او مردی کنترلگر و وابسته بود که به هر نحوی میخواست کامیلا را مال خود کند و مهم نبود چند بار کامیلا او را رد کند و نادیده بگیرد.)
خاندان دیپیِترو، مطابق سنت خانوادگی، کامیلا را از نوجوانی تحت آموزشهای گسترده قرار دادند:
حقوق،مذاکره و چانهزنی،تحلیل سیاستهای جنایی،و ساختارهای قانونی مرتبط با فعالیتهای مافیایی.
بهمرور، توانایی تحلیلی بالای او، رفتار سرد و تمرکز بیوقفهاش، او را به فردی قابلاعتماد و درعینحال هولناک تبدیل کرد. کامیلا از بیستسالگی وارد حوزهٔ حقوق شد و در مدت کوتاهی، به وکیل رسمی خانواده تبدیل گشت.
شهرت کامیلا تنها به مهارت حقوقی او محدود نبود. آنچه او را به چهرهای بحثبرانگیز تبدیل کرد، بیطرفی گزینشی و غیرقابلپیشبینی بودنش بود.
او گاهی بهشکل بیچونوچرا از خاندان دیپیِترو دفاع میکرد؛
اما در پروندههای دیگر، برخلاف انتظار، از طرف مقابل پشتیبانی مینمود و با استدلالهای دقیق و ضربهزننده، رأی را به نفع کسی صادر میکرد که هیچکس انتظارش را نداشت.
به همین دلیل، در محافل جنایی و قانونی ناپل، لقب «وکیل مدافع شیطان» را به او دادند—چراکه معلوم نبود چه کسی در هر پرونده، “شیطان” واقعی از نظر اوست.
این رفتار، اگرچه او را به چهرهای کاریزماتیک و تأثیرگذار تبدیل کرد، اما همزمان بیاعتمادی و خشم بسیاری از خاندانهای جنایی را برانگیخت.
در سنین سیسالگی، کامیلا به یکی از قدرتمندترین چهرههای حقوقی زیرزمینی جنوب ایتالیا بدل شده بود.
در چند پروندهٔ مهم، با دفاعهای بیرحمانهاش علیه خاندان کاستلانِزا—که رقیب دیرینهٔ خاندان دیپیِترو بودند—ضربات سنگینی به آنها وارد کرد. بااینحال، غیرقابلپیشبینی بودن او، حتی نسبت به خاندان خودش، باعث شد هردو طرف او را تهدیدی بالفعل بدانند.
او بهصورت رسمی و غیررسمی، از جایگاهی برخوردار بود که در بسیاری موارد تعیینکنندهٔ مرگ یا زندگی افراد میشد.
در سال 2004، زمانی که 34 سال داشت، کامیلا هدف عملیاتی برنامهریزیشده از سوی خاندان کاستلانِزا قرار گرفت.
در یک شب کاری، هنگام خروج از دفترش، چند فرد مسلح کمین کرده و به او شلیک کردند. سه گلوله به ناحیهٔ قفسهٔ سینهاش اصابت کرد و علت اصلی مرگش گشت. انها بدن مجروح کامیلا را به دفتر کارش بازگرداند و ساختمان را آتش زدند. علت مرگ او در گزارش رسمی شلیک به قفسه سینه و سوختگی شدید ذکر شده است.
#Character_Bio
༶•┈୨♡୧┈•༶
𝔚𝔢𝔩𝔠𝔬𝔪𝔢 𝔱𝔬 𝔱𝔥𝔢 ℌ𝔞𝔷𝔟𝔦𝔫 ℌ𝔬𝔱𝔢𝔩.
༶•┈୨♡୧┈•༶
Hazbin Hotel oc | Caroline
༶•┈୨♡୧┈•༶
Time: 6:37 h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#Digital_art | #Hh | #Oc | #Caroline
༶•┈୨♡୧┈•༶
اسم:کرولاین ویلسون( Caroline Wilson)
القاب:ملکه ساعت ها،جغد شوم،نجوای مرگ
سن قبل از مرگ: 35
سن بعد از مرگ: 170+
قد قبل از مرگ: 172
قد بعد از مرگ: 302
علت مرگ:مسمومیت با آرسنیک
خصوصیات اخلاقی:جدی،باهوش،مکار و حیلهگر،محاسبه گر،با وقار،به شدت دانا
Mbti: Entj-a
Enneagram:5w4
ملیت: انگلیسی
علایق:چای ارل گری،ساعت و درست کردن ساعت، دوخت لباس،صدای پیانو،کتاب های خاک خورده
تنفرات:تبعیض،ادم های مغرور،فقر،مهمونی های مجلسی
گذشته:
☆او در سال 1850 در حومه لندن متولد شد،مادرش از بعد از تولد او به شدت ضعیف و مریض بود و همواره روی تخت خوابیده بود. پدرش یک ساعت ساز بود که با بزرگتر شدن کرولاین،کارش را نیز به او آموخت. انها وضع مالی خوبی نداشتند و در یکی از محله های پایین شهر لندن ساکن بودند. وضعیتشان تازه داشت بهتر میشد که...
یکی از مشتری های پدرش،شخص سرشناسی بود و وقتی ساعتی که ساخته شده بود را مورد پسند خود نیافت،پدر کرولاین را کشت.کرولاین که از ترسش در داخل کمد کوچک یک ساعت بزرگ قایم شده بود کل این صحنه را مشاهده نمود و این اولین نقطه عطف در زندگی اش بود که او را به سمت سقوط سوق میداد.
بعد از مرگ پدرش خوش شخصا کسب و کار پدرش را در دست گرفت و جدای آن به خیاطی هم تا حدودی مشغول شده بود.
