بسامد'
از دست تو تو سینه ی من هل هله بر پاست انگار درختی رو پر از سار کشیدن :))))))))))))
عرض کنم که؛
حتی اگر نقاش من جناب کمال الملک بود ،باز هم باب دل شما نبودم.
یا چشمام هفتا اسمونو تو خودش جا کرده بودباز هم شما چشم عسلی دوست داشتید!
قد بالای رعنا هم که داشتم،شما با لحنی حق به جناب میفرموندین؛دختر باید بغلی باشه-!
تو دلتونم بحاطربنده هل هله برپا بوداااا اما یه درختِ پر از کلاغ سیاه.
من هنوز هم مبهوت مانده ام
تو چه وردی خواندی که تا این اندازه مجنونت شدم
آهای جگر گوشه پنهانم ...!
هیچ میدانی...؟
که غمت از تو ماندگار تر شد برایم:)!
+چہمبـٰارڪاستاینغـمڪہتـۅدردلــمنهـادۍ
.
تابستانها ظهرش
خورشید، عاشقتر مےشود
این را از بوسههاے آتشینے
که بَراے شَمعدانے لَب پَنجره
می فرستَد؛
مےتوان فهمید...!!
وسیعترین شکل تنهایی،
دورماندن
از کسی است که دوستش داری.
حالا هی جهانت را با غریبهها
شلوغ کن...
روسری وا میکنی خورشید عینک می زند !
دسته گل غش میکند پروانه پشتک می زند !
کفش در می آوری، قالی علامت می دهد
جامه از تن می کَنی آیینه چشمک می زند !
هر کسی از ظّن خود در خانه یارت می شود
گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند
میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند
آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند !
روبرویم می نشینی جشن بر پا می شود
صندلی دف می نوازد میز تنبک می زند .
قلم بنویس ؛ تمامِ بغضهاۍِ این دلِ
سـٰادھ . . کھ در جـٰان میتپد اکنون
ولےافسوس پژمردھستـ کہ فریادش
فرو خفتہ . تو فریادشرسانـ برعالم
و آدم !
.
شهری پر از خروشِ دهان های شُبهه ناک!
اجناسِ شُبهه ناک و دکان های شُبهه ناک!
شهری ست شهر من، که پر از دیر و مسجد است
شهری بزرگ! پُر، زِِ مکان های شُبهه ناک!
شیخ و امیر و تاجر و دلال و خرده پای
خیلِ عظیمِ نام و نشان های شُبهه ناک
فرزندهای دزد و پدرهای گله دار
این بوده است، حاصلِ نان های شُبهه ناک!
جانِ تو چند؟ قیمتِ انواعِ سکه چند؟
ارزان بی دلیل و گران های شُبهه ناک!
شاعر خموش! تا که نیفتی چو دیگران
در گیر و دار این هیجان های شبهه ناک!
«هیچ چیز بر بویِ آنکه دوستش داریم
غالب نمی شود،حتی اگر همهی فرانسه را
در یک شیشه عطر جمع کنند...»
-محمود درویش