هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺/فورندید
در و دیوارا بیشتر از آدما صدای گریههات رو شنیدن پایرونیکس.
متاسفانه دیگه نه صبری مونده و نه حوصله ای .
نه مغزی ، نه روحی و نه روانی ..
چیزی که وحشتناک بود این بود که حس میکردم نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده . فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش ِمرگ استفاده میکردم .
غلط است هر كه گويد که به دل رهست دل را
دل ِمن ز غصه خون شد دل ِاو خبر ندارد !
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را ..