اما از آنجا که قبل تر با هاسک معامله کرده بود،این معامله جدید،معامله قبلی را بهم زد و باطل نمود و روح کارمن به دست ولنتینو افتاد.
#Character_Bio
༶•┈୨♡୧┈•༶
𝔚𝔢𝔩𝔠𝔬𝔪𝔢 𝔱𝔬 𝔱𝔥𝔢 ℌ𝔞𝔷𝔟𝔦𝔫 ℌ𝔬𝔱𝔢𝔩.
༶•┈୨♡୧┈•༶
Hazbin Hotel oc | Cameron (Carmen genderbend version)
༶•┈୨♡୧┈•༶
Time: 5 h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#Digital_art | #Hh | #Oc | #Carmen
༶•┈୨♡୧┈•༶
༶•┈୨♡୧┈•༶
𝔚𝔢𝔩𝔠𝔬𝔪𝔢 𝔱𝔬 𝔱𝔥𝔢 ℌ𝔞𝔷𝔟𝔦𝔫 ℌ𝔬𝔱𝔢𝔩.
༶•┈୨♡୧┈•༶
Hazbin Hotel oc | Camilla
༶•┈୨♡୧┈•༶
Time: 4:37 h
*Reference used*
༶•┈୨♡୧┈•༶
#Digital_art | #Hh | #Oc | #Camilla
༶•┈୨♡୧┈•༶
اسم: کامیلا دی پیِترو ( Camilla Di Pietro )
القاب:وکیل مدافع شیطان،ملکه مارها،شیطان سیاه،اخگر سیاه،برگ برنده خانواده دی پیِترو
سن قبل از مرگ:34
سن بعد از مرگ: 50+
قد قبل از مرگ: 178
قد بعد از مرگ: 225
علت مرگ:شلیک سه گلوله به قفسه سینه،خونریزی شدید،سوختگی
خصوصیات اخلاقی: جدی،سرد،کاریزماتیک،محاسبهگر، گول زننده و اغوا کننده،همیشه یه لبخند میزنه که باعث میشه بتونی بهش اعتماد کنی،استراتژیک،خطرناک
Mbti:Entj-a
Enneagram:8w7
گرایش:اروایس
ملیت:ایتالیایی
علایق:کنترل،شطرنج،لباس های ساده و مشکی،کت و شلوار،قهوه تلخ،مسافرت های کاری،عطر و ادکلن
تنفرات:روابط عاشقانه،عشق،ریکاردو،خودسر عمل کردن، لباس های شلوغ و رنگی رنگی،غذاهای تند،ماهی
گذشته:
کامیلا در سال 1970 در ناپل متولد شد؛ تنها فرزند استلا پتیگرو که یک معلم ساده ی دبستان،و لوکا پتیگرو،آشپز یک رستوران کوچک خانوادگی.در بهار همان سال، لوکا ناخواسته شاهد یک درگیری مسلحانه میان دو خانوادهٔ مافیایی محلی شد؛ حادثه ای که زندگی همه شان را تحت تاثیر قرار داد.
چند روز پس از آن، مردان همان خانواده برای حذف شاهدان احتمالی، شبانه وارد خانهٔ کوچک آنها شدند. تیراندازی کوتاه و مستقیم بود. لوکا در اثر اصابت چند گلوله در همان محل جان باخت و استلا هنگام انتقال به بیمارستان بهدلیل خونریزی داخلی فوت کرد. با این وجود چون از وجود نوزاد خبر نداشتند،کامیلا که نوزادی چندروزه بود،آسیبی ندید و پس از بررسی سابقه خانوادگی توسط بیمارستان وقتی متوجه شدند،انها فرزندی دارند،فرزند را در خانه پیدا کرده و کامیلا توسط مأموران بهزیستی به یتیمخانه منتقل شد.
