چیزی که وحشتناک بود این بود که حس میکردم نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده . فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش ِمرگ استفاده میکردم .
غلط است هر كه گويد که به دل رهست دل را
دل ِمن ز غصه خون شد دل ِاو خبر ندارد !
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را ..
یه وقتایی دلتنگی میاد سراغ ِآدم ،
بی هشدار ، بی دلیل ، فقط یه جوری ته ِدلت میلرزه ، یه بغض میشینه زیر ِگلوت و نمیدونی باهاش چیکار کنی ..
نه میتونی بگی و نه میتونی نگهش داری ..
انگار یه صدایی از درونت مدام تکرار میکنه : [ کاش بود ] .
سٮآرهٔکمنور ,,
یه وقتایی دلتنگی میاد سراغ ِآدم ، بی هشدار ، بی دلیل ، فقط یه جوری ته ِدلت میلرزه ، یه بغض میشینه
کاش امشب از دلتنگی چیزی نگی .. )