اما بچه های دیگری که در آزمایشگاه بودند،تصمیم گرفتند کمک کنند تا نوریکو را از آنجا فراری بدهند. حتی آنها هم میدانستند که اگر نوریکو به دست انگلیس بیافتد،فاجعه ای وصف ناپذیر رخ خواهد داد.اما این تلاش بدون دردسر نبود. درگیری هایی غیرانسانی که افراد آزمایشگاه حتی به کودکان رحم نمی کردند.در آن درگیری،پسری به اسم کازوئو دست نوریکو را گرفت تا در حین شلوغی او را از در مخفی که کشف کرده بود فراری بدهد،اما یکی از ماموران از پشت نوریکو را گرفت و زخمی عمیق با چاقو از گردن تا پایین کمرش بر بدن ظریف نوریکو،برجا گذاشت.
کازوئو با استفاده از موهبت خود آن فرد را از پای درآورد و سپس نوریکو را که بهشدت زخمی و بیهوش شده بود، بر دوش خود حمل کرد و از آزمایشگاه خارج شد.
کازوئو پس از طی مسافتی در جنگلهای منطقه آشیگارا، نوریکو را به نزدیکترین جاده رساند و در میان جاده ایستاد تا خودروهای عبوری متوقف شوند. یکی از خودروها متوقف شد و سرنشین عقب، که کسی نبود جز موری اوگای، بلافاصله نوریکو را شناخت. موری که پس از بازگشت از جنگ دوم موهبتداران،مرگ فوکو و توشیزو را کشف کرده بود،به زنده بودن نوریکو باور داشت و از آن موقع به دنبال یافتنش بود.او تمامی یتیمخانههای یوکوهاما و مناطق اطراف را بررسی کرده بود،و بنا بر اتفاق همان روز یتیم خانه ای که نوریکو در آزمایشگاه زیر آن قرار داشت را بررسی کرده بود،اما از آنجا که اسمش در دفتر یتیمخانه ثبت نشده بود،موری در حال بازگشت به یوکوهاما بود.او پس از شناخت نوریکو و دیدن زخمش،از راننده درخواست کرده بود ماشین را نگه دارد و فوراً اقدام به کمک نمود.با توجه به دانش پزشکی خود، تلاش کرد تا خونریزی شدید نوریکو را کنترل کند و سپس او را با خودرو به نزدیکترین شهر منتقل نمود تا در بیمارستان تحت درمان قرار گیرد. این اتفاق نقطه پایانی بر اسارت نوریکو در آزمایشگاه آشیگارا و آغاز مرحلهای تازه از زندگی او بود؛ مرحلهای که آثار جسمی و روانی آن دو سال هرگز از او جدا نشد.
پس از انتقال نوریکو به خانه، موری بهسرعت متوجه وخامت وضعیت جسمانی او شد. بدن نوریکو بهطور غیرعادی ضعیف شده بود؛ بسیار زود بیمار میشد، بخشهایی از موهایش سفید شده بود، پوستش رنگپریده و حساس بود و با کوچکترین لمس، آثار کبودی روی بدنش ظاهر میشد. علاوه بر این، پزشکان بر این باور بودند که بهدلیل ضربهی عمیق چاقو به ستون فقرات، اعصاب حرکتی پاهای او آسیب دیده است؛ نوریکو بخش زیادی از حس پاهایش را از دست داده و قادر به راه رفتن نبود. احتمال میدادند که این ناتوانی دائمی باشد.
با این حال، مشکل اصلی نوریکو به این موارد محدود نمیشد. بدن او بهطور ناگهانی دچار دردهای شدید و تشنج میشد، گویی چیزی درونش وجود داشت که بدنش توان تحمل آن را نداشت. این حملات گاه آنقدر شدید بودند که نوریکو دچار سرفههای خونی میشد.
موری پس از انجام آزمایشها و نمونهبرداریهای متعدد به کشفی نگرانکننده رسید: در خون نوریکو نوعی سلول خونی غیرطبیعی وجود داشت که ساختاری مشابه هموگلوبین داشت، اما به دلیل آنکه آن را در خون خود نیز مشاهده کرده بود...آن سلول را میشناخت.هموملانوگلوبین؛ ساختاری که تنها در بدن افراد موهبتدار دیده میشود. با این حال، آنچه موری را بیش از پیش نگران کرد، مشاهدهی تشنج های ناگهانی نوریکو بود که منجر به خروج مادهای سیاهرنگ از بدن او می شد که به سیاهچاله می مانست؛ وضعیتی که او را ناچار میکرد برای پایان دادن به درد، نوریکو را بیهوش کند. مسئله این بود که حتی موری نیز منشأ این وضعیت را بهدرستی درک نمیکرد، چراکه موهبتها ذاتاً نباید با چنین درد و تخریبی همراه باشند.
