.me.
دفترمو برداشتم ، ذهنم مشغول بود ، درگیر همه چی ، تو ذعنم پر از صداهایی بود که اصلا نمیدونستم چین ، انقدر صداها توهم و عجیب بودن که هیچکودومشونو نمیفهمدم ، قلممو به دستم گرفتم و فقط منتظر موندم که هرچی به ذهنم اومد و دستم کار کرد و بنویسم ، با نوشتن خیلی از جملات متوجه این شدم که دفترم با اشکام داره خیس میشه ، پس بیشتر نوشتم ، بیشتر و بیشتر ، اونقد نوشتم ، که صداهای توی ذهنم ، ساکت شدن ، ساکت ، ساکت ، و حالا نوبت استراحت بود . . .
سیرک| چند عدد تیمارستانی
خیلی عادی داشتی از توی خیابون رد میشدی که متوجه میشی از کنار یه تیمارستان رد شدی ، تاحالا اونجا و ندیده بودی ، برای همین میری تو و چند تا روانی میبینی ، از اونجایی که خیلی دیوانه بودن سعی کردی نزدیکشون نشی ، یکی و دیدی که هیمطوری نشسته رو صندلی و کار خاصی نمیکنه ، کنارش نشستی و باهاش صحبت کردی ، تموم حرفایی که میزد از نظرت خیلی درست و واضح بود و خوب درکش میکردی ، بالاخره وقت رفتن شد و موقع پاشدن اون گفتش که ، من یه روانی درجه بالام ، منو معمولا توی اتاقای امن نگه میدارن که به بقیه نزدیک نشم ، خوشحال شدم از آشنایی باهات
و یهو ، تو تموم حرفاش از جلوی چشمت رد میشه ، و بهاطر اینکه حرفاش منطقی بوده ، نگران این میشی که نکنه توهم یه روانی ای ؟ . . .
" پناه دل "
اون یه دختره ماجراجو بود ، که هرروز توی همه چیز کنجکاوی میکرد ، یه شب نزدیکای ساعت ۴ صبح ، اون با خودش گفت شاید بهتره توی تنهایی ، خونه رو بگردم ، شاید این ساعت چیزی عجیب پیدا کردم ، اون یه در توی خونشون پیدا کرد ، که تاحالا ندیده بودش ، پس درو باز کرد و واردش شد ، اون به یه دنیای دیگه رفت ، خیلی اونجا عحیب بود ، رفتنش با خودش بود ، اما برگشتش ؟ . . .
نبض تاریکی |dark plus
زندگیم برام تنها معنی که میداد ، تاریکی بود ، حتی دیگه ۴ صبح بیرون رفتن توی جاهای خلوتم منو نمیترسوند ، پس عادیا لباس پوشیدم و رفتم بیرون ، کوچه پس کوچه های خونم اصلا لامپ نداشتن ، منم هیچ ترسی نداشتم ، پس با تنها راه رفتن ، تا اینکه بارون گرفت ، سردم بود و خیس شده بودم ، نشستم یه گوشه و خودمو بغل کردم ، تا اینکه دیدم دیگه قطره های بارون روم نمیریزه اما بارون بند نیومده بود ، بالای سرمو نگاه کردم ، دیدم یکی برام چتر نگهداشته ، قیافش معلوم نبود ، ازم پرسید ، این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ . . .
اتاق 313 ؛
یه روز عادی ، از خواب بیدار شدم ، صورتمو شستم و رفتم که صبحونه بخورم ، همینطور که عذامو میخوردم ، متوجه یه زمین لرزه شدم ، خیلی ترسیدم و رفتم کنار پنجره که ببینم چخبره ، دیدم اون یه زمین لرزه عادی نبوده ، آسمون رنگ قرمز به خودش گرفته بود و هیولاهای عجیبی روی زمین راه میرفتن ، همشون بزرگ و ترسناک بودن ، هرچی به اینور و اونور نگاه کردم هیچ آدمی ندیدم ، صدای کوبیده شدن در اومد و دیدم یه چند نفر اومدن تو و منو با خودشون بردن ، انگار تنها آدم اون محله من بودم ، فکر کردم اونا آدم بدان ، اما متوجه شدم که اونا قصد نجات منو داشتن ، تا به خودم اومدم دیدم یه هیولا داره مارو لگد میکنه که یهو . . .
از خواب پریدم -
سوآ
[ هیچ نظری ندارم چه کوفتی بنویسم ]
ساعت ۶ صبح بود و تو ، تو راه مدرسه بودی ، خیلی خوابت میومد و فقط میخواستی به مدرسه برسی ، کوچهٔ بغلی مدرسه بودی ، که یهو یه ماشین مدل بالا میپیچه جلوت ، یهو به خودت میای ، میبینی یکی که کلاه کاسکت موتور رو سرشه پیاده میشه [ کی تو ماشین کلاه میپوشه آخهه ]
خلاصه نمیفهمی داری چیکار میکنی ، اما سریع میدویی و از روی ماشین میپری ، توی مدرسه نمیری ، فقط فرار میکنی ، میبینی فقط ماشین نبوده که دنبالت بوده ، چند تا موتوریم دنبالتن . . .