تردید ندارم که شدی راحت جانم
تا چشم تو را دید دلم، رفته امانم
از وسوسهی گندم موهای بهشتیت
در شیب هبوطم به گمانم به گمانم
با جادوی عشق تو رسیدم به جوانی
انگار زلیخا شده محو جریانم
نو میشود از منحنی خندهی تو، ماه...
یک بوسهی تو تازه کند روح و روانم
روحم به جلا آمده از بوی تو ای گل
نطقم شده باز از تو و گل کرده بیانم
#حسین_منزوی