- دُخترحاجی .
. . !
قلب هر سینه زنی ماتمسرایِ کربلاست
در سر هر عاشقی حال ُهوای کربلاست ...🌱🖐
enc_16642244251611013794043.mp3
4.86M
من دلم تنگ شده برات✨🌱:))
دخـتࢪحـآجـی
- دُخترحاجی .
من دلم تنگ شده برات✨🌱:)) دخـتࢪحـآجـی
بسیار زیبا تااخر گوش کنین++😄💔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
منبع آن کثافت درونی است…
گلشیفته فراهانی در جشنواره برلین گفته متولد شدن در خاورمیانه شبیه متولد شدن در کثافت است و این منطقه شیطانی است.
شمایی که از تجزیه طلبان حمایت کردید، با سلطنتطلبان دست دادید و از تحریم مردم ایران حمایت کردید، منبع کثافت را جای دیگر پیگیری کنید !
رهبر انقلاب: آن کسانی که شخصیت و هویت خودشان در معرض ویرانی و نابودی است، همه را اینطور میبینند.
آقا اینا رو میگهها :)))
#امام_امت
دخـتࢪحـآجـی
خدایـٰا؛منࢪاهمـٰانبندها؎ڪنڪہ خودتمیخواهۍ،چونتوهمـٰانخدایۍ هستۍڪہمنمیخواهم :)
بچههابیاییدیهکاریکنیدکهامامزمان برنامههاشورویماپیادهکنه؛مااونماموریتخاصآقاروانجامبدیم!اینیهرابطهخصوصیباامامزمانمیخواداین یهنصفشبگریهکردنهایخاصمیخواد:))♥️
🎙حاجحسینیکتا
قلـبِمـندرطَلـبِمَـردظهـورـاسـت،
کھچـونچهـرهنمـٰایـد🚶🏿♀️،
همـہ؏ـٰالـمشـوَدازدیـدَناوخیـردَمـٰادم(:!"
#امام_زمان لبیک_یا_خامنه_ای
میگن امارات یه نوع پهپاد جدید
رزمی/اطلاعاتی رونمایی کرده و بخاطر قابلیت رادار گریز بودنش اسمشو گذاشته جن !
الان وقتشه ایران یه سامانه پدافندی جدید
رونمايی کنه، اسمشو بزاره (بسم الله)
★ASmA★:
کاناݪمون مخصوص رفقای چادریه👭👣
کلی متن و عکښ و فیلم چادرانه ی خفن تو کانال داریم که فقط باید بیاے ٻبینی🤤🌿
^_•»@hajabbjaha«
#عکساشادیتایخودمونه😌🔥
#نیایازدستترفتهها😬🤳🏼
.اگرمیخوایعاشقچادرتبشیبیا
پیشمون💖
البتهیادتنرهبارفیقت🌸🍃
.
.@hajabbjaha
ڇادر نه، ♡حریࢪی از بهشت است، آری
آیینه نور و سوره بیداری
فصلی ز فروغ آفتاب زهراست♥️
این چادر روشنی که بر سر ڊاری`
@hajabbjaha
#جویݩ_رادخترچادریاواجٻ
#رفیقهاٵاباهمبیان🤝💞
#بدوجانمونی🧕🏻⚘
#ظهورٵمامزمانبارفیقاݦ💓
+کانالش رو دیدی؟!
یه کانال از جنس عاشقانه های مذهبی:)♥️
#بدوببینچهخبرهههتوکانال😍:)
عهههنوزکهواستادی#بدوووووو دیگه
http://eitaa.com/joinchat/4193779843C125ba6d36b
گاهیدلتنگی
درهیچبیتی،نمیگنجد
گاهییڪتصویر،
اینچنین
دلرابہتپشوامیدارد💔:)
http://eitaa.com/joinchat/4193779843C125ba6d36b
منبعاینعکسااینجاس🤤♥️👆🏻
#رهایی_از_شب 🥀🌃
قسمت122
افسر با تعجب نگاهمون کرد وگفت:مگه این خانوم دوستت نیست؟
گفتم:نه..
پرسید: پس اگه دوستت نیست تو خونت چیکار میکرده؟
گفتم:من که از مسجدبرگشتم دیدم لای درخونم نامه انداخته ..نامه شو خوندم بعد که خواستم برم تو، دیدم تو پاگرد واستاده گریه میکنه..خیلی التماسم کرد اجازه ی ورود بهش بدم.منم دلم سوخت راش دادم ..
افسر پرسید:مگه اون ساختمون در وپیکر نداره که این خانوم تو راه پله بوده؟ کلید داشته؟
گفتم:نه
افسر به نسیم نگاه کرد.
_چطوری وارد ساختمون شدی؟
_هیچی!! یکی از اهالی ساختمون داشت وارد میشدمنم باهاش تو اومدم گفتم آشنای عسلم.!
افسر آهی کشید.
از من پرسید:کس وکاری داری یا نه؟!!!
به جای من آقای رحمتی گفت:اگه کس و کار داشت که این اوضاع واحوالش نبود!
چادرم رو روی صورتم کشیدم وسرم رو که بانداژ شده بود تکیه دادم به صندلی.از زیر چادر صورتهای اونها رو همونطوری که واقع بودند میدیدم.. سیاه سیاه!!
