دلم میخواهد از لبخندت بنویسم؛
از دلبرانهترین شعرِ جهان، از غزلی که گویا،
سعدی نوشته و شجریان خوانده است:)
گاهی آدم از شدت غم گریه نمیکند؛
فقط یک گوشه مینشیند
و به این فکر میکند که چطور کسی که دوستش داشت،
اینهمه درد به او داد:)
نمیدونم عزیزِمَن؛
شاید تلخترین قسمت زندگی
اونجاییه که
مجبور میشیم قبول کنیم،
هیچی قرار نیست
اونجوری که ما
دلمون میخواد پیش بره!
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم، برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد، آفتاب دیدگانم سرد میشد، آسمان سینهام پر درد میشد، ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد. اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد و چه زیبا بود اگر پاییز بودم، وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم و شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی...
- فروغ فرخزاد