در نهایت، موری نوریکو را متقاعد کرد تا دربارهی گذشتهاش صحبت کند. نوریکو نیز وقایعی را که به یاد میآورد، از آزمایشگاه و اتفاقاتی که بر او گذشته بود، برایش شرح داد. این اعترافات موری را به این نتیجه رساند که مشکل اصلی، نه خود موهبت، بلکه دستکاریها و آزمایشهای غیرانسانیای است که بدن نوریکو را به آستانهی فروپاشی رسانده بود.
به همین دلیل، موری تحقیقات خود را در بازار سیاه و سازمانهای زیرزمینی آغاز کرد تا راهی برای محدود کردن موهبت نوریکو بیابد. این جستوجوها بهتدریج پای او را به مافیای بندر باز کرد و در نهایت، موری پزشک زیرزمینی این سازمان گشت.
پس از مدتی، موری با دازای آشنا شد و در جریان وقایع مربوط به قتل رئیس پیشین مافیا توسط خود موری، خود به ریاست مافیای بندر رسید. چند روز پس از آن، از دازای درخواستی مطرح کرد: از آنجا که بهعنوان رئیس جدید، امکان حضور مداوم در کنار نوریکو را نداشت، از دازای خواست مراقبت از او را بر عهده بگیرد. موهبت دازای، که با لمس میتوانست موهبت دیگران را خنثی کند، بهترین راه برای کنترل وضعیت نوریکو بود؛ بهویژه در مواقعی که موهبتش از کنترل خارج میشد.
در آن زمان، نوریکو همچنان قادر به راه رفتن نبود و از ویلچر استفاده میکرد.
دازای در ابتدا با این مسئولیت مخالفت کرد و آن را غیرمنطقی میدانست، اما بهتدریج میان او و نوریکو نوعی وابستگی شکل گرفت؛ وابستگیای که دازای خود آن را نه علاقه، بلکه عادت مینامید.
مدتی بعد، موری متوجه شد که خنثیسازهایی برای موهبتها بهطور محرمانه توسط دولتها ساخته شدهاند؛ ابزارهایی که معمولاً برای کنترل مجرمان خطرناک موهبتدار به کار میرفتند. با استفاده از منابع و ارتباطات جدیدش، موری موفق شد یکی از این خنثیسازها را از طریق یک دلال زیرزمینی به دست آورد. این خنثیساز به شکل سنگی قرمز بود که به صورت گردنبندی در گردن نوریکو قرار گرفت.
پس از استفاده از این گردنبند، وضعیت نوریکو بهتدریج بهبود یافت. دردهای ناگهانی، تشنجها و سرفههای خونی او متوقف شدند، هرچند بدنش همچنان ضعیف باقی ماند؛ ضعفی که موری آن را بیشتر نتیجهی سالها آزمایش میدانست تا خود موهبت.
با بهتر شدن حالش، نوریکو از دازای خواست او را به شهر ببرد. دلیلش را ساده بیان کرد: او میخواست خواهر و برادرش را پیدا کند. دازای، هرچند همراهیاش کرد، اما همواره بر این باور بود که بعید است آنها زنده مانده باشند.
زمانی که دازای پانزده ساله شد، به درخواست موری به مافیای بندر پیوست. مدت کوتاهی بعد، نوریکو بهطور ناخواسته از یکی از اسرار مافیا مطلع شد؛ موضوعی که باعث شد مدیران اجرایی خواهان مرگ او شوند. موری برای محافظت از نوریکو، تنها راه را عضویت رسمی او در مافیا دانست. نوریکو نیز بدون مخالفت پذیرفت. موری با جعل اسناد، شرایطی ایجاد کرد که گویی نوریکو از پیش عضو مافیا بوده است.
در ابتدا، موری قصد داشت نوریکو را در بخش اداری قرار دهد، اما نوریکو مخالفت کرد و از اینکه ضعیف و ناتوان به نظر برسد، ابراز نارضایتی کرد. با این حال، به دلیل ناتوانی جسمیاش، مسئولیت ثبت و نگهداری گزارشها به او واگذار شد؛ مسئولیتی که تنها برای مدتی کوتاه ادامه داشت.
در جریان یکی از مأموریتها، نوریکو متوجه شد که دازای در خطر است. در آن لحظه، بدون توجه به محدودیتهای جسمیاش، بهطور غریزی توانست بدود و خود را به محل برساند. بعدها این اتفاق به واکنشهای اضطراری بدن نسبت داده شد؛ حالتی که در آن، محدودیتهای فیزیکی موقتاً نادیده گرفته میشوند.
