امروز روز عجیبی بود، مثل هر روز.
عجیب تر از اون ادمیه که سر 80 تومن ناقابل از پل صراط شوت میشه پایین، مثل اغلب ادما.
چون من اون دنیا هم کینه ای ام و از حقم نمیگذرم، مثل همیشه.
تو همون کمدیِ تلخی هستی که صبحها با هیجان بیدارم میکنی، ظهرها درامِ تنهاییام رو میشنوی و شبها، گرمایِ آغوشی میشی که لایِ بخارِ فنجان پنهان شده . . .