نه آنقدر خستهام که دست بکشم،
نه آنقدر مطمئن که آسوده بمانم.
جایی میانِ رفتن و ماندن ایستادهام؛
نه لحظهٔ سقوط است، و نه نقطهٔ تعادل.
كاش دنيا طور ديگری بود عزيزٍ من؛
كاش پيتزا آدم را چاق نمى كرد،
كاش عصر جمعه دلگیر نبود،
كاش بيمارستانها جز براى زايمان بيمارى نداشتند،
كاش علاقه به زجر منتهى نمى شد. و تو !
کاش همانطور كه گفته بودى مرا دوست دارى،
واقعاً داشتى.
نفهمیدم یهو چیشد؛ ولی به خودم اومدم دیدم زندگی وقتایی که تو نیستی اصلاً واسم قشنگ نیست.