پس از این واقعه، موری با حضور نوریکو در بخش اجرایی موافقت کرد، اما به شرط گذراندن آموزشهای نظامی. برای این منظور، نوریکو به کازوما و ورلاین سپرده شد. با توجه به نگرانی موری از آسیبدیدن او، نوریکو پیشنهاد داد که مستقیماً زیر نظر دازای فعالیت کند؛ پیشنهادی که در نهایت مورد قبول قرار گرفت.
در حدود سه سال بعد،پس از مرگ اوداساکو، دازای مدتی ناپدید شد و به عبارتی دیگر مافیا را ترک نمود.
نوریکو که حدس میزد او کجا است ابه بار لوپین رفت و درست در طبق انتظارش دازای در آنجا بود. نوریکو، با آگاهی از وضعیت احساسی دازای، صرفاً قصد داشت حضورش بهعنوان حمایت و دلداری باشد. در این ملاقات، دازای به دلیل ترس شدید از از دست دادن نزدیکانش با سردی عمل کرد و اجازه نداد نوریکو بهطور آزادانه صحبت کند. هرچند او واقعا قصد آسیب رساندن به نوریکو را نداشت، واکنشهای سرد و کلام خشنش باعث شد نوریکو دچار شک و دلشکستگی شود و پیش از آنکه دازای بتواند واکنش درست نشان دهد، مکان را ترک کند.
پس از این حادثه، نوریکو با خشم خودش به تنهایی به مأموریتی رفت و به دلیل شدت احساسات، کنترل موهبتش را از دست داد؛ این رخداد منجر به فاجعهای با خسارات انسانی و خرابیهای قابل توجه در شهر شد و دولت بسیاری از قربانیان را ناپدید اعلام کرد.پدیده ای که اگر چویا او را متوقف نکرده بود شاید حتی به نابودی شهر می توانست بیانجامد. این واقعه را «فاجعه جهنم خونین» نام نهادند.
پس از این اتفاق،آنگو با نوریکو ملاقات کرد و از او خواست مافیا را ترک کند زیرا که توسط دولت تحت تعقیب قرار گرفته بود و جانش در خطر بود. نوریکو ابتدا مقاومت کرد، اما پس از تأیید جدیت شرایط توسط موری و درخواست او،سرانجام مافیا را ترک نمود.
او سپس زندگی عادی خود را با نام مستعار «میچیکو ایشیهارا» آغاز کرد و در کافهای کوچک در منطقه پررفتوآمد یوکوهاما به کار پرداخت. این کافه، آریوشی نام داشت و محل آشنایی او با نیک بود؛ شخصی که در چهارسال آینده نقش مهمی در زندگی نوریکو ایفا کرد و نوریکو مادر قانونی فرزند او، نوآ، شد.
سرانجام چهارسال بعد،پس از وقایع پرونده زنجیره سیاه، نوریکو به آژانس کارآگاهان مسلح ملحق شد و این تازه شروع زندگی پر از وقایع او بود...
#Character_bio
#ناشناس
یه سوال الان من داستان نوریکو رو بخونم از مانگا اسپویل میشم؟🌚
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
نوچ...هرچی نوشتم تصورات و ایده های خودمن در اصل
فقط یه سری اتفاق که بهشون اشاره شده هست که مربوط به اتفاقات فصل دو و سه بانگو میشن در اصل
خیالت راحت باشه از مانگا هیچی نگفتم
هدایت شده از Moonlight 👉🏻👈🏻✨
سلاام
چنل moonlight میخواد تقدیمی بده
حالا قرارع چیکار کنیم؟ قراره که شما ها اوسیتون یا کارکتر موردعلاقتون(ترجیحا دختر چون پسر زشت میکشم) رو برام بفرستید و این پست رو اگه چنل دارید فور بزنید
ظرفیتمون هم فعلا ۱۰ نفره بعدش ببینم چی میشه😂👍
@noone_m
https://eitaa.com/Mooo00ooonlight
با این آهنگ حس میکنم روحم از جسمم جدا میشه
حس خیلی خوبی بهم میده میتونم بگم(بیشتر بخاطر اینکه متنش من رو به شدت یاد نوریکو و دازای میندازه😭🤏🏻)
Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
با این آهنگ حس میکنم روحم از جسمم جدا میشه حس خیلی خوبی بهم میده میتونم بگم(بیشتر بخاطر اینکه متنش
Lara Fabianfile_1761703.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
T'étais où,où,où?
T'étais où,où,où ?
Toutes ces années passées sans toi
Je t'ai cherche
Te n'était plus là
T'étais où,où,où ?
T'étais où ?
J'avais tellement besoin de toi
Je t'ai cherché...