افسر گفت:خب فردا صبح پروندتون میره دادسرا.اگه تا صبح وثیقه یا ضامن معتبر دارید گرو بزارید برید خونه وگرنه درخدمتتون هستیم.
نسیم غر میزد و التماس میکرد.
من اما حرفی برای گفتن نداشتم.باورم نمیشد که بی جهت متهم شده باشم.
افسرصدام کرد.بیا زنگ بزن به دوستی آشنایی فامیلی بیان اینجا واست وثیقه بیارن. .
صدام در نمیومد..به سختی گفتم:من کسی رو ندارم..
پرسید:یعنی هیج کسی رو نداری؟!
رحمتی با طعنه گفت:چرا نداری؟! زنگ بزن به یکی از همون آقایون اراذل که دم به دیقه تو اون خونه پلاسن و دم رفتن برات بوس میفرستن؟!!!!
افسر گفت:آقا صحبت نکن شما..بیرون واستا تا من بهت بگم.
رحمتی دستهای مشت کردشو روی زانو گذاشت و با پوزخندی سرشو تکون داد.
بعد افسررو به من گفت:اینطوری مجبوریم شب نگهت داریم تو بازداشتگاه..
مثل باروت از جا پریدم.
_به چه جرمی آخه؟! مگه من چیکار کردم؟!
من باید شاکی باشم! سرمن شکسته. .من زخمی ام..به من توهین شده اون وقت من و بازداشت میکنین؟! این آقایون به من تهمت زدن بعد اینا شاکین؟
_بههرحال همسایه هات ازت شاکی ان..واست استشهاد جمع کردن.. راست یا دروغشو قاضی معین میکنه. بنده مامورم ومعذور!!
چقدر غریب بودم..
با بغض گفتم:کدوم استشهاد؟! به چی شهادت دادن؟!
گفت:به روابط غیر اخلاقی در ساختمون و سلب آسایششون ..
نگاهی به سوی همسایه هام انداختم.
با گریه از آقا رضا پرسیدم: شما از خونه ی من اصلا سرو صدای نامتعارفی شنیدید؟ چرا این قدر راحت بهم تهمت زدید؟ از خدا بترسید..من چه کار غیر اخلاقی ای کردم؟ چطور تو این ده ساله خوب بودم یهو بد شدم؟
او سرش رو پایین انداخت و زبانش رو دور دهان بسته اش چرخوند..
گفتم:باشه باشه آقا رضا.همتون عقلتون رو دادین دست یکی دیگه..هرچی اون بگه شما هم گوش میکنید..تو روز محشر همتون با هم محشور میشید..
رحمتی حرفمو قطع کرد:مثل اینکه ما یه چیزی هم بدهکار شدیم؟! با این ننه من غریبم خوندن چیزی درست نمیشه! حالا خوبه چندبار مچت رو گرفتیم!
با عصبانیت بلند شدم و گفتم: چی دیدی بگو خودمم بدونم؟!! انشاالله خدا جواب این تهمتهاتو بده مرد!
سروان گفت: بسه دیگه ..بحث نکنید ..
بعد نگاهی به اون سه نفر کرد وگفت: بیرون منتظر بمونید تا صداتون کنم.
نسیم پرسید:من کجا میتونم گوشیم و بگیرم یه زنگ دیگه بزنم به خونواده م..دیرکردن.
افسر که در حال نوشتن بود بی آنکه نگاهش کنه گفت بیرون تلفن هست!
خوش به حال نسیم! او حتی تماسهاشم از قبل گرفته بود.من کسی رو نداشتم بهش زنگ بزنم.ساعت نزدیک یازده بود..برای زنگ زدن به فاطمه خیلی دیر بود و دلم نمیخواست حامد بفهمه من اینجا هستم..فکرم فقط به یک نفر رای مثبت میداد. ولی او هم نمیتونست اینجا باشه..
من همه ی آبرومو برای او میخواستم..نه نمیتونستم بهش خبر بدم.
در بازشد و مسعود و کامران به همراه یک آقای میانسال داخل اتاق اومدند.
آقای میانسال گفت:مثل اینکه دخترم واینجا آوردن؟ نسیم پارسا
_بله دخترتون با یکی درگیرشده ازش شکایت شده.
کامران اینجا چیکار میکرد؟ ! او از کجا خبر داشت چه اتفاقی افتاده؟ مسعود مگه با نسیم حرفش نشده بود؟! پس چطور او هم به همراه پدر نسیم در کلانتری حاضر بود؟ حتما کامران بخاطر من اینجا بود..نسیم خبردارش کرده بود تا من آزاد بشم؟!!
کامران نگاهی گذرا بهم کرد.آب دهانش رو طبق عادت پشت سرهم قورت داد.صورتم رو ازش برگردوندم..لابد الان خوشحال میشد که کارم گیرشه.پدر نسیم سند آورده بود و داشت با افسر و آقا رضا حرف میزد تا رضایت شاکی رو بگیره..همون پدری که نسیم بارها آرزوی مرگشو داشت! وحتی این پدر اصلا براش اهمیتی نداشت که مسعود کامران دوست پسرهای دخترش هستند!
🍁نویسنده : ف مقیمی 🍁
❤️@Dokhtarhaaj❤️