برایت شعر میخواندم بدانی که چقدر من دوستت دارم !
ندانستی که من با یادِ تو تا صبح بیدارم
نمیدانم خبر داری تو از انبوهِ افکارم ؟
به دور خود میگردم ، بسانِ ساعتی بر رویِ دیوارم !
برایت من گذشتم از تمامِ هر چه دارم ! اعتبارم !
دریغ از تو که باشی لحظهای حتی خریدارم