ولی فقط دلم نبود که او را میخواست،
قطره قطره ی خونم بود،
بند بند وجودم بود،
تک تک سلول هایم بودند،
و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغزِ بیچاره ام بود.
- بامداد خمار
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا..
- بامداد خمار
گفت: « من این همه یادگاری به تو داده ام، زلفم را...خون تنم را...تو به من چه یادگاری میدهی؟
گفتم: « اول که من به تو یادگاری داده ام!»
تعجب کرد: « چه یادگاری ای؟»
«دلم را!»
- بامداد خمار
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم،
مردم غلط میکنند حرف بزنند.
- بامداد خمار
بی اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم.
ساکت و مبهوت مثل مجسمه ایستاد،
تا بنا گوش سرخ شده و زیر لب گفت:
«بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
- بامداد خمار
بامداد خمار.pdf
حجم:
1.3M
- بامدادِ خمار!🤎☕️
نوشته: فتانه حاج سید جوادی
تعداد صفحات: ۳۸۸
دسته بندی: داستان ایرانی | رمان عاشقانه
---------------------------------------
#معرفی_کتاب📚:
- کتاب بامداد خمار نوشتهی فتانه حاج سید جوادی، داستان عشق نافرجام دختری به نام محبوبه از خانوادهای فرهیخته و ثروتمند به شاگرد نجاری است، روایتی جذاب که تمام سلولهای وجودی شما را با درگیریهای بین عقل و دلِ شخصیت اصلی همراه میکند.
---------------------------------------
https://eitaa.com/joinchat/2692154474C0de754557d
آدمها هیچوقت به اندازهی زمانی که احتمال میدهند آشوب یا فاجعهای در راه باشد احساس آزادی و بیباکی نمیکنند.
آواز کافهی غمبار، کارسون مکالرز
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟
خدا کند که بمیرم، وطن فروش نباشم.
لیلا حسین نیا
آنها میکوشند تاریخ را دفن کنند، اما فراموش میکنند که تاریخ جسد نیست.
ادواردو گالیانو، رگهای باز آمریکای لاتین