𝓲𝓽𝓪𝓵 𝓐𝓻𝓽
☆𝐍𝐄𝐖 𝐀𝐑𝐓☆
𝒩𝑜𝓉 𝑜𝓃𝓁𝓎 𝒶𝓇𝑒 𝓉𝒽𝑒𝓎 𝓉𝓌𝑜 𝒷𝓇𝑜𝓉𝒽𝑒𝓇𝓈, 𝒷𝓊𝓉 𝓉𝒽𝑒𝓎 𝒶𝓇𝑒 𝒶𝓁𝓈𝑜 𝓉𝓌𝑜 𝓂𝑒𝓇𝓂𝒶𝒾𝒹𝓈... 𝒶𝓃𝒹 𝓈𝓉𝒾𝓁𝓁 𝓉𝓌𝑜 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈 𝓈𝒾𝒹𝑒 𝒷𝓎 𝓈𝒾𝒹𝑒.🐋✨️
#art #animeart #digitalart #oc
@Tsugikuni
#ناشناس
سلام
راستش تازه وارد چنل شدم و تحت تاثیر اون دخترخانومه که شمشیر داشت قرار گرفتم
میخوام نقاشی دیجیتال رو شروع کنم و حقیقتا هیچی ازش سر در نمیارم(پسر، با انگشت کشیدن واقعا وحشتناک سخته)
و چند سوال داشتم
چه مدت طول کشید یاد بگیری؟ از کجا یاد گرفتی؟ منبعی برای پیشنهاد داری؟ و اینکه با انگشت میکشی یا قلم؟
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
سلاممم
مرسییییی
من کلا پنج ساله با گوشی نقاشی دیجیتال می کشم. حقیقتا فقط یه ویدیو تو اپارات دیدم وقتی میخواستم شروع کنم و بعد همینجوری دیگه ادامه دادم و کم کم دستم اومد.
بهترین منبع پینترسته پر از آموزشه
با انگشت☝️🏻
Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
تاریک بود و نمناک.معلوم نبود چند سال اینگونه دست نخورده باقی مانده بود.تارهای عنکبوت،دیوارهای نمخور
با سرعتی که از کسی که مدت ها در خواب به سر برده انتظار نمی رود،تکه شیشه ی شکسته ای را برداشت و به سمت خرگوش سفید گرفت. قسمتی از موهایش روی صورتش افتاده و سمت چپ صورتش را پوشانده بود.
خرگوش سفید بلند خندید و دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا گرفت و نیشخندی زد.
-معاشرت طولانی مدت با انسان ها روت تاثیر گذاشته. اینجوری با کسی که نجاتت داده رفتار میکنی ؟
آهی کشید و تیکه شیشه را پایین آورد.
-نیازی به نجات داده شدن توسط کسی اونم یه شیطان نداشتم.
خرگوش سفید آرام دست هایش را پایین آورد و سرش را کج کرد. هنوز آن نیشخند را بر لب داشت. همان نیشخندی که انگار همه چیز را میدانست.
-ترجیح میدادی چند سال دیگه هم اونجا بمونی؟
به اطراف نگاه کرد.تازه متوجه شد.حرف از یکی دو سال زندانی شدن درون یک محفظه شیشه ای نبود.حرف از دهه ها بود.
-نه.
خرگوش سفید،شنلی را از روی زمین برداشت-که قبل تر آن را در دست داشت-و به سمتش گرفت.
-بیا از این خرابشده بریم.
-من از شیطان ها دستور نمیگیریم.
-از انسان ها چطور؟
همان نیشخند...حتی برای او هم سوال شده بود که چگونه انقدر خوب او را میشناخت.دست هایش را مشت کرد و از او روی برگرداند.
-از اون ها که اصلاً.
-پس ضرری نداره که با یه "شیطان" بیای نه؟
-چرا منو نجات دادی؟
-باهام بیا و همه چیز رو بهت میگم.
خندید و ادامه داد:
-هرچند منظورم از همه چیز اتفاقات سال های اخیر نیست. اونقدر زمان نداریم.
ژانت چشم هایش را چرخاند و با همان تکه شیشه ی تیزی که در دست داشت موهایش را کوتاه کرد.اکنون موهایش تا زیر گردنش میرسید. شنل را از دست خرگوش سفید قاپید و روی شانه اش انداخت و کلاهش را روی سرش گذاشت.
-حالا هرچی...
***
وقتی از ساختمان خارج شدند،ژانت ایستاد و به آسمان نگاه کرد.حتی آخرین باری را که محیط بیرون را دیده بود به یاد نمی آورد. خرگوش سفید که جلوتر حرکت می کرد،متوجه ی مکث ژانت در حرکت شد و به سمت او برگشت.
-باید حرکت کنیم.زمان به اندازه کافی برای دیدن تغییرات دنیا تو مدتی که نبودی داری،دوست من.
