«همین طور که از تپه بالا میرفتم چشمانم پر از اشک شد برای مادرم یا خودم و حتی آن فقیر بی خانمان گریه نمیکردم برای همه گریه میکردم. همه جا پر از درد است و ما فقط چشمهایمان را به رویشان میبندیم. واقعیت این است که همهی ما وحشت زدهایم و همدیگر را میترسانیم من خودم را و مادرم مرا.»
- بیمار خاموش / الکس مایکلیدیس
«قبلا وقتی به سرم میزد سر از دنیای کسی یا خودم درآورم، به جای اعمال و رفتار او، که در آنها همه چیز مشروط و نسبی است، به خواسته های او توجه نشان میدادم. به من بگو چه میخواهی تا بگویم چه آدمی هستی.»
- داستان ملال انگیز / آنتوان چخوف
ولی فقط دلم نبود که او را میخواست،
قطره قطره ی خونم بود،
بند بند وجودم بود،
تک تک سلول هایم بودند،
و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغزِ بیچاره ام بود.
- بامداد خمار
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا..
- بامداد خمار
گفت: « من این همه یادگاری به تو داده ام، زلفم را...خون تنم را...تو به من چه یادگاری میدهی؟
گفتم: « اول که من به تو یادگاری داده ام!»
تعجب کرد: « چه یادگاری ای؟»
«دلم را!»
- بامداد خمار
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم،
مردم غلط میکنند حرف بزنند.
- بامداد خمار
بی اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم.
ساکت و مبهوت مثل مجسمه ایستاد،
تا بنا گوش سرخ شده و زیر لب گفت:
«بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
- بامداد خمار
بامداد خمار.pdf
حجم:
1.3M
- بامدادِ خمار!🤎☕️
نوشته: فتانه حاج سید جوادی
تعداد صفحات: ۳۸۸
دسته بندی: داستان ایرانی | رمان عاشقانه
---------------------------------------
#معرفی_کتاب📚:
- کتاب بامداد خمار نوشتهی فتانه حاج سید جوادی، داستان عشق نافرجام دختری به نام محبوبه از خانوادهای فرهیخته و ثروتمند به شاگرد نجاری است، روایتی جذاب که تمام سلولهای وجودی شما را با درگیریهای بین عقل و دلِ شخصیت اصلی همراه میکند.
---------------------------------------
https://eitaa.com/joinchat/2692154474C0de754557d
آدمها هیچوقت به اندازهی زمانی که احتمال میدهند آشوب یا فاجعهای در راه باشد احساس آزادی و بیباکی نمیکنند.
آواز کافهی غمبار، کارسون مکالرز
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟
خدا کند که بمیرم، وطن فروش نباشم.
لیلا حسین نیا