تو ، تو اگر جسمت بهاران است ؟
تو اگر جسمت بهاران است ؟
اما جان تو پاییز
عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز
عاشقی تو
من برای عاشق بی کس
برای عاشق بی چیز
راه رفتن ، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دل خوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!
“محمد علی بهمنی
به پايان رسيديم
اما، نکرديم آغاز
فرو ريخت پرها
نکرديم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما
ببخشای!
لما بتَعرف حقيقة حد بتحس حتى شكله اتغير!
وقتی شخصیتِ واقعی یه آدم رو میفهمم حس میکنم حتی چهرهش هم برام تغییر میکنه
این کوزه چومن،عاشق زاری بوده است
در بندِ سر زلف نگاری بودهست
این دسته ،که بر گردن او میبینی
دستیست که برگردنِ یاری بودهست!
در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود، که آخر زیاد شد
این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد
یک لحظه باد روسریاش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد
هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر، زیاد شد
از بس که خوبچهره و عالمپسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد
گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد
این شعر
قبر دسته جمعی کلماتی ست
که می توانستند زندگی کنند
اگر اعتراف می کردی:
دوستت دارم
هدایت شده از پرازهیچ'؛
گوش شیطان کرهمین قبل محرم مَحرمیم
می رویم شب ها به هییت .. اربعین،سوی حرم:)