یک روز برای یک سفارش،برای پیدا کردن قطعه ای کمیاب که در لندن یافت نمیشد به ناچار مادرش را در خانه تنها گذاشت و به بیرمنگام سفر کرد. اما...
وقتی پس از گیر آوردن آن قطعه به خانه بازگشت،مادرش چند روز بود که مرده بود و بدنش در حال پوسیدن بود.در حدی که در برخی قسمت ها استخوان هایش قابل مشاهده بود. کرولاین که خودش را برای مرگ مادرش مقصر می دانست، تصمیم گرفت خاطره ی مادرش را برای همیشه در زمان ثبت کند.او با استفاده از استخوان های مادر مرده اش قابی برای ساعت هایش ساخت و ساعت هایی با قاب های استخوان و طرح هایی اشرافی ساخت. ساعت های استخوانیش طولی نکشید که توجه افراد سرشناس و پولدار لندن را جلب کردند و سریع به فروش رفتند.
کرولاین اکنون با پولی که از فروش ان ساعت ها به دست اورده بود کارگاهی در مرکز شهر لندن زد و کار خود را گسترش داد. در ابتدا از استخوان حیوانات مرده برای ساخت قابب ساعت هایش استفاده مینمود تا اینکه...
روزی مشتری سرشناسی برایش آمد.همان مردی که پدرش را با بی رحمی در روز روشن به قتل رسانده بود. با این حال کرولاین توانست احساساتش را کنترل کند و با آرامش درخواست آن مرد را انجام دهد.آن مرد که از کار کرولاین به شدت خوشش آمده بود،حتی از او درخواست کرد که به خانه اش بیاید و برای بالروم مجللش،ساعتی را طراحی کند و بسازد،هرچند مشخصا اهداف دیگری در پشت این درخواست بود و کرولاین شخص ساده ای نبود. با این حال او پذیرفت که به خانه ی آن مرد برود.این تنها شانسش بود.
کرولاین همان شب به خانه ی آن مرد رفت و بدون درنگ او را به قتل رساند و از استخوان هایش برای قاب ساعت های جدیدش استفاده نمود.
خانواده ی آن مرد سرشناس که به مسافرتی کوتاه مدت رفته بودند،بعد از برگشتن متوجه ناپدیدی او شدند و تنها یادداشتی که به نظر نامه ی خودکشی می آمد اما با دستخط او نبود یافتند و...ساعتی بزرگ در وسط بالروم. ساعتی که به طرز عجیبی قابش کاملا از استخوان تراش خورده و ساخته شده بود که لرزه را در تن همه میانداخت.
با افزایش ناپدیدی ها در شهر و گسترش پیدا کردن ساعت های استخوانی کرولاین،پلیس شهری کم کم به او مشکوک شدند.شایعه های فراوانی در مورد کرولاین وجود داشت و برخی او را جادوگر صدا می کردند.جوانی به اسم «ادوارد هارتویل» که کارآگاه خبره ای بود وقتی ناتوانی پلیس های شهری را دید تصمیم گرفت با پلیس همکاری کند و ته و توی ماجرا را بفهمد.
ابتدا تصور می کرد کرولاین با قبردزدی آن استخوان ها را به دست میآورد ولی هیچ مدرکی نیافت ولی این قبل از آن بود که فرد سرشناس دیگری ناپدید شود. کارآگاه هارتویل تا الان متوجه نقطه اشتراک همه این ناپدید شدن ها شده بود،همه این افراد در خانه هایشان ساعت هایی که کرولاین ساخته بود را داشتند و همه ی آن افراد مشتریان کرولاین بودند. هارت ویل با بررسی خانه ی آن افراد بالاخره به مدرکی دست یافت...انگشتری که در لابهلای ساعتی استخوانی در خانه ی یکی از آن افراد در قاب ساعت یکی گشته بود. چیزی که مدرکی قوی بر این بود که ان افراد ناپدید نشده بودند و به قتل رسیده بودند.اما قبل از آنکه هارت ویل فرصت گفت و گو با کرولاین را داشته باشد تا ماجرا را بفهمد، متوجه شد که او نیز ناپدید شده است.
چند روز بعد از آن جسدش در رودخانه تیمز پیدا شد و بعد از کالبدشکافی مشخص شد علت مرگش خودکشی با غرق کردن خودش نبوده است،بلکه با آرسنیک مسموم گشته و به قتل رسیده است.(در اصل اتفاقی که افتاده این بوده که یکی از مشتری های سرشناس کرولاین که اون رو به یه مهمونی دعوت میکنه ادم باهوشی بوده و حدس زده بوده که کرولاین قاتله پس قبل از اینکه کرولاین بتونه بکشتش تو نوشیدنیش سم ریخته بود و مسومش کرد و بعد هم جنازه اش رو در رودخانه تیمز انداخت)
هارت ویل،بعد از این ماجرا خودش را سرزنش می کرد زیرا نتوانسته بود به درستی راز پرونده را کشف کند و شاید که به راستی،کرولاین قاتلی نبود که او تصور می کرد. حس عذاب وجدان تا چند سال او را به جنون کشید و در آخر در سال ۱۸۸۷ خودش را حلقآویز نمود.
در مورد کرولاین باید بگویم او نیز بعد از مرگ به جهنم رفت و در آنجا هم به خیاطی و هم به ساعت سازی مشغول شد. درست همان شغلی که در دوران انسان بودنش داشت.
#Character_Bio
༶•┈୨♡୧┈•༶
Maybe we should change our roles for tonight,what do you say,Val?
༶•┈୨♡୧┈•༶
Hazbin Hotel oc | Carmen
༶•┈୨♡୧┈•༶
Time: 3:30 h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#Digital_art | #Hh | #Oc | #Carmen
༶•┈୨♡୧┈•༶