ژانت چشم هایش را چرخاند و به راه رفتن دنبال او ادامه داد. بعد از چند دقیقه،هنگامی که وارد کوچه ای خلوت و تاریک شدند،از خرگوش سفید پرسید:
-از کجا در مورد من شنیدی؟گمون نمی کنم حتی اگه دویست سال هم گذشته باشه،دولت "پروژه سرافیم" رو علنی کرده باشه.
خرگوش سفید زیرلب خندید و جواب داد:
-البته که نه.فقط به یه سری مدارک در مورد پروژه سرافیم برخورد کردم و ازشون استفاده کردم.
-و دلیلی که منو نجات دادی؟
-مشخصه،انتقام.
-انتقام؟
برگشت به او نگاه کرد و گفت:
-معلومه.من و تو دشمن یکسانی داریم.انسان ها. موجوداتی که وقتی یه چیزی رو درک نمیکنن بهش حمله می کنن و نابودش میکنن. درست مثل تو،انسان ها همه چیز رو از من گرفتن. برای همین میخوام به تو هم کمک کنم تا از اون ها انتقام بگیری و برای این کار به من ملحق بشی.
-کسایی که اون کارها رو کردن الان مردن.
-درسته ولی جانشین هاشون هنوز دارن به افراد بیشتری آسیب می رسونن.
-و نقشه ی تو چیه؟
خرگوش سفید پوزخندی زد و جواب داد:
-تا یکم دیگه جواب رو بهت میگم.
و بعد از اون وسط کوچه ایستاد.کمی بعد یک ماشین جلوی آنها متوقف شد.مردی راننده آن بود.به خرگوش سفید نگاه کرد.
-دیر کردی.
-رییس...
-موفق شدی؟
چهره ی مرد تغییر کرد و به موجودی به رنگ آبی تغییر یافت که تک چشم قرمز بزرگی تقریبا کل صورت او را پوشانده بود. یک پلاسما(plasma)،شیطانی که توانایی تغییرچهره ی خود به یک انسان را با شیوه ای موثر داشت.
-این بار شکست خوردم.
خرگوش سفید دست هایش را مشت کرد و اخم هایش در هم فرو رفتند.ولی همان طور که اخمش در لحظه ای پدیدار شده بود در لحظه ای هم ناپدید شد.سپس به ژانت نگاهی انداخت و نیشخندی زد.
-خب...اهمیتی نداره.من همیشه یک نقشه پشتیبان دارم.
بعد از آن سوار ماشین شد و به دنبال او ژانت وارد ماشین شد و مقابل او نشست و کلاه شنلش را پایین کشید.
خرگوش سفید شمشیری که پشتش قرار داشت را کشید و روی میز کوچکی که در آن ماشین باری قرار داشت قرار داد.
-این رو میشناسی؟
ژانت به دقت شمشیر رو نگاه کرد.از تیفه ی آن گرفت و دسته و جزییاتش.شکی نبود.این شمشیر...
-این...
-درسته.د فورس ادج،شمشیر شوالیه افسانه ای،اسپاردا.
-د فورس ادج...و تو قصد داری با این چیکار کنی؟
خرگوش سفید زیرلب خندید و گفت:
-خب از اونجایی که این شمشیر رو میشناسی،باید این هم بدونی که برای چه چیزی ازش استفاده شده.
ژانت اخمی کرد و به صندلی تکیه داد.
-اسپاردا با ایستادن طرف انسان ها و برای محافظت ازشون و با استفاده از اون شمشیر،دروازه ای رو بین این دنیا و دنیای شیطان ها ایجاد کرد.
Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
تاریک بود و نمناک.معلوم نبود چند سال اینگونه دست نخورده باقی مانده بود.تارهای عنکبوت،دیوارهای نمخور
-درسته.
-و تو میخوای اون دروازه رو از بین ببری،اینطور نیست؟
-برای همینه که از افراد باهوش خوشم میاد.درسته ولی برای استفاده از شمشیر هنوز به Magic Amulet نیاز دارم.
-Magic Amulet?
-این شمشیر به تنهایی خاصیت چندانی نداره ولی وقتی طلسم در قبضه اون قرار بگیره،میشه باهاش دروازه جهنم رو باز کرد.
بعد از گفتن این،خرگوش سفید گردنبند آبی رنگی که دور گردنش روی دستمال گردن سفیدش قرار داشت را در آورد و مقابل ژانت روی میز قرار داد.سپس گفت:
-یک نیمه از طلسم رو داریم.
ژانت گردنبند رو برداشت و نگاهی بهش کرد.
-از من میخوای نیمه ی دوم طلسم رو پیدا کنم؟
خرگوش سفید نیشخندی زد و دستش را درون کتش برد و یک عکس در آورد.
-از جای نیمه ی دوم طلسم خبر دارم.فقط میخوام برام بیاریش.پیش یک شکارچی شیطانه.
سپس عکس رو روی میز گذاشت و ادامه داد:
-دانته،پسر شوالیه ی شیطان افسانه ای،اسپاردا.
#Story_parts