در همان سال، خانوادهٔ قدرتمند دیپیِترو—یکی از شاخههای قدیمی مافیای جنوب ایتالیا—برای سالها از داشتن فرزند محروم مانده بودند.لئوناردو دی پیِترو به اصرار همسرش به یتیمخانه مراجعه کرده و با دیدن کامیلا که چشمان آبی سردی داشت،او را دارای پتانسیل دانسته و او را به فرزندی پذیرفت.
از آن لحظه،کامیلا رسماً عضو خاندان دی پیِترو شد و نام خانوادگیشان را گرفت.
چند سال پس از فرزندخواندگی کامیلا، ماریا دی پیِترو،همسر لئوناردو،بهطور غیرمنتظرهای باردار شده و صاحب فرزندی شد: ریکاردو. ریکاردو از دوران کودکی نسبت به کامیلا احساس رقابت و خصومت نشان میداد؛ خصومتی که با گذشت زمان به شکلی پایدار و ریشهدار تبدیل شد.زیرا با وجود آنکه ریکاردو وارث واقعی خانواده بود،همه کامیلا را قبول داشتند.(ریکاردو از همان آغاز دوران کودکی با حضور کامیلا آشنا شد؛او هرگز نتوانست حضور آرام، کنترلشده و بدون نقص خواهرخواندهٔ خود را نادیده بگیرد. کامیلا با هوش و مهارت خود، حتی در سنین نوجوانی، تصمیمات خانواده را زیر نظر داشت و گاه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم آنها را به مسیر درست هدایت میکرد.
در جلسات داخلی خاندان دی پیِترو، زمانی که نقشهای برای مقابله با دشمنان مافیایی طراحی میشد، ریکاردو بیش از دیگران به او اعتماد میکرد.
اما این اعتماد، با نفرت و حسادت درهم آمیخته بود. ریکاردو نمیتوانست آشکارا بپذیرد که کامیلا، با آن سن کم و تجربهٔ محدود، چهرهٔ قدرتمند خانواده است؛ بااینحال، نمیتوانست از او فاصله بگیرد.
یک نمونه از تنشهای آشکار میان آنها در سن هفده سالگی ریکاردو رخ داد. خاندان دی پیِترو در یک معامله حساس با یکی از خانوادههای رقیب در ناپل شرکت داشت. ریکاردو مسئول پشتیبانی عملیاتی بود و کامیلا وکیل پرونده. هنگامی که جلسه به وضعیت بحرانی رسید، کامیلا برخلاف انتظار ریکاردو، از موضع قانونی حمایت کرد که بخشهایی از منافع ریکاردو و شاخهٔ عملیاتی خانواده را محدود میکرد.
ریکاردو عصبانی شد و برای اولین بار، در سکوت خود به او نگاه کرد؛ نگاه پر از نفرت، اما همراه با نوعی وابستگی که نمیتوانست آن را آشکار کند.
کامیلا بدون کوچکترین واکنشی، پرونده را به شیوهٔ خود مدیریت کرد و نتیجه، نجات خانواده از ورشکستگی احتمالی بود. از آن لحظه، ریکاردو فهمید که هرچقدر هم مقاومت کند، کامیلا ستونی است که نمیتواند بدون آن عمل کند.
با گذشت سالها، این رابطه پیچیدهتر شد. ریکاردو نمیتوانست موفقیت یا شکست خانواده را بدون حضور و تصمیم کامیلا تصور کند. حتی در شرایطی که ریکاردو دستور مستقیمی برای اقدام نظامی یا جمعآوری اطلاعات میداد، گهگاه ناخواسته منتظر پیشنهاد یا ارزیابی کامیلا میماند.
او نه به عشق، بلکه به نوعی وابستگی عملی و روانی نسبت به او دچار شده بود؛ وابستگیای که گاهی باعث میشد دستورها را معطل کند یا تصمیم خود را تغییر دهد، صرفاً به دلیل نظر و توصیهٔ کامیلا.